تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 216

مساهمون:

ص٢١٦
پس از اينكه از رودخانه گذشتيم باز من طلايه را جلو فرستادم و با اين‌كه ( گيو ) گفت كه در راه باز رودخانه هست من احتياط را از دست ندادم و بطلايه گفتم كه نهرهاى آب را در نظر بگيرد تا اين‌كه قشون من بىآب نماند . من ميدانستم رودهاى كوچك كه در بهار پرآب است در پائيز خشك مىشود و ( گيو ) گرچه دروغ نمىگفت ولى بعيد نبود اشتباه نمايد و قشون من به جائى برسد كه در آنجا آب يافت نشود . يك روز طلايه به من اطلاع داد به جائى رسيده كه سواران نميتوانند از آنجا عبور نمايند . از ( گيو ) پرسيدم كه آيا يك كوه غير قابل عبور در پيش داريم ؟ ( گيو ) گفت يك جنگل كوهستانى از درخت‌هاى بلوط در پيش است و براى بالا رفتن از آن جنگل و فرود آمدن از آنجا سواران تو بايد پياده شوند و دهانه اسب‌هاى خود را بگيرند و بكشند . جنگلى كه به آن رسيديم انبوه‌تر از جنگل استرآباد و مازندران و گيلان بود و غير از درخت بلوط ، درخت ديگر در آن ديده نمىشد و ( گيو ) بعضى از درخت‌هاى مزبور را به من نشان ميداد و مىگفت هزار سال از عمر آن درخت‌ها ميگذرد . ما دهانه اسب‌هاى خود را گرفتيم و با حركت بطئى از كوه زير سايه درختهاى بلوط بالا رفتيم چون كوه داراى خاك بود سم اسب‌هاى ما نمى لغزيد و گاهى خرس‌هاى جنگلى نمايان ميشدند ولى باسرعت ميگريختند در زمين اثرى نبود كه نشان بدهد آنجا معبر كاروان است و به ظاهر ما اولين مسافر بوديم كه از آن جنگل عبور ميكرديم ( گيو ) به من گفت اگر از آن جنگل نگذريم نخواهيم توانست به ( حسين‌آباد ) برسيم و اظهار مىنمود كه فرود آمدن از آن جنگل مشكل‌تر از صعود بر آن است . هنگام ظهر ، ما بالاى كوه رسيديم و آنگاه فرود آمدن ما از آن جنگل شروع شد دامن كوه مستور از جنگل ، آن‌قدر سراشيب بود كه من متوجه شدم هرگاه اسب‌ها را با طناب نبندند پرت خواهند شد من دستور دادم قرپوس زين تمام اسب‌ها را با طناب ببندند و سربازان من سر طناب را از عقب نگاهدارند و اسب‌ها را رها نمايند كه پائين برود و سربازان هنگام پائين رفتن بتنهء درخت‌ها تكيه بدهند كه بتوانند اسب‌ها را نگاه دارند پائين كوه نهرى جارى بود و ما از بالاى كوه آن نهر را مىديدم ولى در بالا آب نداشتيم و اسب‌ها از تشنگى رنج مىبردند و ما تا پائين نميرفتيم ، نميتوانستيم اسب‌ها را سيرآب كنيم . وقتى آفتاب غروب كرد نيمى از سواران من بالاى كوه بودند ولى ماه شب چهارده طلوع نمود و ما توانستيم در روشنائى ماه ، از آن كوه مستور از جنگل پائين برويم با اين‌كه خيلى احتياط كرديم نزديك پنجاه اسب از كوه پرت شدند و به هلاكت رسيدند يا قلم دست و پاى آنها شكست و از حيز استفاده افتادند و نزديك يكصد تن از سربازان من مجروح گرديدند ولى در بين آنها كسى كشته نشد . وقتى من به پائين كوه رسيدم ستارگان آسمان نشان ميداد كه نيمه شب گذشته است و با اينكه خسته بودم نخوابيدم و به تمشيت اردوگاه پرداختم وقتى بامداد آن روز دميد پس از خواندن نماز و قدرى مذاكره با ( گيو ) درصدد برآمدم كه استراحت كنم . ( گيو ) گفت كه از آنجا تا ( حسين‌آباد ) پيش از يك روز راه نيست ولى بايد طورى برويم كه در بامداد ديگر به ( حسين‌آباد ) برسيم . پس از اينكه مطمئن شدم كه وضع اردوگاه خوب است به خواب رفتم و هنوز ساعتى نخوابيده بودم كه صداى نفير مرا از خواب بيدار كرد طبق معمول سفرهاى جنگى با لباس خوابيده بودم و بعد از برخاستن از خيمه خارج شدم و پرسيدم چه خبر است . به من گفتند كه طلايه خبر ميدهد كه يك قشون پياده بسوى ما ميآيد و به ظاهر آن قشون