يك روز به من اطلاع دادند مردى غبارآلود كه ميگويد اسمش ( امير عبد الباقى ) و حاكم قمشه است آمده ميخواهد مرا ببيند . گفتم او را داخل كنيد وقتى وارد شد مشاهده كردم طورى غبارآلود است كه شكل صورتش ديده نميشود . آن مرد خورجينى بردوش داشت و از درون خورجين سرى را بيرون آورد و مقابل من گذارد و گفت اى امير بزرگوار اينست سرى كه تو ميخواستى من از قمشه به راه افتادم و هفت اسب در زير ران تلف كردم و خود را باينجا رسانيدم تا اينكه اين سر را قبل از اينكه متعفن و متلاشى شود به نظر تو برسانم .
من حاكم شهر و چند تن از وجوه شهر را اظهار كردم و آن سر را به آنها نشان دادم و برسيدم از آن كيست ؟ عدهاى گفتند سر سلطان يحيى مظفرى مىباشد آنگاه حاكم و وجوه شهر را مرخص كردم و از امير عبد الباقى پرسيدم چگونه سلطان يحيى مظفرى را كشتى ؟ او گفت اى امير بزرگوار وقتى نامه تو به من رسيد دانستم كه هرگاه بخواهم زنده بمانم چارهاى ندارم جز اينكه سلطان يحيى را بقتل برسانم از او براى صرف طعام دعوت كردم و هنگامى كه بر سر سفره نشسته بود و غذا مىخورد مردان من بوى جملهور شدند و چند ضرب شمشير و خنجر به سينه و پشتش وارد آوردند و او را كشتد و من بدون لحظهاى درنگ سرش را بريدم در اين خورجين نهادم و به راه افتادم و چهل و چهار فرسنك فاصله بين قمشه و اينجا را بدون وقفه پيمودم كه اين سر را به نظر تو برسانم .
پرسيدم آيا هنگامى كه سلطان يحيى مظفرى بر سر سفره نشسته بود و غذا مىخورد او را كشتى ؟ امير عبد الباقى گفت بلى اى امير بزرگوار زيرا چارهاى ديگر نداشتم و اگر در آن موقع وى غافلگير نميكرديم و بقتل نميرسانديم ، نميتوانستيم در موقع ديگر از عهده او برآئيم . گفتم من دشمن خود را هنگامى كه بر سر سفرهء طعام من نشسته است بقتل نميرسانم . امير عبد الباقى گفت اى امير بزرگوار آيا مرا كه مطيع امر تو بودم و دستور ترا بموقع اجرا گذاشتم مقصر ميدانى . گفتم نه ، تو نزد من مقصر نيستى ولى روش تو را براى قتل اين مرد نپسنديدم . سپس امر نمودم كه پنج هزار دينار به آن مرد بپردازند و امير عبد الباقى خوشدل شد و بعد از دريافت كيسههاى زر و نهادن آنها در خورجين خود ، آن را با زحمت بلند كرد و بر دوش نهاد و خواست برود به او گفتم اين سر را هم ببر حاكم قمشه حيرتزده پرسيد اى امير بزرگوار گفتى اين سر را ببرم گفتم بلى . حاكم قمشه گفت آيا تو به اين سر احتياج ندارى ؟ گفتم سر بريده دشمن بچه كار ميآيد كه به آن احتياج داشته باشم . امير عبد الباقى سر را هم در خورجين نهاد و در حالىكه بر اثر وزن طلا و سر بريده خم شده بود از در بيرون رفت .
پس از قتل سلطان يحيى من در فكر ( سلطان معتصم بن سلطان زين العابدين ) بودم و مىخواستم بدانم در كجاست و اطلاع رسيد كه در شام بسر ميبرد و ميخواهد با كمك پادشاه شام ( كشور سوريه كنونى - مترجم ) قشونى گرد بيآورد و راه فارس را پيش بگيرد و آنكشور را به تصرف درآورد و پادشاه فارس شود . در آن موقع كه من از سكونت سلطان معتصم در شام مطلع شدم در فارس نبودم و در ماوراء النهر از آن موضوع مطلع گرديدم .
من نامهاى به پادشاه شام نوشتم و به او توصيه كردم كه از كمك كردن به سلطان معتصم بن سلطان زين العابدين خوددارى نمايد و او را دستگير كند و با عدهاى مستحفظ به ماوراء النهر بفرستد . پادشاه شام در جوابم نوشت معلوم مىشود كه دماغ تو پر از غرور است و اگر چنين نبود حد خود
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 204
مساهمون: مارسل بريون
ص٢٠٤