فصل نوزدهم بعد از سقوط شيراز
عصر آن روز وقايعنگار خود نظام الدين را احضار كردم و به او گفتم من به تو وعده دادم كه بعد از گشودن شيراز ده دختر جوان شيرازى را به تو بدهم . تو گفتى كه سالخورده هستى و ده دختر براى تو زياد است اينك بگو چند دختر ميخواهى ؟ نظام الدين گفت اى امير براى من يك دختر كافى است ولى تو كه سكنه شيراز را بخشيدهاى چگونه به من يك دختر اهدا خواهى كرد . گفتم من براى تو يك دختر خريدارى خواهم كرد و به حاكم شيراز گفتم جار بزند كه من ميل دارم براى يكى از مردان مقرب خود يك دختر جوان و زيبا و سياه چشم شيرازى را خريدارى نمايم و هركس ميل دارد يك چنان دختر را بفروشد دو هزار دينار زر دريافت خواهد كرد و كسانى كه خواهان فروش دختر جوان خود هستند آنها را به دار الحكومه بياورند و انتخاب دخترى كه بايد خريدارى شود بسته است به سليقه مردى كه آن دختر به او اختصاص خواهد داشت .
بامداد روز بعد عدهاى از مردم شهر با دختران جوان خود در دار الحكومه حضور بهم رسانيدند و من به نظام الدين گفتم برود و هر دختر را كه مايل است انتخاب نمايد و او رفت و دخترى را كه مورد پسندش بود خريدارى كرد و من گفتم بهاى دختر را بپردازند . پس از آن هرموقع كه مجالى براى صحبتهاى خصوصى پيش مىآمد ( نظام الدين ) به من ميگفت اى امير ، اگر ميخواهى از عمر خود لذت ببرى يك دختر شيرازى براى همخواب شدن انتخاب كن زيرا در جهان زنى مهربانتر از زن شيرازى نيست .
ولى تشويقهاى نظام الدين مرا تحريص نميكرد و من هرگز يك دختر شيرازى را براى همخواب شدن انتخاب نكردم .
من تصميم گرفته بودم كه نسل شاهزادگان مظفرى را براندازم و ديگر هيچيك از آنها به سلطنت نرسند . دو نفر از شاهزادگان مظفرى گريختند يكى ( سلطان يحيى مظفرى ) و ديگرى ( سلطان معتصم بن زين العابدين ) . من به زودى مطلع شدم كه سلطان يحيى مظفرى در شهر قمشه است . حاكم قمشه از امراى محلى بود و من نامهاى برايش نوشتم و بوسيله پيك فرستادم در آن نامه به حاكم قمشه گفتم اگر ميخواهد سرش روى بدن باقى بماند سر سلطان يحيى مظفرى را براى من بفرستد و در عوض انعام دريافت كند .