تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 190

مساهمون:

ص١٩٠
مىزند يقين ندارد كه غلبه خواهد كرد بلكه بيشتر براى اين شبيخون مىزند كه نگذارد روز بعد دشمن طبق دلخواه خود ، صفوف خويش را بيارايد . علت دوم بطورى كه بعد فهميدم اين بود كه سلطان فارس انتظار مىكشيد قشونى كه در جنگل ارجن داشت به شيراز برسد آنگاه با نيروى قوى با من بجنگد . همين‌كه من وارد دشت پاتيله شدم و سياهى لشكر سلطان فارس را از دور ديدم فهميدم كه سلطان منصور مظفرى مرد جنگ نيست چون اگر او مرد جنگ بود مىفهميد كه نبايد در يك جلگه مسطح ، مثل جلگه پاتيله با من كه داراى قشون سوار هستم بجنگد . عشاير كرمانشاهان كه در گردنه پاتاق جلو مرا گرفتند خيلى بيش از سلطان فارس از فن جنگ اطلاع داشتند چون ميدانستند در جلگه مسطح نميتوانند جلوى سواران مرا بگيرند لذا در گردنه كوهستانى درصدد جلوگيرى از من برآمدند و اگر آنها حاضر مىشدند كه عده‌اى از مردان خود را بكشتن بدهند قشون مرا در گردنه پاتاق نابود مىكردند . سلطان منصور مظفرى منطقه‌اى را براى جنگ ، انتخاب كرده بود كه از لحاظ مصلحت او ، بدترين منطقه بشمار مىآمد . من اگر بجاى سلطان فارس بودم شيراز را رها ميكردم و قشون خود را در مشرق شيراز كنار درياچه ( ماهلو ) متمركز مىنمودم . آنجا منطقه‌ايست كه از يكطرف بكوه منتهى مىشود و از طرف ديگر بدرياچه ( ماهلو ) كه داراى آبى شور و تلخ است منتهى مىگردد و در آنجا ميتوان به خوبى جلوى يك قشون سوار را گرفت و من هم ناچار بودم كه براى جنگ با سلطان فارس به آنجا بروم براى اينكه نميتوانستم بگذارم آن مرد با يك قشون بزرگ بر تمام كشورهاى واقع در مشرق شيراز مسلط باشد و دائم مرا تهديد بنابودى نمايد . ولى شاه منصور مظفرى چون مرد جنگ نبود اين مصلحت را تشخيص نداد و آن شب هم به من حمله نكرد . در آن شب من چند بار از از خواب برخاستم و از خيمه خود خارج شدم و در اردوگاه از يكطرف بسوى ديگر رفتم و بصداهاى خارج گوش فرا دادم و ناگهان صداى بلبلى بگوشم رسيد كه لابد در يكى از باغهاى شيراز خوانندگى ميكرد و آنوقت دريافتم كه بهار فرا رسيده و بخاطر آوردم كه در شيراز ، فصل بهار ، زودتر از جاهاى ديگر ميرسد . ان شب سه مرتبه طلايه مقدم خبر داد كه طلايه خصم را مىبيند من سپرده بودم كه با ديدن طلايه خصم سربازان مرا از خواب بيدار نكنند و فقط هنگامى آنها را بيدار نمايند كه محقق شود خصم شبيخون زده است . طلايه خصم ، هربار بعد از اينكه بطلايه ما نزديك ميشد عقب‌نشينى ميكرد . وقتى سپيده صبح دميد نماز خواندم و بعد لباس رزم پوشيدم چون تصميم داشتم كه در آن روز مبادرت بحمله كنم و نگذارم كه سلطان منصور مظفرى از قشونى كه در جنگل ارجن داشت و ممكن بود به او ملحق گردد استفاده نمايد . بعد از اينكه لباس رزم پوشيدم امر نمودم كه نفيرها را بصدا درآوردند و سربازان من بعد از برخاستن صداى نفيرها بيدار شدند و در اندك مدت ، اردوگاه برچيده شد و من قشون خويش را براى جنگ آماده ديدم . دشت مسطح ( پاتيله ) سرزمينى بود بسيار وسيع و من براى اينكه قشون سلطان منصور مظفرى را شكست بدهم ميبايد از مغرب بسوى مشرق بروم . به همين جهت با اينكه سوارانم صف آراسته بودند حمله را قدرى بتأخير انداختم تا آفتاب بالا بيايد و روشنائى خيره‌كننده خورشيد صبح چشم‌هاى سربازانم را نزند . من از وضع قشون خصم جز آنچه ميديدم اطلاع نداشتم ولى