آن روز از انضباطى كه در قشون من حكمقرما بود خشنود شدم و شكر خدا را بجا آوردم كه مى - توانم خوددارى انضباط باشم . زيرا تا فرمانده قشون داراى انضباط نباشد افسران و سربازانش داراى انضباط نمىشوند . اگر من مردى بودم تنبل و تنپرور و عياش و اوقات خود را مثل بعضى از امرا صرف نوشيدن باده مىكردم و با زنها بسر مىبردم نمىتوانستم در قشون خود انضباط برقرار كنم اگر من مردى بيكاره بودم و در اردوگاه و اتراتگاه مىخوردم و مىخوابيدم نمىتوانستم افسران و سربازان خود را وادار باحترام نمايم . ولى آنها ميدانستند كه من چه در حضر و چه در سفر ، روزوشب مراقب وضع قشون هستم و چه در اتراقگاه و چه در اردوگاههاى جنگى هر روز ، شمشير ميزنم و تير مياندازم و زوبين پرتاب مىنمايم و گرز را به حركت درمىآورم تا اينكه دو دست من بر اثر بيكارى ، عاطل نماند و از كار نيفتد . افسران و سربازان من مىدانستند كه من چون خود تن برنج مىدهم كاهلى را از هيچكس نمىپذيرم و چون خود از مرگ در ميدان جنك بيم ندارم ، نمىتوانم تحمل كنم كه كسى بر اثر ترس از مرگ ، در ميدان جنگ سستى كند تا چه رسد به اين كه رو از ميدان جنك برگرداند .
وقتى پرچمدار من بوسيله به حركت درآوردن پرچم ، فرمان جنك را بافسران و سربازان ابلاغ نمود چند لحظه بعد شمشيرها از غلاف خارج شد و گرزها و تيرها بر سر دست آمد . آنوقت ما ركاب باسب كشيديم و بسوى خصم رفتيم .
من همينكه بسواران دشمن رسيدم متوجه شدم كه دلير و با استقامت هستند . حمله شديد ما آنها را نترسانيد و با شمشير و نيزه شروع بجنك كردند . من به پرچمدار خود گفتم كه بوسيله پرچم علامت بدهد كه خصم قوى و با استقامت است و بايد جديت را بيشتر كرد .
فرمان من بافسران ابلاغ شد و آنها دستورم را بسربازان ابلاغ نمودند و سربازان من بدون وحشت از مرگ به قصد نابود كردن سواران ( توقتميش ) تعرض كردند . من هم مثل آنها ميجنگيدم در دست راست من شمشير بود و در دست چپم تبر و گاهى با دست راست دفاع و با دست چپ تعرض مىنمودم و گاهى برعكس . هربار كه تير ميانداختم يكى از سواران خصم سرنگون مىشد و موقعى كه شمشير ميانداختم يك سرباز دشمن را لااقل مجروح ميكردم مگر هنگامى كه شمشير من به زره تصادم ميكرد زيرا بعضى از سربازان ( توقتميش ) زره و مغفر داشتند .
اگر من مىتوانستم عنان اسب را رها كنم بطور دائم با دو دست شمشير و تبر ميزدم . ولى لزوم راهنمائى اسب مرا و اميداشت كه گاهى تبر را از زين بياويزم و عنان اسب را بدست بگيرم و مركوب خود را راهنمائى كنم . سربازان من با خاطرى آسوده مىجنگيدند زيرا مسئوليت اداره كردن جنك را نداشتند . ولى من درحالىكه مىجنگيدم ناچار بودم كه مواظب ميدان جنگ باشم و ببينم وضع سربازان من چگونه است و آيا احتياج دارند كه از نيروى ذخيره به آنها كمك بشود يا نه .
سرباز در ميدان جنگ آسوده خاطر است زيرا مسئوليتى ندارد جز كشتن سرباز دشمن و حفظ جان خود . ولى سردار جنگى در ميدان جنك ، داراى مسئوليت است و بايد پيوسته مراقب وضع قشون باشد از طرفى ، شوق من براى شركت در جنك زياد بود و ميخواستم خود شريك ميدان جنك باشم و فواره زدن خون را از شاهرگهاى بريده ببينم و ناله و ضجه كسانى را كه ضربت شمشير يا تبر ميخوردند بشنوم و سم مركوب من اجساد خصم را لگدكوب كند ديگر اينكه ميل داشتم
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 142
مساهمون: مارسل بريون
ص١٤٢