تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 166

مساهمون:

ص١٦٦
قدم بيك كارگاه بافندگى گذاشتم در دل تصديق كردم زن‌هائى كه پرنيان مىبافند از حريرى كه از زير دست آنها بيرون ميآيد زيباتر بودند و هربار به ياد گفته مولوى افتادم كه در كتاب مثنوى خود ميگويد « مصنوع از صانع زيباتر است » و اگر سراينده مثنوى حيات داشت من او را از ( قونيه ) به گيلان و شهر اسپهبدان ميفرستادم تا وارد گارگاه‌هاى بافتن پارچه‌هاى ابريشمين شود و ببيند كه در آنجا صانع ، از مصنوع زيباتر مىباشد و آنچه از پنجه‌هاى زنان اسپهبدان بيرون ميآيد گرچه قشنگ و نرم و لطيف است اما روح ندارد و داراى چشم نيست تا انسان را بنگرد ليكن آنهائى كه آن پارچه‌ها را ميبافند روح دارند و چشم‌هاى آبى رنگ آنان را نبايد نگريست براى اينكه مرد سلحشور را منقلب مىكند و او را از جنگ باز ميدارد . من در اسپهبدان بيش از دو روز توقف نكردم و آنگاه با قشون خود به راه افتادم تا از سرزمين گيلان دور شوم چون بيم داشتم اگر توقف من در آنجا ادامه پيدا كند ، وسوسه نفس ، اختيارم را بگيرد و مرا وادار به عيش و تن‌پرورى نمايد . پس از خروج از گيلان ، بسوى سرزمين ( طالش ) يا ( طلشان ) به راه افتادم تا مردانى را كه ميگفتند نيرومندترين مردان كشور هاى اطراف درياى آبسگون هستند ببينم و بفهمم كه آيا مىتوانند با من پنجه در پنجه بيندازند يا نه . وقتى وارد طالش شدم خود را در كشورى يافتم كه با ساير كشورهاى جنوب درياى ( آبسكون ) خيلى فرق داشت . مردان و زنان طالش ، بلندقامت و تنومند بودند و در آن فصل كه من آنها را ديدم تقريبا بيش از ستر عوت لباس نداشتند و به من گفتند كه در فصل زمستان چرمينه‌پوش مىشوند صداى مردان طالش آن‌قدر رسا بود كه وقتى در دامنه كوه ميايستادند با مردى كه در دامنه كوه ديگر قرار داشت صحبت مىكردند . از شگفتىهاى سرزمين طالش سگ‌هاى بزرك و تنومند آن است كه ديدم آنها را بارابه مىبندند و سگ‌ها ، مثل اسب ارابه‌ها را حمل مىكنند . در كشور طالش گوزن زياد بود و سكنه محلى ، در فصل زمستان گوزن‌ها را نيز بارابه مىبندند و ازآنها بار مىكشند . ليكن در آن فصل كه من در طالش بودم ، گوزن‌ها را رها كردند كه بجنگل بروند و در فصل بهار و تابستان از گوزن‌ها باركشى نمىنمايند . در طالش شهرى ديدم باسم ( خشم ) و آن شهر اميرى داشت موسوم به ( داعى ) . ( اين شهر مثل بعضى از شهرهائى كه در صفحات قبل ذكر شد و در گيلان بود ، امروز وجود ندارد - مارسل بريون ) داعى وقتى شنيد كه من به شهر او نزديك مىشوم باستقبالم آمد و قبل از اين‌كه وارد شهر شوم ، مقابل پايم گاو ذبح كرد . شهر ( خشم ) شهرى كوچك بود و خانه‌هائى داشت كه سقف آنها را باسفال مفروش كرده بودند و هنگام صرف غذا ، گوزن بريان براى من آوردند . بعد از صرف غذا ، به ( داعى ) گفتم چند تن از مردان نيرومند طالش را احضار كن تا با آنها پنجه در پنجه بيندازم ( داعى ) اظهار كرد اى امير از اين كار خود صرفنظر كن چون اگر تو آنها را مقهور نمائى چيزى بر بزرگى تو افزوده نخواهد شد ولى اگر آنها ترا مقهور نمايند سبب سرشكستگى من مىشود كه چرا مهمان بزرگوار و عزيز من مقهور گرديده است . گفتم اى نيك مرد ، منظور من اين است كه خود را بيازمايم و بدانم آيا نيروى من باقى مانده يا از بين رفته است . ( داعى ) دستور داد كه دو تن از مردان نيرومند را بياورند و آنها كه سينه‌هاى برجسته و بازوهاى سطبر داشتند آمدند . يكى از آنها ، همقد من بود و ديگرى قدرى كوتاه‌تر . من جبه‌اى را كه در تن داشتم بيرون آوردم كه آزادتر باشم و به مردى كه همقد من بود اشاره