تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 197

مساهمون:

ص١٩٧
در بحبوحه جنك ، فريادى آشنا بگوشم رسيد كه مىگفت امير ، چه ميكنى ، چرا سوار اسب نمىشوى ؟ من صداى ( نظام الدين ) وقايع نگار خود را شناختم و پرسيدم چه ميگوئى ؟ ( نظام الدين ) گفت اى امير ، آيا ميدانى چه ميكنى و خود را گرفتار چه خطر مىنمائى . پرسيدم ميگويى چه كنم ؟ ( نظام الدين ) گفت اى امير ، من براى تو اسب آورده‌ام ، سوار شو من بىآنكه روى خود را برگردانم خود را عقب كشيدم و نقاب مغفر را بالا زدم و ( نظام الدين ) گفت اى امير ، تو امروز كارى كردى كه نه افرسياب كرد نه رستم . . . نگاه كن . . . مثل اين است كه تو را در حوضى پر از خون فرو كرده‌اند . من نظرى به پاها و شكم و سينه خود انداختم و ديدم كه همه‌جا مستور از خون است و خون تازه روى خون‌هاى خشك شده ديده مىشود . وقايع نگار گفت من هرگز نشنيده و نخوانده‌ام كه دليرى چون تو پيدا شود و بتواند مدتها به تنهائى با هزارها سرباز پيكار نمايد . گفتم ( نظام الدين ) راجع به دليرى من غلو نكن چون من تنها نبودم و سوارانم پيوسته اطراف مرا داشتند و نميگذاشتند كه خصم مرا احاطه نمايد . از آن گذاشته لباس روئين داشتم و ضربات شمشير و نيزه و تير ، مرا مجروح نميكرد . خصم من هم سربازانى تازه كار بودند و از فن جنك اطلاع نداشتند و طرز پيكار آنها نشان ميدهد كه دل مرده مىباشند و گرنه ، محال بود كه من بتوانم از اين ميدان ، جان بدر ببرم . نظام الدين گفت اى امير سوار شو كه بتوانى پيروزى خود را زودتر ببينى زيرا من پيش‌بينى مىكنم كه پيروزى تو نزديك است . من خواستم شمشير خود را غلاف كنم ولى نتوانستم زيرا بقدرى خون روى شمشير خشك شده بود كه وارد غلاف نمىشد . تيغ را به ( نظام الدين ) دادم و گفتم آن را نگاه‌دار . نظام الدين پرسيد اى امير ، آيا شمشير تو را بشويم يا نه گفتم بلى بشوى تا اين‌كه خون‌ها زدوده شود . آنگاه بدون آنكه تبر را كه بوسيله قطعه‌اى از چرم بمچ دستم متصل بود از دست بدهم ، سوار شدم و گفتم نظام الدين تو به من مژده دادى كه به زودى پيروز خواهم شد و اين مژده تو ، مستوجب پاداش است و چون ميدانم كه دختران سياه چشم شيرازى را مىپسندى بعد از اين‌كه وارد شيراز شديم من تو را مخير مىكنم كه ده‌تن از دختران سياه چشم شيرازى را تصاحب كنى . نظام الدين گفت اى امير ، من سالخورده هستم و ده دختر جوان شيرازى براى من زياد است . جواب دادم كه من حداكثر را گفتم و اختيار حداقل با تو است . لحظه‌اى ديگر پيك ( ميران شاه ) پسرم رسيد و خبر داد كه پسرم با سواران خود به سواران فتاح بيك ملحق شده و لذا مقدمهء محاصرهء قشون سلطان منصور فراهم گرديده است . من كه بعد از سوار شدن فرماندهى سپاه را بر عهده گرفته بودم بوسيله پيك چند دستور براى ( فتاح بيك ) و ( ميران شاه ) صادر نمودم و به آنها و افسرانى كه در قلب سپاه با من مىجنگيدند امر كردم كه شاه منصور مظفرى را زنده دستگير نمايند و نگذارند كه وى بگريزد . اما براى اين‌كه كار جنك زودتر يكسره شود سپردم كه بطور عمدى در خط محاصره شكاف‌هائى بوجود آوردند كه ترسوها و آنهائى كه مرد صفت نيستند از آنجا بگريزند و فراريان را مشروط بر اين‌كه زياد نباشند تعاقب نكنند . يك وقت ديدم كه يك دسته چهل يا پنجاه نفرى كه چند نفر از آنها سوار بر اسب هستند