مردم به من ميگفتند اى امير ، تو از خون يكصد و پنجاه سرباز خود كه بدست اتابك افراسياب كشته شده صرفنظر كن و خود را در لرستان و بخصوص در منطقه پشت كوه گرفتار مهلكه ننما . آنهائى كه مرا از رفتن به لرستان منع ميكردند مىگفتند اگر ( افراسياب بن يوسف شاه ) پادشاه لرستان در ( حسينآباد ) كه پايتخت اوست باشد و از آنجا خارج نشود محال است كه تو بتوانى با او بجنگى براى اينكه سواران تو قادر نيستند از كوهها و درهها و رودخانهها عبور كنند و خود را به ( حسينآباد ) برسانند . در بعضى از نقاط از وفور درخت طورى زمين تاريك است كه تو هرگاه بخواهى عبور كنى در روز بايد چراغ بيفروزى و گرنه بمناسبت تاريكى نخواهى توانست عبور نمائى . چيزهاى ديگرى هم به من گفتند و نام جهانگشايان گذشته را بردند و اظهار كردند كه اسكندر نتوانست وارد لرستان شود و تو چگونه ميخواهى به روى و با اتابك ( افراسياب ) بجنگى .
يك عده از كسانى كه مرا از جنك با اتابك افراسياب منع ميكردند عامى بودند و اطلاعى از تاريخ نداشتند . آنها نميدانستند كه ( اسكندر ) كارى بلرستان نداشت همچنانكه من نيز كارى بلرستان نداشتم و اگر سلطان لرستان سواران مرا بقتل نميرسانيد من درصدد برنمىآمدم كه با او بجنگم .
من هنگامى كه در بين النهرين بودم راجع به وضع لرستان اطلاعاتى كسب كردم . و علتش اين بود كه ميخواستم از بين النهرين ، از راه لرستان بفارس بروم . ولى مطلع شدم كه در مغرب لرستان سلسله كوهى است به طول شصت فرسنگ و از آن نمىتوان عبور كرد و به همين مناسبت هرگز يك قشون از طرف مغرب وارد لرستان نشده براى اينكه سلسله كوه مزبور مانع از اينستكه قشونى از راه مغرب وارد لرستان شود .
ولى از راه مشرق ميتوان قدم بلرستان نهاد و من در تواريخ ديدهام كه بدفعات از راه مشرق به لرستان حمله كردهاند و نه فقط شهر ( مال امير ) را به تصرف درآورده بلكه ( حسينآباد ) را هم مسخر نمودهاند .
من در وسط تابستان از شيراز به راه افتادم و اگر عزم لرستان نميكردم ميبايد به ماوراء النهر مراجعت نمايم . گفتم كه وقتى از وطن خود به راه افتادم و وارد استراباد و آنگاه مازندران شدم در همهجا كبوترخانه ساختم تا اينكه بتوانم پيوسته از اخبار كشورهائى كه تحت سلطه من است اطلاع حاصل نمايم . بين من و پسرم ( شيخ عمر ) كه در ماوراء النهر بود رابطه دائمى وجود داشت و اگر واقعه لرستان پيش نمىآمد من ( شيخ عمر ) را به فارس مىآوردم و او را سلطان فارس مىكردم و ( ميران شاه ) را با خود به ( ماوراء النهر ) ميبردم ولى واقعه فارس سبب گرديد كه بطور موقت از آوردن ( شيخ عمر ) بفارس خوددارى نمايم .
در راه لرستان هم طبق معمول كبوترخانه ساختم تا رابطه من با كشورهائيكه جزو قلمرو من است قطع نشود . وقتى وارد لرستان شدم قشون من با راهپيمائى جنگى جلو ميرفت و من در پس و پيش خود طلايه داشتم تا اينكه نه از جلو و طرفين غافلگير شوم نه از عقب . يك روز غروب به محلى رسيدم كه ميدانستم بعد از آن يك گردنه واقع شده و نميتوان بدون احتياط از آنجا گذشت .
در آنجا جز چند كلبه و يك آسياب چيزى نبود و معدودى گوسفند و بز در آن تپه مىچريدند .
پيرمردى بلندقامت و چهارشانه داراى ريش سفيد طولانى كه يك كلاه بزرك برسرداشت آنجا ديده شد . آن مرد سالخورده اطراف كلاه خود شالى بسته ، آن را به شكل يك عمامه حجيم درآورده بود . گفتم آن پيرمرد را نزد من بياورند مرد سالخورده با قامتى چون تير خدنك نزد من آمد .
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 211
مساهمون: مارسل بريون
ص٢١١