ميگريزند و بعد دريافتم كه يكى از آن سواران ( سلطان معتصم بن سلطان زين العابدين ) فرمانده جناح راست قشون پادشاه فارس است . آن چهل و پنجاه نفر كه گريختند براى ما خطرى نداشتند زيرا نميتوانستند بعد ، حملهور شوند . همانطور كه فرمانده جناح راست پادشاه فارس گريخت فرمانده جناح چپ او باسم ( يحيى مظفرى ) نيز ، غيرت را زير پا گذاشت و فرار را بر كشته شدن در ميدان جنگ ترجيح داد و چون فرار او به نفع ما بود من خوشوقت شدم .
معلوم است كه وقتى سرداران برجسته كه داراى مقام فرماندهى قشون هستند بگريزند ، افسران و سربازان قادر بادامه جنگ نخواهند بود و از آن ببعد سربازان سلطان منصور مظفرى شمشيرها و نيزههاى خود را به زمين مىانداختند و تسليم مىشدند .
من شمشيرى بدست آوردم و با عدهاى از افسران و سربازانم بسوى سلطان منصور رفتم . من تصور نمودم كه مستحفظين خاصه سلطان منصور مظفرى مقاومت خواهند كرد و تا نفر آخر كشته خواهند شد و نخواهند گذاشت كه سلطان آنها اسير شود . ولى بر خلاف انتظار آنها نيز مقاومت نكردند و افسران و سربازان ما آنان را اسير نمودند و سلطان منصور مظفرى ماند و چتردارش .
هنوز آفتاب بهار فارس آنقدر گرم نشده بود كه انسان را ناراحت كند . ولى معلوم مىشد كه سلطان فارس آنقدر نازك بدن است كه حتى در آن هوا نميتواند حرارت آفتاب را تحمل نمايد چتردار سلطان منصور مظفرى مردى بود سياهپوست و من متوجه شدم كه غيرت و شهامت آن زنگى از تمام سرداران سلطان منصور مظفرى بيشتر است زيرا مىتوانست چتر را بنيندازد و بگريزد ولى آن كار را نكرد و ايستاد .
من با اسب به طرف سلطان فارس رفتم و شمشير او را كه از كمرش آويخته بود گشودم و بيكى از افسران خود دادم كه نگاه دارد آنگاه از او پرسيدم آيا مرا مىشناسى ؟ سلطان منصور مظفرى حيرتزده پرسيد آيا تو زبان فارسى ميدانى ؟ گفتم بلى و تصور ميكنم زبان فارسى را بهتر از تو بدانم و از تو پرسيدم كه آيا مرا ميشناسى يا نه ؟ سلطان منصور گفت تو را نمىشناسم ولى حدس ميزنم كه يكى از صاحبمنصبان امير تيمور هستى . گفتم من خود امير تيمور هستم .
آن مرد وقتى مرا شناخت نظرى بر سراپاى من كه مستور از خون خشك بود انداخت و رنك از رخسارش پريد و دانستم كه مىترسد گفتم اى نابكار من از تو يك ايلخى اسب يا يك خروار زر نخواسته بودم . آنچه من از تو خواستم چند شيشه آبليموى فارس براى مداواى بيمارى بود و اگر آن تقاضا را از يك پيلهور ميكردم درخواستم را مىپذيرفت چون يك تكليف شاق نبود ولى تو اى مرد فرومايه چند شيشه آبليمو را نفرستادى و بدتر از آن در نامهء خود به من ناسزا گفتى و اينك خويش را براى مكافات عمل ، آماده كن . سلطان منصور از من پرسيد اى امير ، اكنون كه تو غلبه كردى با من چه ميخواهى بكنى ؟ گفتم تو را بقتل خواهم رسانيد و دودمان تو را برخواهم انداخت .
سلطان منصور پرسيد با دودمان من چكار دارى ؟ گفتم من نميتوانم تحمل كنم دودمان مردى كه به من ناسزا گفته بود پس از مرگش باقى بماند . سلطان منصور مظفرى گفت اى امير ، تو اگر از قتل من صرفنظر كنى و دودمانم را برنيندازى من دخترم را بزوجيت به تو خواهم داد . گفتم من اگر خواهان دختر تو باشم او از آن من است و احتياج ندارم كه تو موافقت كنى و دخترت را به من بدهى ولى من مردى نيستم كه براى يك زن ، از تصميم خود منصرف شوم . شايد در دورهء جوانى زنهائى توانستند مرا از عزمم باز بدارند ولى در اين دوره ، هوى و هوس مقهور من است و اگر مقهور من نمى -
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 198
مساهمون: مارسل بريون
ص١٩٨