خود را معطل نكن زيرا چشمهاى من جز كوه و دره و درختهاى بلوط و گلههاى گوسفندان كوهى چيزى نديده است .
وقتى آن گفته را از آن پيرمرد شنيدم در دل گفتم آيا لازمه طول عمر اينست كه انسان از همه چيز بىخبر باشد ؟
بعد از اينكه از خانه پيرمرد خارج شدم از پسر يكصدوبيست سالهاش پرسيدم اسم تو چيست جواب داد نامم ( گيو ) است . گفتم من ميخواهم به ( حسينآباد ) بروم آيا تو حاضر هستى بعنوان بلد با من بيائى . گيو گفت اگر از اين راه به روى چاره نخواهى داشت جز اينكه اسبهاى خود را رها نمائى زيرا محال است با اسب از گردنهاى كه در پيش است عبور نمائى و سربازان تو بايد پياده از آنجا بگذرند اما راهى ديگر هست كه طولانى است و در آن راه يك مانع بزرگ وجود دارد و آن آب سيمره است ليكن آن آب گدار دارد و تو مىتوانى سواران خود را از گدار بگذرانى .
پرسيدم اگر از آن راه برويم چقدر طول مىكشد تا من به حسينآباد برسم . گيو گفت يك سوار زبده مىتواند طى ده روز به حسينآباد برسد ولى چون تو داراى قشون هستى پانزده روز طول خواهد كشيد كه به حسينآباد برسى . پرسيدم آن راه كه تو ميگوئى از كجا ميگذرد گيو با انگشت امتداد جنوب غربى را نشان داد و گفت حسينآباد آنجاست و اگر پياده به روى در سه روز به آنجا خواهى رسيد اما اگر نخواهى اسبهاى سواران را رها نمائى بايد از اين راه به روى . آنگاه پيرمرد با انگشت در امتداد شمال ، و شمال غربى و مغرب و جنوب غربى يك دائره وسيع در فضا رسم كرد و گفت راهى كه تو بايد به روى از اين نقاط ميگذرد فهميدم كه بايد قسمتى از پشت كوه را دور بزنم تا به حسينآباد برسم .
قبل از اينكه وارد لرستان شوم ميدانستم كه آن راه وجود دارد ولى طولانى بودن راه ، مرا مردد كرده بود كه آيا آن راه را انتخاب نمايم يا راه كوتاهتر را و چون در هر دو صورت ميبايد تا ( آسياب ايذه ) بروم به خود گفتم بعد از اينكه به آنجا رسيدم تصميم خواهم گرفت كه از كدام راه بايد رفت ، وقتى كه شب فرود آمد قسمتى از طلايه مقدم من مراجعت كرد و به من گفت كه راه بقدرى باريك و خطرناك است كه سواران نمىتوانند از آن عبور كنند . زيرا پهناى راه بيش از چند وجب نيست و در بعضى از نقاط از آن هم كمتر مىشود و سم اسب روى سنگ ميلغزد و و بدره پرت مىشود .
من ميدانستم كه نظريه افسران من كه در طلايه بودند صائب است و آنها بصير هستند و آنچه مىگويند مطابق با واقع مىباشد . براى فرمانده طلايه پيغام فرستادم كه تا بامداد همانجا كه هست بماند و چشم و گوشهاى خود را بگشايد كه خصم نتواند ما را غافلگير كند ولى بعد از اينكه هوا روشن شد مراجعت نمايد تا ما از امتدادى ديگر بسوى حسينآباد برويم و هنگام بازگشت عقبدار ما باشد . بامداد روز ديگر گيو كه پرستارى از پدرش را بر عهده يكى از سكنه آبادى سپرده بود آمد و گفت براى عزيمت آماده است .
من نسبت به آن پيرمرد يكصد و بيست ساله اعتماد پيدا كرده بودم و مىفهميدم كه آن مرد راست ميگويد و قصد ندارد ما را فريب بدهد و گرفتار خصم كند ، يك طلايه را جلو فرستادم و آنگاه گفتم اسبى به گيو بدهند كه سوار شود و به راه بيفتيم ، مرد سالخورده دو پاى خود را به من نشان داد و گفت اسبهاى من اينست و من وقتى سوار اين اسبها ميشوم با سرعت حركت مىكنم .
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 214
مساهمون: مارسل بريون
ص٢١٤