تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
از ( حسين‌آباد ) حركت كرده است . از ( گيو ) پرسيدم به عقيده تو اين قشون از كيست ؟ ( گيو ) گفت در اين حدود غير از اتابك لرستان كسى داراى قشون نيست . گفتم چگونه ( افراسياب بن يوسف شاه ) فهميد كه من به او نزديك مىشوم ( گيو ) گفت در ( آسياب ايذه ) همه قشون تو را ديدند و فهميدند كه قصد دارى به ( حسين آباد ) به روى و وقتى راه خود را تغيير دادى باز مطلع شدند كه ميخواهى از راه ديگر به ( حسين - آباد ) به روى و نظر باينكه بين ( آسياب ايذه ) و ( حسين‌آباد ) راهى نيست اتابك لرستان از عزم تو مطلع شد و با قشون خود به راه افتاد كه جلوى ترا بگيرد پرسيدم آيا مىتوانى حدس بزنى كه شماره سربازان اتابك چند نفر است ؟ ( گيو ) گفت مدتى است كه من از اوضاع اتابك اطلاع ندارم ولى ميدانم اگر بخواهد ميتواند تمام افراد طائفه ( بيران‌وند ) را وارد قشون خود كند ولى آنها پياده هستند و اسب ندارند . ( گيو ) درست مىگفت و خبر آمدن من به پشت كوه لرستان از ( آسياب ايذه ) به اطلاع اتابك رسيد و چون او باضاع محلى آشنا بود ميدانست كه من از چه راه به ( حسين‌آباد ) نزديك خواهم شد ولى اتابك لرستان خبطى بزرگ كرد زيرا منطقه محكم كوهستانى خود را رها نمود و با يك قشون پياده به استقبال من آمد آنجا كه من اردو زده بودم كنار نهر آب يك جلگه وسيع و مسطح تا دامنه كوه وجود داشت و من ميتوانستم سواران خود را در آن جلگه از هر طرف به حركت درآورم ولى اگر اتابك لرستان از منطقه كوهستانى خود خارج نمىشد و من نزد او مىرفتم نمىتوانستم در كوه از سواران خود استفاده نمايم و در واقع اتابك لرستان بقول فردوسى ، با پاى خود بگور آمده بود . هنوز سياهى قشون اتابك لرستان نمايان نشده بود كه ما اردوگاه را برچيديم و سواران من آرايش جنگى پيدا كردند و طلايه بما ملحق گرديد . من قشون خود را به چهار قسمت تقسيم كردم كه سه قسمت آن جناحين و قلب سپاه بود و قسمت چهارم را ذخيره تشكيل ميداد آنگاه سياهى قشون اتابك نمايان گرديد و سربازان او از تنگه‌اى واقع در پاى كوه خارج شدند تا آنجا كه از دور تشخيص داده مىشد من در دست سربازان اتابك نيزه نديدم و معلوم ميشد كه سلاح آنها از نوع اسلحه كوتاه است ولى شماره سربازان او خيلى زياد بود و من حدس زدم كه نزديك هشتاد هزار نفر است و آنها بدون آرايش جنگى بما نزديك مىشدند . تمام سربازان اتابك بلندقامت بودند و همه ريش بلند داشتند و بعضى از آنها داراى ريش سفيد به نظر ميرسيدند و از طرز پيشرفت آنها معلوم بود كه بيم ندارند و وقتى نزديكتر آمدند با فلاخن ما را سنگباران كردند . اولين مرتبه نبود كه قشون من مورد سنگباران قرار ميگرفت و بارها آن واقعه براى ما پيش آمد و از جمله در جنگ سبزوار ( بطوريكه گفتم ) سربازان ( على سيف الدين ) امير سبزوار بر ما سنك باريدند و با اينكه نيزه داشتند ما از آنها نهراسيديم و بر آنها غلبه كرديم . وقتى در ميدان جنك ، سربازان خصم با فلاخن ، بر تو سنك ميبارند ، بايد حمله كنى تا مانع از ادامه سنك باريدن بشوى . من فرمان حمله عمومى را صادر كردم و به ( گيو - رادوند ) گفتم در عقب قشون باش و در جنك شركت نكن زيرا بقتل خواهى رسيد و او گفته مرا پذيرفت و در عقب قشون ( با نيروى ذخيره ) قرار گرفت . تبر دسته بلند را بدست چپ گرفتم و دست راست را بهدايت اسب اختصاص دادم تا اينكه به جبهه خصم برسيم . سربازان من ميدانستند وقتى سنك مىبارد ، ميبايد هنگاميكه بسوى خصم