من بر اثر عقبنشينى او فهميدم كه ما در جناحين فاتح شدهايم و بوسيله پرچم بامراى دو جناح دستور دادم كه سعى كنند زودتر قلب سپاه خصم را محاصره نمايند و براى اينكه علت دستور مرا بفهمند دو تن از سوارانى را كه پيرامون من بودند نزد امراى دو جناح فرستادم و به آنها فهمانيدم كه ( توقتميش ) پادشاه ( قبچاق ) در قلب سپاه است و اگر قلب دشمن را محاصره كنيم او را دستگير خواهيم كرد يا بقتل خواهيم رسانيد و نبايد گذاشت كه اينمرد بگريزد و باز براى ما توليد زحمت كند . سوارانى كه با من در قلب جبهه مىجنگيدند به تحريك من بر جديت افزودند و ما پيش رفتيم ولى هر قدر كه ما جلو ميرفتيم . ( توقتميش ) به همان نسبت عقبنشينى ميكرد . يك وقت من متوجه شدم كه عقبنشينى آن مرد مبدل به فرار شد و ( توقتميش ) و عدهاى از سواران كه در پيرامون وى بودند عنان را برگرداندند و با چهار نعل سريع گريختند .
تمام سوارانى را كه در قلب قشون من بودند به حركت واداشتم كه شايد بتوانيم مانع از گريختن ( توقتميش ) شويم ولى از عهده برنيامديم و آن مرد و سوارانى كه اطرافش بودند از نظر ناپديد شدند . در قلب جبهه عدهاى از سواران توقتميش مقاومت ميكردند و همان مقاومت سبب گرديد كه ما نتوانيم خود را به پادشاه قبچاق برسانيم و از فرار وى جلوگيرى كنيم . من اطلاع حاصل كردم كه در آن روز سوارانى كه در قلب جبهه مقاومت ميكردند ميدانستند كه ( توقتميش ) گريخته معهذا دلسرد نشدند و دست از مقاومت نكشيدند و همچنان با ما مىجنگيدند در صورتى كه بعد از فرار فرمانده قشون ، افسران ، و سربازان دلسرد مىشوند و نمىتوانند به پيكار ادامه بدهند .
با اينكه ما در دو جناح بمناسبت درهم شكستن آرايش جنگى خصم ، فاتح بوديم سرداران من كه در جناحين مىجنگيدند نميتوانستند خود را به عقب سواران ( توقتميش ) برسانند و آنها را محاصره كنند . چون پيادگان با اينكه با بىنظمى عقبنشينى ميكردند گاهى بشدت پايدارى مىنمودند و پيشرفت سواران مرا بتأخير مىانداختند و در بعضى از مناطق سواران من ، نتوانستند جلو بروند مگر آنكه تا آخرين سرباز پياده خصم را بقتل برسانند .
اگر ( توقتميش ) ترسو نبود و فرصت بدست مىآورد كه سازوبرك جنگى فراهم نمايد ما نمى توانستيم بر قشون او غلبه كنيم . چون سربازانى دلاور و با استقامت داشت . اما يك سردار ترسو ارزش جنگى يكصد هزار سرباز دلير را خنثى مىكند همانگونه كه در آن روز ترس ( توقتميش ) ارزش جنگى سربازانش را بدون اثر كرد .
ما تا غروب آفتاب مىجنگيديم و در آن موقع دو جناح من در عقب سواران ( قبچاق ) بهم رسيد و نيروى خصم به كلى محاصره شد .
ديگر خون از دست راست من فرو نميريخت زيرا چون دستم تكان نميخورد لباسم خون را خشك كرده بود . با اينكه شب فرود آمد و سربازان دشمن فهميدند كه محاصره شدهاند باز مقاومت ميكردند و ما تا وقتى كه نيروى مقاومت آنها را از بين نميبرديم نميتوانستيم جنك را خاتمه يافته بدانيم . من امر كردم كه مشعل بيفروزند تا اينكه در ميدان جنك سربازان من ، دوستان را بجاى دشمنان نگيرند ، تا وقتى كه مشغول جنگ بودم و تير ميزدم درد دست راست را احساس نميكردم ولى پس از محاصره دشمن ، چون من دست از جنك كشيدم دوچار درد شديد دست راست شدم و فكر نمودم كه استخوان دست راست بشدت آسيب ديده است .
من نمىتوانستم ؟ ؟ خيمهام را برافرازيد تا به خيمه بروم و استراحت نمايم
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 144
مساهمون: مارسل بريون
ص١٤٤