تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 212

مساهمون:

ص٢١٢
بطور معمول كسانى كه نزد من مىآيند متوحش ميشوند بخصوص اگر من لباس رزم پوشيده باشم . ولى آن مرد سالخورده از ديدن من وحشت نكرد و با لهجه‌اى كه من با اشكال مىفهميدم پرسيد چكار دارى ؟ گفتم اول بگو كه اسم اين آبادى چيست ؟ پيرمرد گفت اينجا ( آسياب ايذه ) است . گفتم من شنيده‌ام كه ( ايذه ) اسم دوم شهر ( مال امير ) است . پيرمرد با انگشت نقطه‌اى را در پشت كوهها نشان داد و گفت ( مال امير ) آنجاست و آن را ( ايذه ) هم ميگويند ولى اينجا ( آسياب ايذه ) است . گفتم پيرمرد ، تو در اينجا چه ميكنى ؟ مرد ريش‌سفيد با همان لهجه كه من باشكال ميفهميدم جواب داد من آسيابان هستم . سئوال كردم از چه موقع در اينجا آسيابان هستى ؟ پيرمرد جواب داد پنجاه سال است كه در اينجا آسيابانى ميكنم . پرسيدم چند سال از عمرت ميگذرد ؟ پاسخ داد يكصد و بيست سال . من بتصور اينكه عوضى شنيده‌ام سئوال خود را تكرار نمودم . آن مرد باز جواب داد يكصد و بيست سال از عمرم ميگذرد . گفتم نزديكتر بيا ، پيرمرد به من نزديك شد گفتم دهانت را باز كن تا من دندانهايت را ببينم . مرد سالخورده از حرف من خشمگين گرديد و گفت مگر من اسب هستم كه ميخواهى دندانهاى مرا ببينى ؟ گفتم من از اين‌جهت مىخواهم دندانهاى تو را ببينم كه مشاهده كنم چند دندان در دهان دارى ؟ پيرمرد دهان خود را گشود و من با تعجب مشاهده كردم كه دو رديف دندانهاى او چون صدف ميدرخشد و حتى يكى از دندانهاى وى نيفتاده است . از او پرسيدم تو كدام آب را ميآشامى كه در سن يكصد و بيست سالگى دندانهاى تو اين گونه سفيد مىباشد و حتى يكى از دندانهايت نيفتاده است . . . پيرمرد با دست آبى را كه در جو روان بود به من نشان داد و گفت من اين آب را كه از كوه مىآيد ميخورم . پرسيدم پنجاه سال قبل كه تو هنوز آسيابان نشده بودى چه ميكردى ؟ مرد سالخورده با انگشت ، كوهها را به من نشان داد و گفت من در آن‌جا زندگى ميكردم و بين ما و طايفه ( بيران‌وند ) نزاع درگرفت و من ديگر نتوانستم در كوه بمانم و آنجا را ترك كردم و در اين‌جا مشغول آسيابانى شدم . پرسيدم خود تو از كدام طايفه هستى ؟ پيرمرد جواب داد از طايفه ( راوند ) مىباشم . سئوال كردم آيا ( اتابك افراسياب ) را سلطان لرستان را ميشناسى ؟ در چهره پيرمرد علامت نفرت آشكار شد و گفت . اين بيگانه را ميشناسم . پرسيدم آيا تو اتابك افراسياب را كه اجدادش و خود او از يكصد و شصت سال باينطرف در لرستان سلطنت مىكند بيگانه ميدانى ؟ پيرمرد گفت ( افراسياب ) اهل لرستان نيست و پدرانش هم اهل لرستان نبودند آنها از جاى ديگر بلرستان آمدند ، پيرمرد راست ميگفت اتابكان لرستان اهل محل نبودند . يكصد و شصت سال قبل از آن تاريخ كه من وارد لرستان شوم جد اول اتابكان لرستان به اسم ( اتابك ابو طاهر ) از كشور خوز ( خوزستان - مارسل بريون ) بلرستان رفت و در آنجا بساط سلطنت را گسترانيد و بعد از او پسرش ( اتابك هزار اسب ) پادشاه شد و پس از وى ( اتابك تكله ) به سلطنت رسيد . تا روزى كه من وارد لرستان شدم 9 نفر از اتابكان لرستان در آن كشور سلطنت كرده بودند و آخرين آنها ( افراسياب بن يوسف شاه ) بود . پيرمرد صحبت را دنبال كرد و گفت يكصد و شصت سال قبل از اين وقتى ( ابو طاهر ) به
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 212 | مارسل بريون / ذبيح الله منصورى