تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 143

مساهمون:

ص١٤٣
افسران و سربازان من بدانند من مردى نيستم كه از مرگ بيم داشته باشم و مثل آنها خطر را استقبال ميكنم . در آن روز ، درحالىكه مواظب ميدان جنك بودم لحظه‌اى از پيرامون خود غافل شدم و آن غفلت سبب گرديد يكى از سواران ( قبچاق ) يك ضربت شديد تبر زين را روى دست راست من كه مسلح به شمشير بود وارد آورد و شمشير از دستم افتاد و تصور كردم كه دست من از بدن جدا شد . با اينكه در آن لحظه فكر ميكردم كه دست راست من از بدن جدا شده بسرعتى زيادتر از سرعت باد تبر خود را با دست چپ بر صورت آن سوار زدم و آن مرد سرنگون گرديد . دست راستم از كار افتاده بود ولى از ميدان جنك خارج نشدم زيرا با دست چپ تبر ميزدم و گفتم روان تو شاد باد اى ( سمرطر خان ) معلم شمشيربازى من كه وقتى شروع به تعليم كردى مدتى دست راست مرا بكمرم بستى و به من گفتى تو بايد فكر كنى كه دست راست ندارى و بايد فقط با دست چپ شمشير بزنى . من بدفعات بارزش تعليم ( سمرطر خان ) پى برده بودم و مىفهميدم مردى كه با دو دست شمشير مىزند شبيه به دو مرد مىباشد . اما در آن روز بيش از هر موقع بارزش فنونى كه آن مرد در شمشيربازى به من آموخت و دست چپم را چون دست راست ، ورزيده و كارآزموده كرد پىبردم اگر در آن روز من نميتوانستم با دست چپ جنك كنم چاره نداشتم جز اين‌كه مقابل چشم افسران و سربازانم از ميدان جنك خارج شوم چون مردى نيستم كه آن خفت را تحمل نمايم ناگزير ، بقتل ميرسيدم . ورزيدگى و كارآموزدگى دست چپ در آن روز مرا از مرك نجات داد . از دستم خون ميريخت ولى من توجه بريزش خون نداشتم زيرا براى اولين مرتبه ( توقتميش ) را از دور زير بيرق او ديدم . دو چيز او را به من شناسانيد يكى بيرق وى ديگرى سليح گرانبهائى كه در برداشت . ( سليح عبارت بود از مجموع وسايل جنك و بخصوص لباس آهنين و مغفر كه سلحشوران قديم مىپوشيدند و بر سر مىنهادند - مترجم ) در آن روز هم مشاهده كردم كه ( توقتميش ) ريش و سبيل را مىتراشد و بعد شنيدم كه آن عادت را از روميان اقتباس كرده است ( مقصود تيمور از روميان در اين‌جا روم صغير است كه پايتخت آن قسطنطنيه بود و امروز باسم استانبول خوانده مىشود و نبايد آن را با روم كبير يا روم غربى « ايتالياى امروزى » اشتباه كرد - مارسل بريون » فاصله من و ( توقتميش ) باندازه‌اى بود كه مىتوانستم او را به تير ببندم اما چون دست راستم كار نمىكرد نميتوانستم زه كمان را بكشم و پادشاه ( قبچاق ) را به چند تن از سربازان خود نشان دادم و گفتم او را به تير ببنديد . ( توقتميش ) هم مرا ديد و درحالىكه سربازان من بسوى ؟ ؟ تير مىانداختند گفتم اين مرد بايد بقتل برسد دستگير شود و بكوشيد كه او را نابود نمائيد . تا آنموقع بمناسبت سرگرم بودن بجنك از وضع دو جناح خود اطلاع نداشتم و نميدانستم كه سربازانم در جناح چپ و راست جلو ميروند . عده‌اى از پيادگان توقتميش در جناحين او كشته شدند و عده‌اى ديگر بر اثر فشار سواران من با بىنظمى عقب‌نشينى ميكردند . ( توقتميش ) از وضع جنك بهتر از من مطلع بود و همان‌وقت كه من عزم كردم كه او را به قتل برسانم يا زنده دستگيرش كنم شروع به عقب‌نشينى كرد . او فهميد كه هرگاه عقب‌نشينى نكند چون سواران من در دو جناح با سرعت پيشرفت ميكنند محاصره خواهد شد .