كه خورده فوت كرد جسدش را بشما خواهم داد كه هرجا ميل داريد دفن كنيد ولى اگر زنده بماند او را با خود خواهم برد و در محلى كه يكصد و پنجاه سرباز مرا در آنجا بقتل رسانيد خواهم كشت و جسدش را همانجا در كنار قبر سربازانم دفن خواهم كرد تا ارواح مقتولين آسوده خاطر باشند و بدانند كه انتقام آنها گرفته شده است . از آن پس به گيو گفتم كه با لرها اتمام حجت كند كه من بدانم آيا سلاح را بر زمين ميگذارند و پى كار خود ميروند يا اينكه من بايد تا آخرين نفر آنها بقتل برسانم يا اسير كنم .
لرها هنوز مردد بودند اما چون سواران من از اطراف پيش مىآمدند و لرها مىديدند كه محاصره شدهاند و راه گريز ندارند و مىفهميدند كه دوام مقاومت آنها سبب رستگارى اتابك نخواهد شد سلاح را بر زمين انداختند و تسليم شدند و من بافسران خود گفتم راه بدهيد تا آنها بخانههاى خود بروند . لرها از جلگه مراجعت كردند . و راه كوه را در پيش گرفتند و جنگ به كلى خاتمه يافت و چون آن روز از ايام پائيز و كوتاه بود . به زودى بانتها رسيد و شب فرود آمد با اينكه جنگ تمام شده بود من طلايه گماشتم و اردوگاه خود را طورى ترتيب دادم كه براى جلوگيرى از شبيخون آماده باشيم . چون احتمال داده مىشد لرها كه سلاح را بر زمين انداخته و رفته بودند باز سلاح بدست بيآورند و مراجعت نمايند .
پس از اينكه آفتاب غروب كرد نسيمى خنك از كوه وزيدن گرفت و بااينكه پاى چپ من بطورى كه گفتم در جنگ آن روز كوفتگى پيدا كرده بود من از خيمه خارج شدم تا خود را در معرض آن نسيم قرار بدهم . قدرى كه از شب گذشت ماه شب پانزده طلوع نمود و ميدان جنگ كه هزارها مقتول و لاشه اسب در آن افتاده بود روشن شد . وضع ميدان جنگ ، در نور ماه طورى بود كه گوئى بدون انتهاست و نور قمر شماره اموات را خيلى بيشتر از آنچه بودند به نظر ميرسانيد . گاهى در آن دشت پهناور سايهاى تكان مىخورد و من ميدانستم كه دست يا پا سر يك اسب مجروح است كه هنوز جان دارد و خود را تكان ميدهد . ولى لاشه مقتولين نمىجنبيد زيرا در آن ميدان جز انسان مرده وجود نداشت و مجروحين را از ميدان جنگ خارج كرده بودند .
ما از روز بعد ، سربازان خود را در آن صحرا دفن ميكرديم و لرها هم بعد از رفتن ما ، مىآمدند و اموات خويش را دفن مىنمودند و آن صحرا از لاشه اموات خالى مىشد . اما از لاشه اسبها خالى نميگرديد و بعد از دهها سال ، هركس از آنجا عبور مىكرد و استخوان سفيد اسبها را ميديد ، مىفهميد كه روزى در آن دشت . يك جنگ بزرگ در گرفته است درحالىكه هزارها جسد را در نور ماه مىديدم از نيروى خود احساس مباهات كردم چون آنهائى كه آن روز در آن دشت به قتل رسيدند از اينجهت كشته شدند كه من ميخواستم مصاف بدهم و گرنه بقتل نميرسيدند .
من فكر كردم كه آنقدر نيرومند هستم كه مىتوانم مانند خداوند افراد بشر را به هلاكت برسانم اما نميتوانم مانند خالق آسمان و زمين آنها را زنده كنم .
( تيمور لنگ با اينكه مردى دانشمند بود و با آنكه شعر را خوب تشخيص ميداد احساسات شاعرانه نداشت و به همين جهت مشاهده مقتولين در يك ميدان جنگ در شب ماهتاب ، اثرى در او بوجود نياورد جز اينكه وى را به نيروى خود مغرور كرد و توجه به اين نكته لازم است كه آن مرد از مشاهده هزارها مقتول در ميدان جنگ ، حتى يك لحظه متأسف نشد و مثل اين بود كه سنگهاى بيابان را ميبيند مارسل بريون )
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 223
مساهمون: مارسل بريون
ص٢٢٣