بگيرند و داراى منصب و حرمت شوند
عنان اسب . در گردنم بود و اسب را با ركاب هدايت ميكردم و وقتى مىخواستم توقف كنم سر را به طرف عقب مىكردم . طورى از مشاهده فوران خون بهيجان آمده بودم كه پندارى بال درآوردهام و در آسمانها پرواز مىنمايم . من در آن موقع نيروئى ما فوق نيروى بشرى را در بازوان خود احساس ميكردم و به من القاء مىشد كه قبل از من مردى وجود نداشته كه مانند من نيرومند باشد و بعد از من مردى بوجود نخواهد آمد كه بتواند مثل من شمشير بزند و پيكار كند و ضربات شمشير او شاهرگها را قطع نمايد و سبب فوران خون شود همه جاى من و مركوبم از خون رنگين بود و من در دل به خود ميباليدم كه از سر تا پا با رنگ لالههاى ارغوانى بهار مزين شدهام . اگر در آن موقع يكصد رستم پهلوان زابلستان را مقابل خود ميديدم بقتل ميرساندم و ميدانستم كه هيچ پهلوان شمشيرزن ياراى مقابله با مرا ندارد . طورى گرم پيكار بودم كه هرگاه تمام بندهاى بدن مرا يكايك جدا ميكردند احساس كوچكترين درد نمىنمودم و آنچنان خويش را توانا ميافتم كه هرگاه يكصد هزار سوار مقابل من بود مىتوانستم از وسط آنها بگذرم ، از فرط سرمستى بانك زدم اى خورشيد درخشنده شاهد باش كه دليرتر از من در دنيا وجود نداشته است .
يكوقت متوجه شدم كه مقابل من كسى نيست . تمام سوارانى كه در مقابل من و مردانم بودند بقتل رسيدند يا گريختند و راه گردنه پاتاق گشوده شد . وقتى راه بازگرديد من اندوهگين شدم زيرا دريافتم كه جنگ خاتمه يافت و من ديگر فوران خون را از رگهاى بريده نخواهم ديد و نعرهء جنگجويان شمشير خورده را نخواهم شنيد . من ميخواستم آن جنگ ادامه داشته باشد و من هنرنمائى را ادامه بدهم نه براى اينكه ديگران را از دليرى خويش قرين حيرت و تحسين كنم بلكه براى اينكه خود كسب لذت نمايم .
من در شگفتم كه مىپرستان كه خود را با نوشيدن جام مى مست ميكنند چرا شمشير بدست نمىگيرند و براى خونريزى وارد ميدان كارزار نمىشوند تا بدانند كه مستى ناشى از جنگ يكصد بار لذتبخشتر از مستى ناشى از شراب است و مستى شراب ، بعد از نيمروز سبب خمارى مىشود و انسان را ناتوان مىكند ليكن مستى جنگ و ريختن خون در كارزار خمارى ندارد و سبب سستى نميشود بلكه مرد را قوىتر مينمايد .
همين كه راه باز شد به آن عده از سواران كه در مبداء گردنه مىجنگيدند اطلاع دادم كه دست از جنگ بكشند و بما ملحق شوند تا از گردنه بگذريم . من طورى سرگرم جنگ بودم كه از وضع جنگ در مبداء گردنه اطلاع نداشتم و معلوم شد كه در آنجا كسانى كه مبدأ را گرفته بودند از عدهاى معدود تجاوز نميكردند و پيكار با آنها دشوار نبود اما در عوض از ارتفاعات بر سربازان ما سنگ باريدند . گرچه مغفر و خفتان از شدت ضربات سنگ ميكاست ولى وقتى سنگهاى بزرگ ساقط ميگرديد سواران ما را بقتل ميرسانيد و وقتى خبر فتح ما به آنها رسيد دست از جنگ كشيدند تا بما ملحق گردند .
همين كه من از گردنه عبور كردم دو شمشير خونآلود خود را با تأسف در غلاف جا دادم و امر كرد كه سوارانم از اسب فرود بيايند تا بتوانند بكوه بروند و آن عده از عشاير
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 182
مساهمون: مارسل بريون
ص١٨٢