فصل بيستم يك گردش در سرزمين لرستان
من ميل داشتم كه عارفان شيراز را بيشتر ببينم و با آنها صحبت كنم و از آنچه مىگويند لذت ببرم ولى به من خبر رسيد كه ( اتابك افراسياب بن يوسف شاه ) سلطان لرستان ، هنگام عبور دستههائى از سواران من از آنها باج خواسته و چون آنها ، حاضر نشدهاند باج بدهند تمام آنها را كه يكصد و پنجاه تن بودند بقتل رسانيده است . بعد از شنيدن آن واقعه ، بهريك از عارفان كه در خانه من حضور يافته بودند هزار دينار زر عطا كردم و به ( شيخ حسين بن قربت ) كه هزار دينار دريافت كرده بود پانصد دينار ديگر دادم و سلطنت فارس را به پسرم ( ميران شاه ) واگذاشتم و به او گفتم هيچكس را از منصبى كه دارد معزول نكن و بگذار تمام كسانى كه در فارس داراى منصب هستند بر شغل خود باقى باشند . زيرا اگر بر منصب خود باقى بمانند ، نسبت به تو وفادار ميشوند ولى اگر آنها را معزول نمائى چون همه ، اهل محل ميباشند ممكن است مبادرت بدسيسه كنند و براى تو باعث زحمت گردند . بعد قشون خود را سه قسمت كردم يك قسمت را در فارس براى پسرم گذاشتم و با دو قسمت ديگر به راه افتادم تا اينكه خود را به لرستان برسانم .
در حالىكه بسوى لرستان ميرفتم در هر منزل از سكنه محلى راجع به لرستان تحقيق مىنمودم و همه مرا از رفتن به لرستان منع ميكردند و به من مىگفتند كه مركز سكونت ( افراسياب بن يوسف شاه ) در پشت كوه است و پشت كوه منطقهايست كه هر قشون وارد آنجا شود نابود خواهد شد در آنجا ، كوههائى وجود دارد كه سر بر آسمان كشيده و درههائى هست كه آنقدر عميق مىباشد كه تو نمىتوانى عمق آنها را ببينى و تو در بعضى از نقاط بايد از آن درهها عبور كنى و در آنجا ، يكصد تن از سربازان ( اتابك افراسياب ) يكصد هزار تن از سربازان تو را نابود خواهند كرد در آنجا رودخانههائى وجود دارد چون رودخانه ( سيمره ) كه هيچ قشونى نمىتواند از آن عبور نمايد . در لرستان مردانى هستند كه ارتفاع قامتشان از دو ذرع بيشتر است و وقتى در كوه نعره ميزنند سنگهاى بزرگ از كوه فرو مىريزد .
آنها تا يكصد و پنجاه سال عمر مىكنند و زنهاى لرستان در پشت كوه تا سن هشتاد سالگى بچه ميزايند .