كردم كه نزديك شود .
از او پرسيدم آيا مىتوانى با من صحبت كنى ؟ آن مرد به زبان طالشى كه نوعى از زبان فارسى است گفت آرى مىتوانم با تو صحبت كنم . گفتم تو تصور نكن كه من امير هستم و مرا مردى همطراز خود تصور نما و تا آنجا كه زور دارى بكوش كه پنجه مرا مقهور كنى . بعد پاها را چپو راست گذاشتم و پنج انگشت را دراز كردم و انگشتان آن مرد در انگشتهاى من جا گرفت . رسم پنجه افكندن اين است كه يكى از دو حريف بايد دست ديگرى را طورى از طرف چپ يا راست خم كند كه بمحاذات زانوى او يا زانوى حريف برسد و در آن موقع مردى كه دستش تا زانو خم شده ، مغلوب است .
مردى كه با من مبارزه ميكرد ميكوشيد تا دست مرا خم كند ولى از عهده برنيامد و من رفته رفته برفشارم افزودم و دست آن مرد درحالى كه بشدت نفس ميزد خم شد تا نزديك زانوى او رسيد و غريو از تماشاچيان كه عدهاى از سكنه شهر و جمعى از افسران من بودند برخاست . مرد طالشى بعد از اينكه پنجهاش رها شد گفت اى امير ، تو خيلى زور دارى و من چند سكهء زر به او دادم و آن مرد خوشوقت گرديد .
آنگاه خواستم با مرد ديگر پنجه در پنجه بيندازم ولى آن مرد گفت اى امير ، زور رفيق من خيلى بيش از من است و تو ، چون او را مقهور كردهاى مرا بطور حتم مغلوب خواهى نمود من با تو پنجه در پنجه نخواهم انداخت . به او هم چند سكه زر دادم و هر دو را مرخص كردم .
از چيزهاى ديدنى سرزمين طالش ، عبارت بود از درختهائى كه هريك بيش از چند برگ طولانى و عريض نداشت ، و از بعضى از آنها يك خوشه آويخته بود و در هر خوشه ، نزديك به دويست يا سيصد ميوه سبز رنگ مشاهده مىشد و هريك شبيه بود به يك خيار باريك و به من گفتند كه آن درختها باسم شجره ( موز ) خوانده مىشود و هر درخت ، يكسال عمر دارد و بعد از اينكه ميوه داد خشك مىشود و از بين ميرود و سكنه طالش پوست ساقه درخت مزبور را به اندازه كف دست قطع ميكردند و در زمين ميكاشتند و يك درخت موز ديگر سبز مىشد و بعد از يكسال ميوه ميداد .
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 167
مساهمون: مارسل بريون
ص١٦٧