اگر من اين ناسزاها را به تو مىگفتم و تو به من دست مييافتى مرا در قفس آهنين جاى ميدادى و آن قفس را روى خرمنى از آتش مىنهادى تا اينكه زنده بسوزم يا امر ميكردى كه پوست مرا در حالىكه زنده هستم بكنند يا شقهام كنند . ليكن من تو را با هيچ يك از اين مجازاتها بقتل نميرسانم و فقط ميگويم كه سر از بدنت جدا كنند . آنگاه به جلادها اشاره كردم سر از بدن محبوسين جدا كنند ، سلطان منضور فرياد زد اى امير تيمور ، اگر من به تو ناسزا گفتهام و مستوجب قتل هستم اينها كه دستگير شدهاند گناهى ندارند و به تو ناسزا نگفتهاند از قتل آنها صرفنظر كن گفتم وقتى مار را بقتل ميرسانند تولههاى مار را هم بايد معدوم كنند و گرنه روزى مار خواهند شد . ليكن من از نيش مار وحشت ندارم اما عهد كردهام كه دودمان تو را از بين ببرم تا هيچ يك از كسانى كه از تبار تو هستند در آينده سلطنت نكنند چون نمىتوانم ببينم بازماندگان مردى كه به من ناسزا گفته ، بسلطنت برسند .
سپس جلادان دست به كار شدند و اول سر سلطان منصور مظفرى را از قلعه بدن جدا كردند و بعد از او ، سرهاى يازده تن از خويشاوندان ذكورش از بدن جدا شد و من مىديدم و مىشنيدم كه مردم هنگام سر بريدن سلطان منصور مظفرى و ديگران ابراز شادمانى مىنمايند و دانستم آنها نيز مثل سردارانش از سلطان منصور ناراضى بودهاند . سرهاى بريده را بالاى دروازههاى شيراز نصب نمودند و اجساد را بگورستان بردند و دفن كردند .
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 202
مساهمون: مارسل بريون
ص٢٠٢