تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 195

مساهمون:

ص١٩٥
جنك همواره با كسى است كه خود را براى جنك مهيا كرده باشد و با سربازان و صاحبمنصبانى آزموده وارد كارزار شود . من نقاب مغفر را فرود آورده بودم بطوريكه سربازان خصم صورتم را نميديدند . از اين‌جهت نقاب مغفر را فرود آوردم كه صورتم حفاظ نداشت و ممكن بود سربازان خصم با تير يا زوبين يا نيزه چشم‌هايم را كور كنند . بعد از اينكه نقاب صورت را فرود آوردم روئين تن شدم و شمشير و تير و نيزه خصم به هيچ جاى بدن من كار نميكرد و ران‌بند و ساق‌بند هم داشتم . اگر ميخواهى بيازمائى كه جنك با لباس روئين آن هم پياده چگونه است يك دست لباس آهنين بر تن كن و ساق‌بند و ران‌بند هم استوارنما و بعد شمشير بدست بگير و آن را به حركت درآور اگر تو مردى تن‌پرور باشى هنوز نيم ساعت از جنك نگذشته ، در لباس روئين خود از پا درخواهى آمد . پوشيدن لباس روئين در ميدان جنك ، كار كسانى است كه تن را وادار به مشقت كرده باشند تا سنگينى لباس آهنين آنها را از پا درنياورد و بسيارى از سلحشوران از بيم سنگينى لباس آهنين ترجيح ميدهند كه بدون آن بميدان جنك بروند چون ميدانند كه سنگينى آن لباس زودتر از ضربات شمشير خصم آنها را ناتوان مىكند . ولى من تن خود را معتاد به مشقت كرده‌ام و سنگينى لباس آهنين مرا از پا درنمياورد . لباس‌هاى آهنين من گرچه در ( چاچ ) ساخته مىشود و صنعت‌گران آنجا مىتوانند از آهن لباس‌هاى سبك بسازند معهذا لباس‌هاى من سنگين است . كسى كه در همه عمر بر بستر پرنيان ميخوابد نميتواند لباس آهنين را بپوشد اگرچه مثل لباس روئين صنعتگران ( چاچ ) سبك باشد . يك مرتبه ديگر ، حس مىكردم كه من از همه برتر هستم و اختيار جان هزارها نفر كه مقابل من قرار گرفته‌اند در دست من است . در حالىكه با دو دست تبر و شمشير مىزدم و گاهى ضربات نيزه و شمشير خصم را روى روپوش آهنين خود احساس ميكردم خود را برتر از اسفنديار مييافتم . زيرا اسفنديار فقط متكى به لباس روئين خود بود و به همين جهت بقتل رسيد ولى من در درجهء اول اتكاء به شجاعت خود داشتم . گاهى سر را بلند ميكردم كه ببينم آفتاب در كجا است و چقدر از روز سپرى شده و بعد به كار خود مشغول ميگرديدم . در دو طرف من سوارانم مىجنگيدند و سپاه خصم نميتوانست از طرف چپ و راست به من نزديك شود . فوج اول سواران من كار خود را باتمام رسانيده بودند و فوج دوم بطوريكه گفتم بتصفيه زمين ميدان جنك اشغال داشتند . ناگهان سوارى فرياد زد امير كجاست . . امير كجاست . من بدون اينكه روى خود را از خصم برگردانم ( زيرا ممكن بود از قفا بر من ضربت بزنند ) فرياد زدم با امير چكار دارى . سوار مزبور صداى مرا شناخت و گفت اى امير ، من از طرف ( فتاح بيك ) مىآيم و او براى تو پيغام فرستاده است و مىگويد كه مشغول دور زدن جناح چپ خصم مىباشد و از كشته پشته مىسازد و پيش مىرود . گفتم از طرف من به او بگو بعد از اينكه جناح چپ سپاه سلطان منصور را دور زد به حركت دورانى ادامه بدهد و به طرف ( ميران شاه ) پسرم برود چون ممكن است كه پسر من نتواند با سرعت جناح راست دشمن را دور بزند . من با زبان تركى با قاصد صحبت كردم چون ميدانستم كه سربازان سلطان منصور تركى نميدانند . ولى اگر فى المثل با زبان فارسى صحبت مىنمودم سربازان طرف مىفهميدند و ممكن بود كه دستور مرا به اطلاع شاه منصور مظفرى برسانند . اما در حالىكه به زبان تركى با قاصد صحبت