فصل هيجدهم عبور از گردنه پاتاق و رسيدن بفارس
هنگامى كه بسوى كرمانشاه ميرفتم ، وارد گردنهاى موسوم به ( پاتاق ) شدم و در آنجا طلايهام خبر داد كه عدهاى كثير سوار و پياده اطراف گردنه هستند و ممكن است سر خصومت داشته باشند .
من به طلايه دستور دادم كه تحقيق نمايد آنها كه هستند و براىچه در آنجا مستقر شدهاند . طلايه جواب داد آنها عدهاى از عشاير كشور كرمانشاه هستند و ميگويند اطلاع دارند كه امير تيمور با بارهاى زروسيم از بغداد مراجعت كرده و اظهار ميدارند اگر ميخواهد جان بسلامت ببرد زرو سيمى را كه از بغداد آورده بدهد و از اينجا بگذرد .
زروسيمى كه من از بغداد آورده بودم زياد نبود و شهرت آن بيش از خود طلا و نقره اهميت داشت . ولى اگر فقط يك مثقال طلا و نقره مىآوردم باز رضايت نميدادم عشاير كرمانشاه از من بگيرند تا بگذارند من از آن گردنه عبور نمايم .
گردنه ( پاتاق ) بطورى كه من ديدم مكانى است كه اگر اطرافش را بگيرند يك قشون ، نميتواند از آن عبور كند مگر با تحمل تلفات سنگين . چون علاوه بر اينكه مىتوان از دو طرف آن قشون را به تير بست وضع گردنه طوريست كه مىتوان روى قشونى كه از آنجا عبور مىكند سنك باريد و كافى است كه عدهاى در دو طرف گردنه قرار بگيرند و سنگها را از كوه جدا كنند و بر فرق سربازان سوار يا پياده كه از گردنه عبور مىنمايند ببارند و همه يا عده كثيرى از آنها را بقتل برسانند اين بود كه من دستور مراجعت دادم ولى عقبدار قشون من اطلاع دادم كه مبداء گردنه هم كه ما از آنجا گذشته بوديم از طرف عشاير اشغال شده است .
در ميدان جنگ وقتى چاره منحصربفرد شد درنگ نبايد كرد بلكه بايد باستقبال مرگ رفت . مرد ترسو هزار بار ميميرد و مرد دلير فقط يك بار كشته مىشود و در زندگى هركس مرگ يك واقعه حتمى است و حتمى پيغمبران كه بندگان خاص خدا هستند ميميرند تا چه رسد بما كه بندگان عادى خدا هستيم .
من از روزى كه به عقل رسيدم ، در ميدان جنگ هرگز مآل انديشى را از دست ندادم ولى وقتى مشاهده كردم كه چاره منحصر بفرد است به پيشواز مرگ رفتم . در آن روز هم خود را براى مرگ آماده نمودم و باسرعت خفتان پوشيدم و خود بر سر نهادم و به غلام خود گفتم دو شمشير سبك و پهن مرا كه از بهترين شمشيرهاى آبداده ( چاچ ) است بيآورد ( چاچ - شهرى