تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 213

مساهمون:

ص٢١٣
لرستان آمد پدرم او را ديد و ميگويد او مردى بود كوچك اندام و وقتى چشم انسان به او ميافتاد تصور مينمود كودك است . افسوس كه پدرم چنديست زمين‌گير شده و نميتواند از جا برخيزد و گرنه او را اينجا مياوردم تا براى تو حكايت نمايد كه چگونه ( ابو طاهر ) بلرستان آمد و در آنجا چه كرد . پرسيدم مگر پدر تو كه ( ابو طاهر ) را ديده بود زنده است ؟ مرد سالخورده جواب مثبت داد . من با شگفت پرسيدم چند سال از عمر پدرت ميگذرد ؟ جواب داد يكصد و هفتاد سال . گفتم من بايد پدر تو را ببينم و مشاهده مرديكه يكصد و هفتاد سال از عمر وى ميگذرد از واجبات است . ( حتى امروز در منطقه پشتكوه لرستان واقع در مغرب ايران حد متوسط عمر يكصد سال است - مارسل بريون ) برخاستم و باتفاق چند تن از افسران خود براهنمائى آن مرد به راه افتادم . مرد سالخورده مرا وارد كلبه‌اى كرد و مشاهده نمودم كه در آنجا پيرمردى پشت به ديوار داده دو پا را دراز كرده است . آن مرد كلاه بسر نداشت و مشاهده نمودم كه موى سرش ريخته ولى داراى ريشى سفيد و بلند بود . مرد سالخورده با زبان لرى مرا بپدرش معرفى كرد و آن مرد فرتوت شروع بصحبت كرد و دريافتم كه دندان ندارد . بوسيله پسرش از او پرسيدم آيا تو موقعى كه اتابك ( ابو طاهر ) بلرستان آمد وى را ديده‌اى ؟ پيرمرد جواب مثبت داد و گفت من او را ديدم و پسرش ( هزار اسب ) و نوه‌اش ( تكله ) و ساير فرزندان او را تا موقعى كه پشتكوه بودم مشاهده كردم ولى از وقتى كه اينجا آمده‌ام ديگر آنها را نديدم و نميدانم چه ميكنند . پرسيدم تو پيرمرد چند سال از خدا عمر گرفته‌اى ؟ جوابداد يكصد و هفتاد سال . گفتم تو كه سواد ندارى و از تقويم بىاطلاع هستى چگونه حساب عمر خود را نگاهداشته‌اى ؟ پيرمرد لر بوسيله پسرش به من گفت هر سال در كوه ، هنگاميكه اولين برف زمستان ميباريد من با خنجر يك شكاف كوچك روى تنه يك درخت بلوط بوجود مىآوردم . روزيكه از كوه خارج شدم كه اينجا بيايم روى تنه درخت بلوط يكصد و بيست خط بود . من بعد از آمدن باينجا يكصد و بيست خط روى تنه درخت بلوطى كه بالاى تپه قرار قرار گرفته بوجود آوردم كه حساب عمرم از دستم بدر نرود و از آن پس هر سال هنگام نزول اولين برف يك خط ديگر بر آن افزودم و از وقتى كه زمين‌گير شده‌ام و نميتوانم بالاى تپه بروم پسرم هر سال در موقع اولين برف يك خط تازه روى تنه درخت بلوط بوجود مىآورد و اگر به روى و آن درخت را ببينى مشاهده مينمائى كه يكصد و هفتاد خط روى تنه درخت بوجود آمده است . گفتم اى پيرمرد دين تو چيست ؟ مرد سالخورده جواب داد دين من دين خدا است . گفتم خداوند چندين دين دارد تو متدين بكداميك از آنها هستى ؟ پيرمرد گفت خداوند چندين دين ندارد خدا يكى است و دين او هم يكى است . پرسيدم پيرمرد آيا آرزوئى دارى ؟ مرد يكصد و هفتاد ساله جوابداد هيچ آرزوئى ندارم ، پرسيدم آيا از مرك ميترسى ؟ پيرمرد خنديد و گفت اى جوان مگر مرگ چيزيست كه آدم از آن بترسد . گفتم اى مرد دنيا ديده من مسافر هستم و بايد بروم و اگر مسافر نبودم در اينجا توقف ميكردم و از تو ميخواستم چيزهائى را كه ديده‌اى براى من حكايت نمائى زيرا چشمهاى تو در مدت يكصد و هفتاد سال كه عمر كرده‌اى خيلى چيزها ديده است . پيرمرد گفت اى مرد مسافر