تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 228

مساهمون:

ص٢٢٨
( شهر اسكندر همان است كه اكنون باسم ( قندهار ) خوانده مىشود و از شهرهاى افغانستان مىباشد و اين شهر را اسكندر مقدونى ساخت - مارسل بريون ) . ولى از اين سفر صرف‌نظر كن زيرا رفتن بكشور غور خطرناك است و ( كلزانى ) ها كه در آنكشور سلطنت و قدرت دارند مردمى متهور و بىپاك ميباشند . از حاكم بيرجند پرسيدم تو چگونه فهميدى كه سربازان مرا ( كلزائى ) ها بقتل رسانيده‌اند . او گفت بندرت اتفاق مىافتد كه در ميدان جنگ ، چيزى از مهاجمين باقى نماند و من بعد از اين‌كه قتلگاه را ديدم چشمم به يك تلوار افتاد و دانستم آنها كه به سربازان تو حمله‌ور شده‌اند و ( كلزائى ) مىباشد زيرا كلزائىها با تلوار مىجنگند . ( تلوار شمشيرى بود سنگين چون يك ساطور بزرك كه سلاح مخصوص كلزائى ها بشمار ميآمد - مارسل بريون ) . گفتم از اين‌جا تا ( اسكندر ) و از آنجا تا ( غور ) چقدر راه است ؟ حاكم بيرجند گفت از اين‌جا تا اسكندر هفتاد فرسنگ راه مىباشد و از آنجا تا ( فيروزآباد ) كه پايتخت ( ابدال كلزائى ) است شصت فرسنگ مىباشد . سئوال كردم فيروزآباد چگونه جائى است ؟ حاكم بيرجند گفت شهرى است بزرگ داراى حصارى از سنگ و پدران ( ابدال كلزائى ) آن حصار را ساخته‌اند و تو اگر ده سال آن شهر را محاصره نمائى قادر به تصرف آن نخواهى شد . پرسيدم ( كلزائى ) ها چگونه مردمى هستند ؟ جواب داد ( كلزائى ) ها مردمى هستند بلندقامت و بىباك و در موقع حمله ، دست از جنگ برنميدارند مگر اين‌كه تا آخرين نفر از سربازان حريف را بقتل برسانند همانگونه كه سربازان تو را تا آخرين نفر كشتند و در كشور ( غور ) كوه‌هائى وجود دارد كه در آنها طلا و نقره يافت مىشود . من از قريه ( هنگر ) به راه افتادم تا خود قتلگاه را ببينم . آنها دويست و پنجاه سرباز طلايه مرا كشتند و هرچه داشتند از جمله اسب‌هاى آنان را برده بودند . وضع قتلگاه آشكار ميكرد كه سربازان طلايه من غافلگير شده‌اند و اين موضوع عجيب بود زيرا طلايه را از اين‌جهت بجلو ميفرستند كه كسب اطلاع كند و همه‌جا را ببيند و اگر كمين گاهى وجود دارد بقشون خبر بدهد . طلايه نبايد غافلگير شود و اگر در دام افتاد معلوم ميگردد كه خصم هوشيار و زرنك است و ميداند چگونه يك قشون را بدام بيندازد . من از حاكم بيرجند خواستم كه چند رد زن خبره در اختيار من بگذارد كه بتوانم خط سير خصم را تعقيب كنم . ردزن‌هاى خراسان در كار خود استاد هستند و مىتوانند ردپاى شتر را روى زمين ريگزار تعقيب نمايند تا چه رسد برد يك عده سوار . ( كلزائى ) ها كه بسواران من حمله‌ور شدند سوار بودند و اسبهاى ما را هم بردند و ردزن‌ها مىتوانستند به سهولت آنان را تعقيب نمايند زيرا نعل اسب‌ها روى زمين آثار محسوس باقى ميگذاشت . ردزن‌هائى كه حاكم ( بيرجند ) در دسترس من گذاشت بيست و پنج فرسنك ، سواران ( كلزائى ) را تعقيب كردند و متوجه شدند كه آنها به طرف ( اسكندر ) نميروند بلكه مستقيم راه ( فيروزآباد ) را پيش گرفته‌اند و راه آنها از منطقه‌اى ميگذرد كه داراى آب مىباشد و اسب‌ها از تشنگى از پا در نمىآيند . بعد از اين‌كه دانستم سواران ( كلزائى ) بسوى ( فيروزآباد ) ميروند باز با حاكم بيرجند مشورت كردم و او گفت سوارانى كه سربازان تو را بقتل رسانيدند از طرف ( ابدال كلزائى ) مأمور اين كار بودند و بعيد نيست كه خود ( ابدال كلزائى ) فرماندهى سواران را برعهده داشته است .