آبى تلف نشوند ، اسبها از تشنگى خواهند مرد . در پنج فرسنگى بغداد توقف كردم تا اينكه سربازان و اسبها قدرى رفع خستگى كنند . من اميدوار بودم كه امير بغداد را غافلگير كرده باشم معهذا احتمال جنگ با قشون او را در ساحل غربى دجله ، از نظر دور نميداشتم . اين بود كه گفتم سربازان و اسبها قدرى استراحت كنند كه اگر جنگ درگرفت ، بتوانند پيكار نمايند .
در حالى كه سربازها خوابيده بودند . طلايه خبر داد كه از ساحل شرقى دجله قشون به ساحل غربى منتقل مىشود و من امر كردم كه سربازان را بيدار كنند و به راه بيفتيم تا اينكه قبل از انتقال تمام قشون امير بغداد به ساحل غربى ، با آن قشون بجنگيم . اگر درنگ ميكردم و تمام قشون بغداد از ساحل شرقى دجله بساحل غربى منتقل ميگرديد نميتوانستم وارد بغداد شوم . لذا بدون تأخير مبادرت بحمله نمودم و به افسران خود گفتم دستور جنگ عبارت است از محو دشمن و تصرف بغداد ولى شهر نبايد مورد يغما قرار بگيرد مگر بعد از اينكه دستور چپاول از طرف من صادر شود و پس از اينكه دستور غارت صادر گرديد چهار نوع دكان بايد از يغما مصون باشد اول جواهر سازى دوم شمشير و خنجرسازى سوم دكانهائى كه در آنها ابريشم تابيده مىشود يا پارچههاى ابريشمين ميبافند و چهارم سراجى .
من شنيده بودم كه بهترين جواهرسازان ممالك ايران در بغداد هستند و شمشيرسازان آن شهر از بهترين تيغسازان جهان ميباشند و پارچههاى ابريشمى كه در آنجا بافته مىشود زيبا است و سراجى بغداد را هيچ شهر ندارد و چون در همه عمر حامى صنعتگران بودهام نخواستهام كه صنعتگران آن شهر بر اثر يغما آسيب ببينند . طورى فشار سواران من شديد بود كه نيروئى كه امير بغداد بساحل غربى دجله منتقل كرد در ظرف مدتى كمتر از يكساعت نابود شد و راه بغداد به روى ما بازگرديد . من قسمتى از نيروى خود را در ساحل دجله گذاشتم تا اگر باز امير بغداد نيروى خود را از ساحل شرقى بساحل غربى منتقل نمايد جلوى آن را بگيرند و با بقيه نيرو راه شهر را پيش گرفتم و هنگاميكه بسوى شهر ميرفتم محفوظات خود را راجع ببغداد كه در كتاب ( ابن رسته ) و ( ابن فقيه ) و ( مسعودى ) و ( مقدسى ) و ( ادريسى ) و ساير مورخين خوانده بودم بخاطر آوردم و متذكر شدم كه در آن روز كه من قدم به شهر بغداد ميگذاشتم ششصد و چهل و يكسال از بناى آن شهر بدست ( المنصور ) خليفه عباسى ميگذشت .
شهر بغداد روزى كه من وارد شهر شدم حصار نداشت ولى در گذشته داراى حصار بود و ( هلاكو ) از فرزندان ( چنگيز ) در سال 656 ( هجرى قمرى - نويسنده ) حصار بغداد را ويران كرد و آخرين خليفه عباسى را كشت . من ميدانستم كه نام اول بغداد شهر ( مدور ) بود يعنى شهرى كه مانند دايره است و آن شهر را المنصور خليفه عباسى در سال 145 هجرى قمرى ساخت و آن شهر داراى چهار دروازه بود به اسامى دروازه بصره - دروازه كوفه - دروازه شام - دروازه خراسان .
بعد از المنصور شهر ( مدور ) توسعه يافت و موسوم به بغداد گرديد و گورستان شهر را در طرف مغرب قرار دادند و قبرستان در موضعى قرار گرفت كه شط دجله از دو طرف آن را احاطه مىنمود و ايرانيان گورستان مزبور را ( كاظمين ) خواندند براى اينكه دو تن از سلالهء حسين بن على ( عليه السلام - مترجم ) به اسم ( كاظم ) در آنجا مدفون هستند .
( بغداد ) را شهر قصرها ميخوانند و من تا روزى كه شهر بغداد را نديده بودم نميتوانستم شهر قصرها را در نظر مجسم نمايم . وقتى وارد بغداد شدم و بر يك بلندى قرار گرفتم ديدم تا چشم
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 174
مساهمون: مارسل بريون
ص١٧٤