تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 186

مساهمون:

ص١٨٦
( بزرگش نخوانند اهل خرد * كه نام بزرگان به زشتى برد )
نامه را از اين جهت با دست چپ نوشتم كه دست راستم از وقتى كه به سختى در ( قبچاق ) مجروح شدم براى نوشتن از كار افتاد ولى ميتوانم با دست راست شمشير بزنم . بعد از آن شعر چنين نوشتم : « بار اول ، تو براى قدرى آب‌ليمو كه اگر من از يك پيله‌ور درخواست ميكردم برايم ميفرستاد به من ناسزا گفتى و اينك كه قدم بكشور تو گذاشته‌ام بجاى اينكه باستقبالم بيائى و براى من تحفه بفرستى باز به من ناسزا ميگوئى و مرا ( اوزبك منحوس و پليد ) ميخوانى . من اوزبك منحوس نيستم و فرزند ( چنگيز ) مىباشم و تا امروز آنچه كرده‌ام درخور مردى بوده كه فرزند ( چنگيز ) است و اميدوارم كه بعد از اين هم بتوانم كارهائى بكنم كه درخور فرزند چنگيز باشد » بعد از فرستادن آن نامه از قصبه ( كراد ) حركت كردم و با راهپيمائى جنگى خود را به ( خوبدان ) رسانيدم كه آن هم قصبه‌اى است بزرگ . تا آنجا اثرى از سپاه سلطان فارس نديدم و بعد از دو روز به من اطلاع دادند كه يك قشون از عشاير فارس جلوى جنگل ارجن ( ارژن ) انتظار مرا ميكشند . ( ارجن يا ارژن درخت بادام جنگلى است كه چوبى سنگين و محكم دارد و امروز در وطن ما ايران ، جنگل ارجن را باسم ( دشت ارژن ) ميخوانند - مترجم ) من بقاعده فهميدم كه قشون سلطان منصور مظفرى در محلى توقف كرده كه براى جنگ فارسيها مساعد است زيرا يك قشون پيوسته نقطه‌اى را براى جنگ انتخاب مينمايد كه بتواند در آنجا از نيروى خود حد اعلاى استفاده را بكند . سواران دشتهاى مسطح را براى جنگ انتخاب ميكنند زيرا در دشتهاى مسطح مىتوان از سواران كمال استفاده را كرد . پيادگان اگر از لحاظ شماره سربازان ضعيف باشند تپه‌ها و گردنه‌ها ها را براى جنك انتخاب مينمايند چون ميدانند كه در آن مناطق مىتوانند از عبور سواران و پيادگان ممانعت نمايند . من ميدانستم كه جنك در جنگل ( ارجن ) براى من كه داراى سوار هستم خوب نيست زيرا سواران نميتوانند در جنگل با پيادگان بجنگند چون سربازان خصم در پشت تنه درخت‌ها كمين ميگيرند و اسب‌ها و سواران را به تير مىبندند و اگر درختهاى جنگل مرتفع باشد از بالاى درختان بسوى اسبها و سواران تيراندازى ميكنند و نميتوان آنها را از بالاى درختان فرود آورد . من نميخواستم سواران خود را در جنگل ارجن دچار خطر كنم و بهتر آن دانستم كه از نزديك شدن به آن جنگل خوددارى نمايم و چند بلد مطمئن را اجير كردم كه مرا از راهى ببرند كه با قشون سلطان در ( جنگل ارجن ) برخورد ننمايم ولى اگر در دشت‌هاى مسطح بقشون سلطان فارس برخورد ميكردم با وى ميجنگيدم . منظور من اين بود كه ( شيراز ) را كه مىگفتند دار العلم مىباشد تصرف كنم و بعد از اينكه بر شهر مسلط گرديدم با بزرگان شهر صحبت نمايم و بفهمم كه ميزان دانائى آنها چقدر است . شيراز شهريست كه بدست برادر حجاج بن يوسف در سال شصت و چهارم بعد از هجرت ساخته شد و هنگاميكه من وارد فارس گرديدم شيراز دوازده دروازه و سه مسجد بزرك داشت و يكى از آن مساجد موسوم بود ( مسجد جامع عتيق ) كه ( عمرو بن ليث صفارى ) آن مسجد را در سال 285 بعد از هجرت نبوى بنا نهاد و من پس از اينكه وارد شيراز شدم در آن مسجد نماز خواندم . من اطلاع داشتم كه شيراز داراى حصار مىباشد و حصار شهر را مدتى مديد قبل از ورود من بفارس ، صمصام الدوله بنا كرد . هنگاميكه من وارد فارس شدم حصار شيراز ، باروئى بود