بهار سرودم و در آن موقع هوا مطلوب بود ، و از هواى شيراز بوى گل بمشام ميرسيد . و من در قلب خويش احساس وجد ميكردم و صداى بلبلان را مىشنيدم و چنان دوچار هيجان و سرور شدم كه تصور كردم در همه چيز كائنات شريك هستم و فرشتگان در وجودم بسر مىبرند و من هم در وجود فرشتگان حلول كردهام و از فرط وجد اين شعر را سرودم .
پرسيدم چرا در مصراع دوم گفتى كه ساكنان حرم ستر و عفاف ملكوت يا بقول تو فرشتگان با تو مىنوشيدند و مست شدند و مگر تو نميدانى كه مى حرام است . حافظ گفت اى امير مى نوشيدن اصطلاح عرفان است و به معناى نوشيدن شراب نمىباشد بلكه معناى آن كسب معرفت از كسانى است كه داراى كمال هستند و همانطور كه شراب عادى كه حرام مىباشد انسان را مست مىكند شخصى هم كه از ارباب كمال كسب معرفت نمايد مست مىشود ميخانه هم در اصطلاح عرفا مكانى است كه در آنجا از اين مى مىنوشند يعنى كسب معرفت ميكنند . در آن سحرگاه بهارى من طورى داراى وجد بودم كه تصور ميكردم فرشتگان با من مشغول صحبت هستند و رازهاى خلقت را براى من افشاء مينمايند ، و به همين جهت گفتم كه با من شراب نوشيدند .
پرسيدم رازهائى كه به تو گفتند چه بود و آنها را براى من نقل كن . حافظ گفت اى امير من در آن سحرگاه تصور ميكردم كه فرشتگان اسرار خلقت را براى من فاش مىنمايند و آنچه احساس مىنمودم تخيل بود و آن تخيل را نمىتوانستم بر زبان بياورم و گرنه در قالب شعر جا ميدادم . هر عارف ، هنگامى كه در فكر فرو ميرود چيزهائى را احساس مىنمايد كه نمىتواند بر زبان بياورد براى اينكه يك قسمت از محسوسات ، قابل بيان نيست و نمىتوان آنها را در قالب كلمات ، خواه نظم ، خواه نثر ، ريخت . ما مىتوانيم آن قسمت از محسوسات را كه چون سردى و گرمى و نرمى و خشونت است بيان كنيم و هركس كه مىشنود مىفهمد چه مىگوئيم . ولى قادر نيستيم محسوسات معنوى را بيان نمائيم و اگر بيان كنيم ، شنونده منظور ما را نمىفهمد . من تصور مىكنم انسان ولو عارف نباشد در يك سحرگاه بهارى كه از هوا بوى گل بمشام ميرسد و بلبلان ميخوانند و هوا مطبوع است و بانگ اذان به گوش ميرسد ، كيفيتى را احساس مىنمايد كه هيچ بيانى قادر بابراز آن نيست . اين است كه من نميتوانستم بگويم كه فرشتگان ( بتصور من ) با من چه ميگفتند و رازهاى خلقت را كه با من در بين ميگذاشتند از چه مقوله بود و گرنه هرچه بتصور خود از آنها شنيده بودم در قالب شعر جا ميدادم .
گفتم اى مرد شيرين سخن نيكو سخن گفتى و جوابى به من دادى كه مرا متقاعد كرد و آيا راست است كه تو قرآن را از حفظ دارى ؟ حافظ جواب داد بلى اى امير . گفتم آيات سورهء عرفات را از انتهاى سوره شروع كن و آيه به آيه بخوان . حافظ گفت اى امير ، آيا ميگوئى كه آيات را از انتهاى سوره شروع كنم و به طرف مبداء بروم گفتم اگر تو حافظ قرآن باشى ميتوانى آيات را از انتها شروع كنى . حافظ اظهار عجز كرد و من گفتم اكنون تو مرا امتحان كن و هريك از سورههاى قرآن را كه انتخاب ميكنى بگو تا من آيات را از منتها به طرف مبداء بخوانم . حافظ گفت اى امير من اين جسارت را نمىكنم كه مردى چون تو را مورد آزمايش قرار بدهم . گفتم خود من به تو اجازه مىدهم كه مرا مورد آزمايش قرار بدهى . حافظ سوره بقره را انتخاب كرد و من آيات سوره را از منتها به طرف مبداء خواندم و پس از خواندن هفت آيه حافظ و ساير عرفا زبان به تحسين گشودند و حافظ گفت اى امير من اذعان ميكنم كه در قبال دانشمندى چون تو خود را حافظ قرآن نميدانم .
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 209
مساهمون: مارسل بريون
ص٢٠٩