اينگونه اشخاص مىباشند .
من رو بسوى ( صباح الدين يوسف سنبلى ) معروف به ( عارف ) كردم و از او پرسيدم آيا تو با آنچه ( وامق ) گفت موافق هستى . آن مرد جواب داد بلى اى امير . پرسيدم پس چرا شما عارفان اين موضوع را سادهتر نميگوئيد و تصريح نمىكنيد كسانى كه علم دارند بايد بيش از مسلمين عامى بوظائف خداشناسى عمل نمايند و چرا متوسل به كلمهاى چون بتخانه مىشويد ؟ صباح الدين يوسف سنبلى گفت اى امير دو چيز سبب گرديده كه عارفان نمىتوانند اين منظور را به زبان ساده بر زبان بياورند و مجبورند كه بوسيله اصطلاحاتى مخصوص منظور خود را بيان نمايند . اول اينكه عوام ، نميتوانند بفهمند كه عارفان چه ميگويند دوم اينكه علماء براى اينكه بازارشان كساد نشود با عرفا خصومت مىنمايند . چون آنها ميدانند كه هرگاه مردم طورى بينا شوند كه خدا را به معناى واقعى بشناسند ديگر گرد شمع وجود آنها طواف نخواهند كرد و بازار علماء كاسد خواهد شد و مجبورند كه دكان خود را ببندند و منصور حلاج و عين القضات همدانى را براى همين كشتند كه مىخواستند با زبان ساده ، بدون توسل باصطلاحات عارفان ، چشم مردم را باز كنند .
منصور حلاج مىگفت ( انا الحق ) و توضيح ميداد چون خدا در همهجا هست و مكانى نيست كه خدا در آن نباشد بنابراين ، در من نيز وجود دارد . او را متهم كردند كه دعوى خدائى مىكند در صورتى كه نه منصور حلاج دعوى خدائى ميكرد نه عين القضات همدانى و آنها مىگفتند خدا كه در همه جا هست در آنها نيز وجود دارد . امروز هم اگر كسى بگويد ( انا الحق ) يا بگويد كه خدا در من هست . باتهام كفر ، بقتل ميرسد و تا روزيكه عرفان عالمگير نشده ، اين وضع باقى است و عارفان نمىتوانند منظور خود را آشكار و به زبان ساده بگويند و ناگزيرند كه آن را بوسيله اصطلاحات مخصوص بر زبان بياورند .
من حس ميكردم همانطور كه ( شيخ حسن بن قربت ) گفت عارفان بيش از عالمان معرفت دارند و چيزهائى ميگويند كه عقل ميپذيرد . علاوه بر آن ضمن مذاكره با عارفان كه من خلاصه آن را در اينجا مىنويسم و از تفصيل درميگذرم فهميدم كه عرفاى شيراز بر خلاف علماء قرآن را خوب ميدانند و در هر موقع به آيات قرآن استناد مىكنند . ضمن صحبت با عارفان از ( شمس الدين محمد شيرازى ) معروف به حافظ پرسيدم آيا اين شعر از تو مىباشد
( ساكنان حرم ستر و عفاف ملكوت * با من راهنشين باده مستانه زدند )
حافظ گفت اى امير ، چشمهاى من چون ضعيف شده درست تو را نمىبيند ولى صدايت را به خوبى مىشنوم و اين شعر از من است .
گفتم تو در اين شعر كفر گفتهاى زيرا خدا را طورى معرفى كردهاى كه انگار يك حرم خانه دارد . علاوه بر اينكه كفر گفتهاى به خداوند بزرگ توهين كردهاى براى اينكه گفتهاى زنهاى خداوند از حرمخانه او خارج شدند و كنار راه به تو ملحق گرديدند و در آنجا با تو مى نوشيدند و مست شدند . حافظ جواب داد اى امير من كفر نگفتهام و به خداوند توهين نكردهام . من در مصرع اول اين بيت گفتم ( ساكنان حرم ستر و عفاف ملكوت ) و دو كلمه ( ستر عفاف ) ثابت مىكند كه منظور از حرمخانه خداوند يك حرمخانه عادى نبوده است و حرمخانه خداوند مرموز است و راز آن بر مردم آشكار نيست و در آنجا عفت حكمفرماست من نگفتهام كه در حرم خانه خداوند زن وجود دارد و نام زن ، در شعر من برده نشده و گفتم ( ساكنان حرم ) نه ( زنهاى حرم ) در شعر من ( حرمخانه ) وجود ندارد بلكه آنچه گفتهام ( حرم ) است و ( حرم ) يعنى مكانى كه آنقدر مقدس مىباشد كه بيگانه را در آن راه نيست و من اين شعر را در يك سحرگاه