اميدى به تجديد سلطنت او نيست تسليم شد اندكى بعد ، تمام دروازهها را گشودند و حاكم شهر در حالىكه كتابى بزرك در دست داشت و عدهاى از وجوه اهالى شهر در قفايش بودند باستقبال من آمد و با صداى بلند اين شعر را خواند :
رواق منظر چشم من آشيانه تو است - * كرم نما و فرود آ كه خانه خانه تو است .
گفتم آيا اين شعر از شمس الدين حافظ نيست . حاكم گفت چرا اى امير ، و آنگاه نظر به لباس آهنين من انداخت و پرسيد اى امير آيا مجروح شدهاى زيرا سراپايت خونآلود مىباشد گفتم اين خون ميدان جنك مىباشد كه روى خفتان من خشكيده و من مجروح نشدهام .
حاكم شيراز كتابى بزرك را كه در دست داشت به من نشان داد و گفت اى امير ، من اطلاع دارم تو يك مسلمان پاكنهاد هستى و تو را به اين قرآن سوگند مىدهم كه از قتل و غارت سكنه اين شهر صرفنظر نما . گفتم اگر باحترام قرآن نبود هماكنون فرمان قتل تو را صادر ميكردم زير در صحت قول من ترديد كردى . من به تو گفتم كه اگر بدون جنك دروازههاى شهر را بگشائيد سكنه شهر مصون خواهند بود و كسى به آنها تعرض نخواهد كرد اين قول من براى تو و ديگران كافى بود و تو ، ميبايد بفهمى مردى چون من وقتى قول ميدهد ، از گفته خود عدول نمينمايد .
حاكم شيراز پوزش خواست و من گفتم از قول من ، بوسيله جارچىها بسكنه اين شهر بگو كه هيچ يك از سربازان من متعرض آنها نخواهند شد و مىتوانند حتى در منازل خود را باز بگذارند و اگر امشب و فردا شب و شبهاى ديگر كه ما در شيراز هستيم چيزى از خانهاى بسرقت رفت بدون ترديد سارق محلى آن را دزديده زيرا من بسربازان خود اعتماد دارم و وقتى دستور بدهم كه نبايد متعرض جان و مال و زنهاى يك شهر شوند محال است كه يكى از آنها تخلف نمايد و اگر بكند من متخلف را مجازات ميكنم و خسارت شخصى را كه مالش به يغما رفته تأديه مىنمايم . بعد از آن به حاكم گفتم لابد در اين شهر يك ميدان هست . حاكم گفت بلى اى امير ، و در اينجا ميدان وسيع وجود دارد .
گفتم بجارچيان خود امر كن جار بزنند كه صبح فردا ، بعد از اينكه يك نيزه از آفتاب بالا آمد در ميدان بزرگ شهر جمع شوند . حاكم ، پرسيد اى امير آيا لازم است گفته شود كه براىچه در ميدان بزرگ اجتماع نمايند . گفتم نه بعد از اينكه در آنجا جمع ميشوند علت اجتماع را خواهند دانست .
حاكم شيراز گفت اطاعت مىكنم و مىگويم جار بزنند كه فردا صبح مردم در ميدان بزرگ حضور بهمرسانند آنگاه اظهار كرد اى امير دار الحكومه براى پذيرائى از تو آماده شده است و مىتوانى امشب در آنجا استراحت نمائى . گفتم من در دار الحكومه منزل نخواهم كرد و امشب هم فرصت استراحت ندارم آنچه مىگفتم حقيقت داشت و من ميبايد در آن شب شيراز را براى دفاع در قبال قشونى كه سلطان منصور در جنگل ارجن داشت آماده كنم و شهر را به كلى از شيرازى ها تحويل بگيرم .
تمام سربازان حاكم شيراز را كه در شهر بودند خلع سلاح كردم و پسرم ( ميران شاه ) را مأمور نمودم كه با سپاه خود عهدهدار حفظ شهر و در صورت ضرورت دفاع از آن باشد . در دروازهها ، سربازان من مشغول نگهبانى شدند و در حصار شهر نيز سربازان خود را گماردم و حاكم شيراز مكلف شد تحت فرماندهى پسرم امور عادى شهر را اداره كند . قبل از اينكه آفتاب غروب كند خود با سپاه فتاح بيگ از شهر خارج شدم كه شب را در صحرا بگذرانم . با