بود در ماوراء النهر كه امروز موسوم است به تاشكند - مترجم )
آن قسمت از سواران را كه خفتان و خود داشتند دو قسمت كردم و قسمتى را مأمور نمودم كه در مبداء گردنه كه ما از آنجا گذشته بوديم با عشاير بجنگند . من آنها را جلودار قشون كردم و گفتم چون روئين تن هستند جلو بروند و راه را بگشايند و سواران ديگر در در قفاى آنها بگذرند خود من هم فرماندهى دستهاى از سواران روئين تن را كه ميبايد به مخرج گردنه حملهور شوند بر عهده گرفتم و اندرز دادم كه اگر كشته شوم ( قرهگوز ) بجاى من فرماندهى سواران را بر عهده بگيرد و قشون را از گردنه پاتاق بگذراند بين دو دسته از قشون كه يكى ميبايد به مبداء گردنه حملهور شود و ديگرى به مخرج آن رابطه دائمى برقرار نمودم كه در صورت ضرورت هر دسته از دسته ديگر كمك بگيرد و گفتم كه همين كه يكى از دو دسته راه را گشود به دسته ديگر خبر بدهد كه دست از جنگ بكشد و از آن راه بگذرد چون منظور من اين بود كه راه گشوده شود و قشون من از آن عبور نمايد و من نميخواستم سواران خود را در جنگ با عشاير كرمانشاه بكشتن بدهم .
وقتى سواران روئين تن خفتان دربر كردند و مغفر بر سر نهادند فرماندهى آن دسته از سواران را كه مىبايد به مخرج گردنه ( بسوى عراق عجم ) حملهور شوند بر عهده گرفتم و به حركت درآمديم . بسواران خود گفته بودم كه بايد باسرعت از آن گردنه گذشت تا اينكه بعد از خروج از آنجا بتوانيم گردنه را دور بزنيم و كسانى را كه در ارتفاعات هستند دور كنيم و راه را براى عبور قشون بگشائيم . وقتى ديدم كه عدهاى از سواران عشاير در مخرج گردنه حضور دارند و ميخواهند از عبور ما ممانعت نمايند بسيار خوشوقت گرديدم چون حضور سواران مزبور در آنجا سبب مىشد كه آنهائى كه در ارتفاعات بودند از سنگ باريدن خوددارى نمايند چون مى - دانستند اگر سنگ ببارند دوستان خود آنها بقتل خواهند رسيد من براى اينكه دستها را آزاد كنم عنان اسب را بر گردن انداختم و دو شمشير سبك و پهن را به دو دست گرفتم و ركاب كشيدم .
در طرفين من ، سواران روئين تن با همان سرعت اسب مىتاختند تا اينكه به خصم رسيديم و من از چپ و راست شمشير انداختم . عشاير كرمانشاه حفاظ نداشتند و فاقد مغفر و و خفتان بودند و شمشيرهاى برنده من كه با دست بهترين صنعتگران چاچ ساخته شده بود طورى در بدن آنها فرو ميرفت كه گوئى در آب فرو ميرود . چندين ضربت شمشير و نيزه بر من فرود آمد ولى اثرى نكرد زيرا مغفر و خفتان مرا به خوبى حفظ مىنمود . عشاير كرمانشاه با اينكه لباس آهنين نداشتند مقابل ما پايدارى دليرانه ميكردند و من متوجه شدم كه بايد آنها را بقتل رسانيد تا بتوان راه را گشود و باسرعت و شدت شمشير زدم .
دو دست من مانند دو پاى نساج كه با استقلال در كارگاه پارچه كار مىكند ، با استقلال شمشير مىزد و مثل اين بود كه دو دست من از اراده دو نفر پيروى مىنمايد . هر زمان كه من در ميدان جنگ با دو دست شمشير يا تبر ميزنم بر روان ( سمرطر خان ) معلم شمشيربازى خود درود مىفرستم . زيرا او بود كه مرا طورى تربيت كرد و پرورش داد كه بتوانم دو دست را در ميدان جنگ به كار اندازم . ( سمرطر خان ) مدتى است از اين دنيا رفته ولى پسرانش مورد حمايت من هستند و در دستگاه سلطنت من داراى منصب مىباشند چون از واجبات بزرگى اين است كه وقتى پدرى خدمتگذار صديق شد پس از مرگش فرزندان وى مورد حمايت قرار
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 181
مساهمون: مارسل بريون
ص١٨١