تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 224

مساهمون:

ص٢٢٤
در حالىكه ميدان جنگ را از نظر ميگذرانيدم وزش نسيم صدائى را بگوشم رسانيد كه شبيه بصداى زوزهء دسته جمعى بود ( گيو - رادوند ) را احضار كردم و به او گفتم هنوز هوا سرد نشده كه گرگها ، هنگام شب زوزه بكشند و اين صدا كه چون زوزه مىباشد آيا از گرگها است ؟ گيو گفت نه اى مرد و اين صداى ندبه لرها است كه زارى مىكنند . پرسيدم براىچه زارى مىكنند ؟ گيو گفت آنها در پاى كوه جمع شده‌اند زيرا روى بازگشت بخانه‌ها يا خيمه‌هاى خود را ندارند چون از آنها مىپرسند كه اتابك چه شد اگر بقتل رسيد چرا جسدش را نياوردند به همين جهت از فرط نااميدى زارى مينمايند . گفتم لرها امروز خوب جنگيدند و از آن مردان اين‌گونه گريستن عجيب است گيو گفت لرها يعنى مردان لر گريه نميكنند مگر هنگامى كه رئيس خود را از دست بدهند و چون اينان اتابك خود را از دست داده‌اند اشك ميريزند بگيو گفتم برو ببين كه وضع حال اتابك چگونه است . مرد سالخورده رفت و به زودى مراجعت كرد و گفت حال اتابك خيلى بد است و هرچه ميكنند كه جريان خون زخم او قطع شود ، قطع نميگردد ، گفتم جريان خون از اين‌جهت قطع نمىگردد كه استخوان ران او ، به كلى قطع شده و شكسته‌بند ، گرچه مقطع استخوان را بهم جفت كرده و بسته ولى ميگويد براى اينكه استخوان جوش بخورد و ريزش خون قطع گردد ، اتابك تا مدت يك ماه نبايد . از جا تكان داد در صورتىكه همين امروز چند مرتبه او را از يك نقطه بنقطه ديگر منتقل كرده‌اند و فردا هم بعد از دفن اموات از اينجا خواهيم رفت و اتابك را هم خواهيم برد . گيو گفت اگر چنين باشد او بطور حتم خواهد مرد . گفتم خود او مسئول مرگ خويش مىباشد زيرا سربازان مرا كشت و امروز هم او داوطلب جنگ تن بتن با من گرديد و ضربت تبر من استخوان رانش را قطع كرد . تا مدتى از شب من صداى زارى لرها را مىشنيدم آنگاه خوابيدم روز بعد ما مشغول دفن اموات شديم و قشون را براى مراجعت آماده كرديم و ميدانستيم كه بايد از همان كوه مشجر كه از آن فرود آمده بوديم بالا برويم . در مدتى كه ما مشغول دفن اموات بوديم سياهى لرها را از دور ميديديم و آنها پاى كوه ، در آنطرف دشت ، گرد آمده بودند ، و بخانه‌ها و خيمه‌هاى خود مراجعت نميكردند . قدرى كه از وسط روز گذشت به من اطلاع دادند كه اتابك در حال نزع است . من رفتم و متوجه شدم كه راست ميگويند و آن مرد به زودى زندگى را بدرود خواهد گفت و پيش از اينكه آفتاب بكوه نزديك شود ( افراسياب بن يوسف شاه ) اتابك لرستان ديده از جهان بست و من گفتم كه جسدش را به لرها تحويل بدهند . عده‌اى از سواران من با گيو - رادوند بسوى لرها رفتند و بوسيله گيو به آنها گفتند كه اتابك مرد و مىتوانند بيايند جنازه‌اش را تحويل بگيرند و ببرند . لرها طورى از آن گفته خوشوقت شدند كه پندارى مژدهء يك پيروزى بزرگ را دريافت كرده‌اند و بعد از اينكه جسد اتابك را تحويل گرفتند مراجعت نمودند . در جنگ لرستان ، سربازان من غنيمت جنگى بدست نياوردند و عده‌اى كثير از آنها به هلاكت رسيدند در اين جنگ سربازان من به دو علت از غنيمت جنگى محروم شدند اول اينكه در لرستان ثروت عبارت بود از گله‌هاى گوسفند و آن گله‌ها براى سربازانم فايده نداشت و نميتوانستند آنها را از منطقه كوهستانى پشت كوه خارج كنند و