تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 159

مساهمون:

ص١٥٩
به قدر كافى يافت نميشد كه بتوان يك پل بوجود آورد رورق‌هائى هم كه بدست مىآمد براى حمل سواران از يكطرف رودخانه به طرف ديگر فايده نداشت . من در عوض اينكه خود را در آن منطقه معطل كنم بعد از كسب اطلاع از سكنه محلى و انتخاب چند تن از آنها بعنوان بلد عزم كردم كه خود را بدهانه رود كه وارد دريا مىشود برسانم چون شنيدم كه رود در آنجا به ده پانزده شاخه منقسم مىشود و شاخه‌هاى مزبور كوچك و كم‌آب است و مىتوان از آنها گذشت . همينطور هم شد و نزديك مصب آن رودخانه شاخه هاى متعدد نمايان گرديد و سواران من بدون اشكال از آن شاخه‌ها عبور كردند و ما رودخانه را در عقب گذاشتيم و بسوى جنوب رفتيم و وارد سرزمينى شديم كه از بهترين مرغزارهاى ماوراء النهر سرسبزتر بود و در آن فصل بهار ، در آنجا علف به زير شكم اسبهاى ما ميرسيد . اگر در حال راهپيمائى جنگى نبوديم من مىگفتم كه چند روز در آن دشت سبز و خر ؟ ؟ توقف نمائيم و اسبها را در مرغزار رها كنند تا بچرند ولى چون بعيد نبود كه جنك در پيش داشته باشيم من نميتوانستم اسبها را با چند روز رها كردن در آن علف‌زار سست كنم . مدت ؟ ؟ روز ما از آن دشت مسطح و سبز كه مسكن قبايل متعدد تركمان بود عبور كرديم . گاهى بعضى از روساى قبايل با چند راس بره برسم پيشكش نزد من مىآمدند و من انعامى به آنها ميدادم مرخصشان ميكردم . وقتى از آن دشت وسيع عبور كرديم وضع اراضى عوض شد و علفزار جاى خود را ؟ ؟ مشجر داد . وقتى كه ما وارد منطقه مشجر شديم بما گفتند كه آنجا آغاز جنگلى است عظيم و انبوه كه سر ديگر آن متصل بآنطرف دنيا مىباشد . من ميدانستم كه جنگل مزبور آنقدر وسيع نيست كه انتهاى آن متصل بآنطرف دنيا شود معهذا راهپيمائى در آن جنگل خطرناك بود چون اگر قشون افراسياب در نيم فرسنگى آن جنگل انتظار ما را مىكشيد ما آن قشون را نميديديم غافلگير ميشديم . بطلايه‌هاى ما دستور داده شد كه خوب مراقب باشند و در هر نقطه كه نميتوا ؟ ؟ اطراف را ديد كسانى را بالاى درختها بفرستند تا بتوانند از آنجا اطراف را ببينند و مشاهده كن ؟ ؟ كه آيا سر راه ما دسته‌هاى سپاهى هست يا نه ؟ گاهى از دور صداى مرموز به گوش ميرسيد و براى ما كه عادت براه‌پيمائى در جن ؟ ؟ نداشتيم توليد نگرانى ميكرد اما بعد از چند روز تجربه حاصل كرديم و فهميديم كه جنگل صدا را منعكس مىكند و صدائى كه انسان تصور مىكند در پنجاه قدمى او برخاسته ممكن است در فرسنگى بوجود آمده باشد . يك روز قشون من از يك نقطه مرتفع عبور ميكرد تا وقتى كه من در پائين بو دريا را نميديدم ولى بعد از اينكه به مرتفع‌ترين منطقه تپه رسيدم چشمم به دريا افتاد و ميتو ؟ ؟ گفت كه دريا يكى از عجيب‌ترين چيزها بود كه تا آن روز ديدم تا چشم كار ميكرد يك ؟ ؟ آبىرنگ و مسطح به نظر ميرسيد و آب آن پهنه ، در افق به آسمان مىپيوست آسمان آبى رنگ و دريا آبى رنگ و هر دو نامحدود ، منظرهء مزبور آنقدر حيرت‌انگيز بود كه من نتوانستم راه ادامه بدهم و توقف كردم و بيش از مدت يكساعت حيران آن منظره در زير پاى خود بو ؟ ؟ هركس ميخواهد چيزى ببيند كه هرگز فراموش نكند ميبآيد باسترآباد برود و درياى آبسگون را از آنجا كه من ديدم ببيند تا بفهمد كه چگونه آسمان و درياى آبى رنگ و نامحدود ، در