تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 199

مساهمون:

ص١٩٩
بود بر تو غلبه نمىكردم . سلطان منصور مظفرى گفت اى امير ، مرا زنده بگذار تا به حاكم شيراز بنويسم كه مقابل تو پايدارى نكند و همين كه تو به شهر نزديك شدى دروازه‌ها را به روى سپاهت بگشايند . گفتم نيازمند نامه تو نيستم و وقتى سپاه من بشيراز نزديك شد حاكم شهر ، دروازه‌ها را خواهد گشود . سلطان منصور مظفرى گفت اينطور نيست من به حاكم شيراز دستور داده‌ام كه پايدارى نمايد گفتم او وقتى تو را در قشون من ديد و مشاهده كرد كه اسير هستى خواهد فهميد كه پايدارى فايده ندارد بخصوص اگر مانند سردارانت ، از تو نفرت داشته باشد كه در آن صورت با مسرت دروازه‌هاى شهر را برويم خواهد گشود و باستقبالم خواهد آمد . چون احتمال داده مىشد قشونى كه سلطان منصور مظفرى در جنگل ارجن دارد بكمك وى بيايد تصميم گرفتم كه همان روز وارد شيراز شوم . قدرى كه از ظهر گذشت جنگ به كلى خاتمه يافت آن قسمت از سربازان سلطان منصور كه توانستند بگريزند ، رفتند و ناپديد گرديدند و قسمت ديگر بدست ما اسير شدند و از جمله عده‌اى از شاهزادگان مظفرى بچنگ ما افتادند . من به ( فتاح بيك ) دستور دادم كه از طرف مشرق وارد شيراز شود و به پسرم ميران شاه گفتم كه از جنوب قدم به شهر بگذارد . خود منهم در حالىكه سلطان منصور مظفرى را با خود ميبردم راه جنوب را پيش گرفتم تا وارد شيراز شوم سرداران من ميدانستند كه اگر از طرف سكنه شهر ، مقاومت شد بايد همه را از دم تيغ بگذرانند . هنگام نماز عصر ، من بشيراز رسيدم و مشاهده كردم كه دروازه بسته است و عده‌اى بالاى حصار هستند . به منادى گفتم ندا در دهد و بگويد كه حاكم شيراز بالاى حصار بيايد و با من صحبت كند ، منادى ندا درداد و حاكم شيراز بالاى حصار آمد و من بعد از اين‌كه مطمئن شدم كه او حكمران شيراز است گفتم سلطان منصور مظفرى شكست خورد ، و سردارانش او را رها كردند و گريختند و قشونش از بين رفت و خود سلطان منصور اسير من گرديد . آنگاه سلطان اسير را به حاكم نشان دادم و او سلطان منصور را شناخت . سپس گفتم ادامه مقاومت تو در شهر بدون فايده است زيرا مىدانم كه در شيراز قشونى وجود ندارد كه تو بتوانى بدان وسيله پايدارى كنى . اگر قصد جنك داشته باشى چون قشون ندارى حداكثر يك يا دو روز پايدارى خواهى كرد و من بعد از تصرف شهر ، تو را خواهم كشت و سكنه شهر را از دم تيغ خواهم گذرانيد و تمام اموال شيرازيها را تصرف خواهم نمود و زن‌هاى شيراز نصيب لشگريان من خواهد شد . ولى اگر دروازه‌ها را بدون جنك بگشائى ، جان و مال و زنهاى سكنه شهر مصون خواهند بود و كسى متعرض شما نخواهد گرديد زيرا من نيامده‌ام كه با شيرازيها بجنگم و اين شهر را غارت و ويران كنم من از آغاز جوانى اشعار شعراى شيراز را ميخوانم و چون خود اهل فضل هستم فضلاى شيراز را محترم ميشمارم و نميخواهم از من آسيبى به آنها برسد . من فقط براى تنبيه سلطان شما قشون بفارس كشيدم و او را شكست دادم و دستگير كردم و اگر بدون جنگ دروازه‌هاى شهر را بگشائى چندى در اينجا بسر خواهم برد و پس از اين‌كه قشونم رفع خستگى كرد از شيراز خواهم رفت . حاكم شهر گفت هم‌اكنون دروازه‌ها را خواهم گشود و خود باستقبالت خواهم شتافت . حدس من درست درآمد و حاكم شهر ، وقتى فهميد كه سلطان منصور مظفرى دستگير گرديده ، و ديگر