من نميتوانستم توهين و خيرهسرى ( ابدال كلزائى ) را بدون مجازات بگذارم و بگذرم من هرگز كسى را كه مقابل من سر اطاعت فرود بياورد نيازردهام و مىتوانم سوگند ياد نمايم كه آزار من تا امروز ، از روى عمد به كسى نرسيده است . اما هيچ توهين و خيرهسرى را بىجواب نگذاشتهام و ناگزير بودم كه ( ابدال كلزائى ) را بسزاى عملش برسانم . اما از اين فكر بيرون نمىرفتم كه چگونه ( كلزائى ) ها توانستند طلايه مرا غافلگير نمايند و سربازان طلايه را تا آخرين نفر بقتل برسانند . حاكم بيرجند مىگفت ( كلزائى ) ها براى حمله به يك يا چند كاروان آمد ، بودند ولى چون بذاته مردمى خشن و متهور هستند وقتى سواران تو را ديدند ، مبادرت به حمله كردند تا سازوبرگ جنگى و اسبها و البسه آنان را ببرند و چنين كردند .
بعد از ورود به اسكند من وارد كشورى شده بودم كه ميبايد در هر فرسنگ انتظار خصم را داشته باشم . من نسبت باوضاع كشورى كه وارد آن شده بودم آشنائى نداشتم و بعد از ورود به اسكندر مردانى بلندقامت داراى چشمهاى زاغ و موهاى زرد را ديدم كه هريك شالى بلند و عريض بر خود پيچيده يا بر دوش افكنده بودند و به من گفتند كه آنها مردان طائفه ( پاتان ) هستند كه در يك منطقه كوهستانى وسيع در همان نزديكى زندگى مىنمايند و گاهى براى خريد احتياجات خود به شهر مىآيند .
در آنجا ، بلدهاى جديد استخدام كردم و عدهاى را براى تهيه سيورسات بجلو فرستادم من ميدانستم كه زمستان در پيش است و بايد براى قشون لباس گرم و نمد فراهم كرد و به مأمورين تهيه سورسات سپردم كه در راه تا مىتوانند نمد و پوستين خريدارى كنند زيرا ما در كشورى بوديم كه نمد و پوستين ، به مقدار زياد در آن يافت مىشد .
بلدها به من گفتند كه ( فيروزآباد ) پايتخت ( ابدال كلزائى ) سردسير است و تو وقتى به آنجا برسى شايد دچار برفشوى و در آن صورت سربازانت از برودت خيلى رنج خواهند ديد گفتم من طورى آتش خواهم افروخت كه سربازانم از سرما معذب نشوند و بلدها با حيرت مرا مينگريستند زيرا تصور ميكردند كه منظور من از افروختن آتش سوزانيدن هيزم مىباشد و نمىدانستند كه منظورم افروختن آتش ديگر است . بعد از اينكه از اسكندر به راه افتادم ، شتاب نميكردم چون نميخواستم اسبها و سربازانم را خسته نمايم و از روى عمد آهسته حركت ميكردم تا قشون ( شيخ عمر ) برسد راهى كه من از آن ميگذشتم تا اينكه خود را بشمال برسانم راهى بود كه سلطان محمود غزنوى از آن گذشت تا اينكه خود را بهندوستان برساند و ( سومنات ) را فتح كند .
( سومنات بتخانه بزرگ هنديها بود و در ايالت كنونى بمبئى قرار داشت و سلطان محمود غزنوى آن بتخانه را تصرف كرد و بتها را شكست و از بين برد - مارسل بريون )
در هر فرسنگ از آن راه ، خاطرهاى از سلطان محمود غزنوى با خاطرهاى از سرداران جدم چنگيز كه آنها نيز براى تسخير هندوستان رفتند بجشم ميرسيد . گاهى روى قلهء كوه قلعهاى ديده مىشد كه معلوم نبود در چه تاريخ و از طرف كه ساخته شده و چه كسان در آن بسر ميبردند يك روز به جائى رسيدم كه بلدها گفتند موسوم است به ( باميان ) و در قديم از بتخانههاى بزرگ جهان بوده و آثار بتهاى بزرگ هنوز در آنجا ديده مىشد . بتهائى كه در آنجا بوسيله حجارى ، از سنك بيرون آورده بودند آنقدر بزرگ بود كه هرگاه ميخواستند آنها را ويران نمايند ، مدتى
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 229
مساهمون: مارسل بريون
ص٢٢٩