طلايه اول من اطلاع داد كه يك قشون به چشم ميرسد و چون نمىتواند مصاف بدهد عقب نشينى مىنمايد . وظيفه طلايه همين است كه تا موقعى كه قشون خصم نمايان نگرديده مبادرت باكتشاف كند بعد از اينكه نيروى دشمن آشكار شد طلايه ، چارهاى ندارد جز عقبنشينى ، زيرا چون از حيث نيرو ضعيف است نمىتواند بجنك قشون دشمن برود ما از شمال بسوى جنوب ميرفتيم و آن سرزمين كه ما در آن راه مىپيموديم ولايت ( شنگارى ) بود . مغرب طرف راست من قرار داشت و مشرق در طرف چپ و چون در يك دشت وسيع حركت مينموديم من توانستم در ظرف مدت نيم ساعت جناحين خود را بگسترانم و خود در قلب سپاه قرار بگيرم .
بوسيله افسرانم براى سربازانم پيغام فرستادم كه امروز روز جنك است و ما چارهاى نداريم جز اينكه فاتح شويم اگر فتح نكنيم همه تا آخرين نفر كشته خواهيم شد زيرا هرگاه توقتيمش ما را دستگير كند محال است يك تن را زنده نگاهدارد و استخوانهاى ما در دشت شنگارى باقى خواهد ماند و يك دشت سفيد رنگ را بوجود خواهد آورد . همه آگاه باشيد كه راه بازگشت هم نداريم زيرا اگر برگرديم توقتيمش تمام قبايل كشور قبچاق را بر سر ما خواهد ريخت و يك تن از ما بكنار درياى آبسگون نخواهيم رسيد . پس بكوشيد تا فاتح شويد هرگاه فتح نمائيد من بشما اجازه مىدهم كه تمام شهرهاى كشور قبچاق را مورد تاراج قرار دهيد و تمام دختران جوان و زنهاى زيباى اين كشور را بكنيزى ببريد زيرا توقتيمش يك كافر حربى است و تملك زنهاى كشور او مجاز است شما اگر در اين جنك فاتح شويد آنقدر ثروتمند خواهيد شد كه تا آخر عمر برفاهيت زندگى خواهيد كرد و بعد از شما فرزندانتا براحتى زندگى خواهند نمود ، يك روز تلاش و فداكارى بكنيد و يك عمر با توانگرى زندگى نمائيد .
بيش از آن ضرورت نداشت كه بسربازان خود توصيه كنم و آن سفارش را از اينجهت كردم كه بدانند بعد از پيروزى تمام شهرهاى قبچاق و زنهاى زيباى آنكشور مال آنها مىباشد قدرى به ظهر مانده قشون توقتيمش با آرايش جنگى نمايان گرديد و مشاهده كردم كه دو ثلث از قشون او پياده است و از روى تخمين ، سربازانش را يكصد هزار تن دانستم .
قشون من برحسب دستورى كه بافسران داده بودم يك مرتبه به حركت درآمد ، من مشاهده كردم كه پادشاه ( قبچاق ) پيادگان خود را در دو جناح خويش قرار داده و سوارانش در قلب قشون جا گرفتهاند . نقاط ضعف جبهه ( توقتميش ) در جناح او بود كه جز پياده سرباز ديگر نداشت . لذا من به جناحين خود امر كردم كه با شدت به دو جناح ( توقتميش ) حمله كنند و پيادگان او را نابود يا متوارى نمايند . خود من هم كه در قلب بودم با سوارانم تظاهر بحمله كردم و چنين نشان دادم كه قصد دارم بقلب قشون پادشاه ( قبچاق ) حمله كنم ولى قصد حمله نداشتم و فقط ميخواستم سواران او را وادارم كه به راه بيفتند و جاى خود را خالى كنند .
افسران من در دو جناح از نقشه كلى من اطلاع داشتند و جزئيات نقشه جنك را به خود آنها واگذاشتم ، آنها ميدانستند نقشه من اين استكه دو جناح پياده ( توقتميش ) را از بين ببرم يا متوارى كنم و سواران پادشاه ( قبچاق ) را وادارم كه از جاى خود تكان بخورند و آنها را به عقب خويش بكشانم . آنگاه دو جناح من بعد از نابود كردن دو جناح پيادهء ( توقتميش ) در عقب سواران پادشاه ( قبچاق ) بهم ملحق شوند و با شدت بسوارانش حمله نمايند . در همان ساعت من نيز مبادرت بحمله كنم تا اينكه سواران ( توقتميش ) بين دو تيغ قرار بگيرند و
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 139
مساهمون: مارسل بريون
ص١٣٩