ولى نميتوانستم به تنهائى يا با عدهاى محدود به آنجا بروم زيرا ممكن بود مرا بقتل برسانند و اگر ميخواستم قشون خود را به ( الموت ) ببرم ميبايد از گردنهاى باسم ( سياله ) بگذرم تا به الموت برسم و گردنه سياله گردنه ايست كه فقط قاطر از آن عبور مىكند و يك قشون چون سپاه من قادر نيست از آن گردنه كه كور راه آن ، از كنار درهاى به عمق پانصد ذرع ميگذرد عبور نمايد به همين جهت من از مشاهده قلعه مستحكم اسماعيليه كه بعد از سيصد سال هنوز برجاست صرفنظر كردم و به راه خود بسوى مغرب ادامه دادم .
خط سير قشون من همچنان جنگل بود و من كماكان با احتياط زياد از آن جنگل بزرگ كه پايان نداشت عبور مينمودم تا اينكه بسرزمين قوم گيل يا گيلان رسيدم . مردم سرزمين گيل با مردم طبرستان فرق دارند و مثل آنها درشت استخوان و بلندقامت نيستند و با اينكه مسلمان مىباشند يك رودخانه بزرگ را باسم سفيدرود كه از سرزمين گيل ميگذرد خداى خود ميدانند و عقيده دارند همه چيز آنها را خداى مزبور ميدهد ( مأخذ اين عقيده تيمور معلوم نيست ولى در هر حال طبق نظريه علمى جغرافيادانها و دانشمندان زمينشناس اين عصر سرزمين گيلان ، از سفيدرود بوجود آمده و رسوب آبهاى سفيدرود گيلان را بوجود آورده و شايد مردم قديم گيلان با اينكه از حقيقت علمى اطلاع نداشتند عقيده داشتند كه همه چيز آنها از سفيدرود است - مارسل بريون ) سفيدرود ، رودخانهايست بزرگ و وقتى ما به گيلان رسيديم دوره طغيان سفيدرود تمام نشده بود و سفيدرود نزديك درياى آبسگون ده پانزده شاخه مىشود و به دريا ميريزد از شهرهاى بزرگ گيلان شهر رشت است و كرسى سرزمين گيل شهرى است باسم ( لاهيجان ) واقع در مشرق دهانه سفيدرود كه به دريا ميريزد و از لاهيجان اگر بسوى دريا بروند بيك بندر ميرسند باسم ( گوتم ) كه بزرگترين بندر درياى آبسگون است و وقتى من به آنجا رسيدم مشاهده كردم كه بيش از دويست كشتى در آن بندر ديده مىشود و آنها كشتىهائى بود كه از چهار سمت ببندر گوتم مىآمد و كالاى سرزمين گيل را بكشورهاى مختلف حمل ميكرد ( بندر گوتم واقع در مصب سفيدرود كه بزرگترين بندر شمال ايران بود امروز وجود ندارد - مارسل بريون )
در سرزمين گيلان آنقدر ابريشم بدست مىآيد كه براى مصرف دنيا كافى است و در سنوات بعد من در هر منطقه از جهان كه پارچه ابريشمى ديدم معلوم شد ابريشم گيلان است بعد از ابريشم گيلان كه به تمام دنيا ميرود بزرگترين كالائى كه از سرزمين گيل صادر ميگردد برنج است من در گيلان برنج عنبرين را خوردم و از بوى خوش آن برنج لذت بردم و امر كردم مقدارى از آن برنج را بوسيله كشتى از بندر گوتم به ماوراء النهر بفرستند كه در آنجا كاشته شود .
اى كسى كه سرگذشت مرا ميخوانى بدان من كه امير تيمور فرزند چنگيز هستم و جهانيان از شنيدن نام من بلرزه درمىآيند از سرزمين گيلان گريختم و آنچه مرا وادار بفرار كرد زنهاى زيباى گيلان بود در هيچ نقطهاى از دنيا زنهائى بزيبائى زنهاى گيلان نديدم و اگر بگويم گيلان يك بهشت است پر از حورى سخنى بگزاف نگفتهام تمام زنهاى گيلان سفيد چهره و سفيدپوست و داراى چشم و ابروى سياه يا چشمهاى آبى رنگ هستند و همه فربه ميباشند .
در گيلان به من گفتند كه سفيدى و زيبائى و خوبروئى زنهاى گيلان از اين است كه غذاى آنها را برنج و ماهى تشكيل ميدهد پس چرا مردهاى گيلان كه مانند زنها برنج و ماهى ميخورند آنگونه
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 164
مساهمون: مارسل بريون
ص١٦٤