من در آن روز از حيث ظاهر تفاوتى با افسران خود نداشتم و كسى نميتوانست از روى مغفر و خفتان مرا بشناسد ولى وقتى بسپاه دشمن نزديك شدم ، در نظر اول سلطان منصور مظفرى را در قلب سپاه او ، شناختم .
سلطان منصور مظفرى كلاه خودى از زر داراى چند ابلق برسرداشت و خفتانش مانند آئينه ميدرخشيد بعد فهميدم كه خقانش را از زر ساختهاند . اطرافش را عدهاى از سواران كه همه داراى كلاه خود و زره بودند داشتند و معلوم ميشد كه محافظ مخصوص سلطان هستند .
در آن روز من از آن جهت با صف اول بسوى خصم ميرفتم كه زودتر ( سلطان منصور مظفرى ) را ببينم و ديگر اينكه وقتى فرمانده كل قشون با صف اول مهاجم حركت كند ، غيرت سربازان بيشتر مىشود . چون در موقع حمله ، در صف اول ما سربازانى هستند كه بايد متحمل شديد ترين مقاومت خصم شوند و در تمام جنگها ، عدهاى كثير از سربازان صف اول بقتل ميرسند يا مجروح ميگردند . در واقع سواران صف اول كسانى ميباشند كه در موقع حمله بسوى مرك ميروند و احتمال مقتول شدن آنها زياد و احتمال زنده ماندنشان كم است . وقتى آنها ببينند كه فرمانده كل قشون مثل يكى از آنها بسوى مرك ميرود فدا كردن جان در نظرشان بىاهميت ميگردد زيرا ميدانند كه جان آنها از جان ( امير تيمور ) گرانبهاتر نيست .
هنوز يكصد ذرع با قشون خصم فاصله داشتيم كه سربازان او ، ما را تيرباران كردند . از لحظهاى كه تيرباران شروع شد ما اسبها را با حد اعلاى سرعت به حركت درآورديم كه زودتر به خصم برسيم و آنها را از تيراندازى باز داريم و از ميزان تلفات خود بكاهيم . مقابل جبههء دشمن هيچ نوع حائل وجود نداشت كه مانع از پيشرفت سواران ما شود . سلطان منصور مظفرى كه غروب روز قبل ما را ديد اگر مردى لايق بود ميتوانست سربازان خود را وادار نمايد كه مقابل ما خندق حفر كنند تا چه رسد به نصب زنجير يا لااقل طناب . اگر مقابل يك ستونسوار ، روى پايههاى كوتاه ، بر زمين زنجير نصب نمايند مىتوانند كه از پيشرفت سواران ممانعت كنند و تا سربازان سوار زنجير را از سر راه بردارند مدتى طول ميكشد و متحمل تلفات زياد خواهند شد . حتى قرار دادن طناب هم ميتواند بطور موقت از عبور سواران ممانعت نمايد و آنها تا طنابها را قطع نمايند هدف تير و زوبين قرار ميگيرند . ولى مقابل پيادگان سلطان منصور مظفرى حتى طناب هم نبود .
فقدان همه نوع مانع ، مقابل يك قشون پياده ، كه فرصت كافى داشته موانع بوجود بياورد طورى در نظر من عجيب جلوه كرد كه تصور نمودم خدعهاى به كار بردهاند و ميخواهند ما را اغفال كنند . اما بعد از خاتمه جنك ، فهميدم خدعهاى به كار نبردند بلكه سلطان منصور مظفرى كه مرد جنگى نبود نميدانست كه بايد در راه يك قشون سوار مانع بوجود آورد .
من هنوز قبول نميكنم كه سرداران سلطان فارس ، از آن مسئله بىاطلاع بودهاند و عقلشان نميرسيده روى زمين زنجير نصب نمايند و شايد بمناسبت نفرتى كه از سلطان منصور داشتند نخواستند به او كمك كنند .
ما كه در صف اول بسوى خصم ميرفتيم ميبايد نيروى مقاومت پيادگان را درهم بشكنيم و صفوف آنها را نامنظم كنيم . آنگاه صف دوم كه از عقب مىآمد ، ميبايد ميدان جنك را تصفيه كند و هركه را كه تسليم نشد بقتل برساند و كسانى را كه تسليم ميشوند اسير نمايد و از ميدان جنك خارج كند . ما بعد از اينكه خود را به خصم رسانيديم ، تيرباران دشمن موقوف گرديد اما در
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 193
مساهمون: مارسل بريون
ص١٩٣