تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 148

مساهمون:

ص١٤٨
جوان را تصاحب كند . مدت چهار هفته سربازان من در شهرها و قصبات و قراء ( قبچاق ) مشغول چپاول بودند و عده‌اى از سكنه محلى را كشتند و جمعى از سربازان من هم كشته شدند زيرا سكنه محلى وقتى متوجه شدند كه مورد يغما قرار ميگيرند مقاومت ميكردند و دسته‌هاى كوچك مسلح تشكيل ميدادند و با سربازان ما ميجنگيدند و بعضى از آنها را ميكشتند . من ميدانستم عبور دادن اموال غارت شده از راهى كه ما از آنجا وارد قبچاق شده بوديم خطرناك است زيرا سكنه مناطقى كه اموال غارت شده از آن‌جا عبور مىكند ممكن است جلوى اموال را بگيرند . اين بود كه عزم كردم اموال غارت شده را از راه دريا به ماوراء النهر بفرستم تا هم زودتر برسد و هم در راه مورد دستبرد قرار نگيرد . چپاول ما آنقدر ادامه يافت كه اعتدال ربيعى نزديك شد و فصل بهار فرا رسيد و ما توانستيم گوسفندان و گاوان را كه جزو غنائم جنك بودند به راه بيندازيم . زيرا زمين سبز شد و مرتع‌ها قوت گرفت و ما ميتوانستيم كه گوسفندان و گاوان را در مرتع‌ها بچرانيم تا اينكه به دريا برسند . از آن پس حمل گاوها و گوسفندها از راه دريا به ماوراء النهر قدرى مشكل ميشد زيرا ما ميبايد علوفه و آب گاوها و گوسفندها را نيز با آنها بفرستيم و اين كار مستلزم اين بود كه گاو ها و گوسفندها را در كشتىهاى بزرگ جا بدهيم . ولى بعد از اينكه گوسفندها و گاوها به دريا رسيد عده‌اى از آنها از طرف چوبدارانى كه ميخواستند گوسفندها و گاوان را بجنوب كره قاف و ايران ببرند خريده شد و زحمت ما ، از لحاظ حمل گاوان و گوسفندان زياد به ماوراء النهر كمتر گرديد . بعد از چهار هفته كه شهرها و قصبات و قراء قبچاق مورد چپاول قرار گرفت و هرچه قابل بردن بود برده شد امر كردم كه چپاول موقوف شود . قبلا گفتم كه دست راست من در جنك با ( توقتميش ) بشدت مضروب شد و من بر اثر جراحت مزبور تب كردم . تب من ده روز ادامه داشت و صحبت از اين شد كه براى حفظ حيات من دست راستم را قطع كنند . يك روز مردى سالخورده از سكنه محلى ، كه ميگفتند از طب سررشته دارد زخم دست مرا ديد و گفت تو اگر روى دست خود ضماد ( قازياخى - اوتى ) بگذارى دست تو بهبود خواهد يافت . ( قازياخى - اوتى ) يعنى ( علف قازياخى ) و من تا آن روز اسم علف مزبور را نشنيده بودم و دستور دادم كه آن علف را براى من بدست بياورند . گرچه هوا قدرى گرم شده بود ولى معلوم گرديد كه هنوز فصل روئيدن علف مزبور نرسيده است . لذا اطرافيان من درصدد برآمدند كه خشك كرده علف مزبور را بدست بياورند و آن را بدست آوردند و از علف خشك ضماد تهيه كردند و روى زخم دست من نهادند . پيرمردى كه آن علف را براى مداواى دست من تجويز كرده بود گفت همين‌كه ضماد خشك شد آن را تجديد نمائيد و ضمادى ديگر را كه تازه باشد روى دست بگذاريد . بعد از سه روز اثر بهبود در زخم دست من آشكار شد و بعد از يك هفته محقق گرديد كه دست من شفا خواهد يافت . من هزار سكه طلا به آن پيرمرد كه مردى روستائى بود بخشيدم و علاوه بر آن قريه‌اى را كه مسكن او بود مصون كردم و بسربازان خود گفتم كه آن قريه نبايد مورد دستبرد