اينكه سربازان من از جنگ آن روز خسته شده بودند دو طلايه دور و نزديك گماردم كه اگر قشون جنگل ارجن بشيراز آمد غافلگير نشوم .
من پيشبينى ميكردم كه بعد از شكست خوردن سلطان منصور بعيد است كه قشون جنگل ارجن حال جنگ كردن را داشته باشد . معهذا طبق روش هميشگى احتياط را از دست نميدادم و خود را براى جنگ آماده نمودم ، من در آن شب در شيراز بسر نبردم تا اينكه آزادى عمل داشته باشم . اگر در دار الحكومهء شيراز بسر مىبردم محدود مىشدم و ممكن بود كه محاصره گردم .
احتمال سوء قصد ، عليه من نيز در بين بود و هرگاه در اردوگاه خود بسر مىبردم از سوء قصد بيم نداشتم .
آن شب تا صبح واقعهاى اتفاق نيفتاد و من از طرز فكر فرمانده قشون جنگل حيرت ميكردم چون توقف او در آنجا بى مورد بود و او مىبايد متوجه شود كه بعد از اينكه من با قشون خود بسوى شيراز رفتم وى نبايد آنجا توقف نمايد .
وقتى بامداد دميد من طبق معمول برخاستم و نماز خواندم و فرماندهى اردوگاه خود را در خارج شهر به فتاح بيگ سپردم و سلطان منصور مظفرى را كه شب در اردوگاه من محبوس بود با خويش به شهر بردم .
ميدان بزرگ شهر پر از جمعيت تماشاچى شده بود و سربازان من در ميدان نگهبانى ميكردند و مانع از اين مىشدند كه مردم وسط ميدان بيآيند در وسط ميدان ، بدستور من ، شب قبل با تير و تخته ، يك مصطبه بوجود آورده بودند و سلطان منصور مظفرى و يازده تن از شاهزادگان مظفرى را كه همه مقيد بزنجير بودند بالاى آن مصطبه بردند . دو جلاد هم حضور داشتند و قبلا از اينكه دستور قتل سلطان منصور و ديگران را صادر كنم منادى با صداى بلند بطورىكه تمام مردم شيراز جمع بودند بشنوند چنين گفت : اى شيرازيها چندى پيش امير تيمور گوركان در خراسان بيمار شد و پزشكان گفتند براى اينكه مداوا شود بايد آبليموى فارس را بنوشد و امير تيمور گوركان نامهاى دوستانه براى سلطان منصور فرستاد و از وى خواست كه مقدارى آبليمو برايش بفرستد ولى سلطان فارس در جواب امير تيمور گوركان نامهاى نوشت كه از صدر تا ذيل آن ناسزا بود و اينك من نامه سلطان فارس را براى شما ميخوانم ( منادى نامه سلطان فارس را كه در جواب من نوشته بود خواند . ) امير تيمور گوركان فقط براى اينكه اين مرد را مجازات كند راه فارس را پيش گرفت و اكنون شما با چشم خود مىبينيد چگونه سلطان فارس بسزاى عمل خود ميرسد .
صحبت منادى تمام شد و فرياد سلطان منصور مظفرى برخاست و گفت اى امير تيمور من بد كردم ولى تو مرا عفو كن گفتم من تو را عفو نميكنم زيرا از آن روز كه نامه تو بدستم رسيد تا ديروز كه ترا در ميدان جنگ شكست دادم از فرط خشم به خود مىپيچيدم ناسزاهائى كه تو به من گفتى اثر موقتى نداشت كه من امروز تو را عفو نمايم . بارها هنگام شب وقتى به ياد ناسزاهاى تو مىافتادم نميتوانستم بخوابم و عهد خود را تجديد مينمودم و مىگفتم وقتى به تو دست يافتم طورى دودمانت را نابود خواهم كرد كه هرگز مردى در دودمان تو در فارس يا جاى ديگر سلطنت نكند و امروز روزى است كه عهد خود را بموقع اجرا بگذارم .
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 201
مساهمون: مارسل بريون
ص٢٠١