تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣
مكاره تعدى كند بقتل خواهد رسيد . ولى واقعه‌اى كه موجب مجازات متخلف گردد اتفاق نيفتاد افسران و سربازان من وقتى مشاهده كردند كه قسمتى از بازار مكاره مخصوص خريد و فروش غلام و كنيز است پشيمان شدند كه چرا غلامان و كنيزان خود را ببهاى ارزان فروختند و به آن بازار نياوردند تا ببهاى گران بفروشند و غافل از آن بودند كه آوردن غلام و كنيز به آن بازار با آن سرعت كه ما حركت ميكرديم كارى بود امكان ناپذير . روى رود طرخان يك پل ساخته بودند كه پايه‌هاى آن زورق بود ، و من بعد از آزمايش استحكام پل اجازه دادم كه قشون من از آن عبور نمايد . من رود طرخان را بزرك نديدم و رود جيحون ما در ماوراء النهر لااقل پنج برابر رود طرخان است و جيحون در فصل بهار و بهنگام طغيان رود ، طورى وسعت بهم مىرساند كه انسان كه در يك ساحل رود ايستاده نميتواند ساحل ديگر را ببيند ( تيمور لنگ اشتباه كرده و علت اشتباهش اين بود كه يكى از شاخه‌هاى رود ( ولگا ) را ديده نه تمام رود را زيرا شط ( ولگا نزديك ( حاجى طرخان ) منشعب مىشود و باصطلاح يونانى يك ( دلتا ) بوجود مىآورد و بازار مكاره كنار يكى از شاخه‌هاى رود ( ولگا ) مفتوح ميگرديد - مارسل بريون ) من خود يكسال در فصل بهار ميخواستم بوسيله زورق از رود جيحون بگذرم و از يكطرف به طرف ديگر بروم و مدت دو ساعت پاروزنان زورق پارو ميزدند تا اينكه من بساحل ديگر رسيدم . پس از اينكه قشون من از رودخانه طرخان گذشت حس كردم كه وارد منطقه‌اى شدم كه ديگر خطرى بزرگ قشون مرا تهديد نميكرد من در طول درياى آبسگون به طرف شرق و آنگاه بسوى جنوب رفتم و خود را به شاهراهى رسانيدم كه از ساحل دريا متصل به سمرقند ميشد از آن پس از سرعت حركت كاستم زيرا وارد تركستان شده بودم و ميدانستم راه بدون خطر مىباشد معهذا احتياط را از دست نميدادم زيرا من حتى در كشور خود محتاط هستم و يكى از عوامل اصلى پيروزى من احتياط است . روز سوم برج ثور درحالىكه ما در شاهراه مشغول راه‌پيمائى بوديم ابرى از جنوب نمايان گرديد و جلو آمد و آسمان را پوشانيد و نور آفتاب ناپديد شد و روز روشن از بين الطلوعين تاريكتر گرديد وقتى سر را بلند كردم ديدم كه آن ابر متشكل از كرورها جانور بالدار است كه همه از جنوب مىآيند و بسوى شمال مىروند . من تا آن روز حمله ملخ را نديده بودم و آن روز براى اولين مرتبه هجوم ملخ را مشاهده كردم . سبحان اللّه ، افواج ملخ آنقدر انبوه بود كه ذره‌اى از نور آفتاب به زمين نمىتابيد اسب‌هاى ما وحشت‌زده شيهه مىكشيدند و جانوان صحرا بيمناك ميگريختند و وحشت ما هم كمتر از بيم اسب‌ها و جانوران صحرا نبود يكى از افسرانم گفت اى امير اگر اين ملخ به كشتزارها و باغهاى ماوراء النهر حمله كند امسال در كشور تو قحطى حكمفرما خواهد شد . گفتم آنچه از دست بشر ساخته مىشود چاره دارد ولى آنچه مولود دست خدا مىباشد بدون چاره است و من نميتوانم از هجوم اين جانوران به مزارع و باغهاى ماوراء النهر جلوگيرى نمايم . آن روز تا غروب . آفتاب امواج ملخ از بالاى سرما گذشت و بعد از اينكه تاريكى فرود آمد عبور ملخ همچنان ادامه داشت ولى صداى حركت بالهاى جانوران را مىشنيديم بامداد روز بعد هوا بر اثر عبور ملخها تاريك و وقتى ما به راه افتاديم مثل اين بود كه در طلوع