مآلانديش باشد نمىتواند تمام وقايع را پيشبينى نمايد بخصوص در كشور خصم و بويژه اگر براى اولين مرتبه قدم به سرزمين دشمن بگذارد و از اوضاع و احوال آن كشور اطلاع زياد نداشته باشد عصر روز بيستم برج دلو طلايه من خبر داد كه عدهاى سوار را مىبيند بعد و آن سواران از ديدن سواران ما ، توقف كردند و بعضى از آنها با سرعت مراجعت نمودند و بعضى ديگر بتدريج عقبنشينى مىكنند . من امر كردم كه طلايه اول بكوشد از سواران مزبور لااقل يكنفر را دستگير نمايد تا بتوان از وى تحقيق كرد ولى طلايه اول موفق بدستگيرى يكى از سواران نشد و شب فرود آمد در موقع شب من بر احتياط افزودم و اگر مكانى براى اتراق بدست مىآمد توقف مىنمودم تا روز بدمد . ولى چون جائى كه بشود قشون را در آنجا متوقف كرد بنظرم نرسيد . به راه ادامه دادم از ثلث دوم شب صداى مرغابيها كه در آسمان پرواز مىكردند به گوش ميرسيد و صداها بعد از اينكه بسوى شمال ميرفت خاموش مىشد . من مطلع شدم كه در آن كشور مرغابيها هم مانند گاوهاى وحشى مهاجرت مىكنند و وقتى هوا قدرى گرم مىشود راه شمال را پيش ميگيرند .
آن شب تا صبح راه پيموديم و وقتى سپيده صبح كه به زبان عربى موسوم است به ( فلق ) دميد من طبق عادت ، سوره فلق را كه با اين آيه شروع مىشود خواندم
( قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ )
( يعنى بگو پناه ميبرم به خداوند سپيدهء صبح ، خدائى كه سپيده صبح را بوجود مىآورد مارسل بريون )
همان زمان چشم من بيك بيشه كاج افتاد و فرمان دادم قشون اتراق كند و قدرى استراحت نمايد . من ميدانستم كه خصم نزديك است و باحتمال زياد آن روز روز كارزار خواهد بود بافسران گفتم كه به سربازان اطلاع بدهند آن روز روز جنك مىباشد و بخوابند تا اين ، خستگى آنها رفع شود . من در چهار طرف اردوگاه نگهبان گماشتم و اميدوار بودم كه افسران و سربازانم ، بتوانند بخوابند ولى خود قادر بخوابيدن نبودم چون نميتوانستم پيشبينى كنم كه چه خواهد شد .
اطلاعاتى كه از طلايه مقدم من ميرسيد اين بود كه پيوسته عدهاى از سواران ديده مىشوند كه كلاه پوستى بر سر دارند و سوارانى از عقب مىآيند و به آنها ملحق ميگردند و دستهاى ديگر مراجعت مينمايند ، براى من ترديدى وجود نداشت كه سواران مزبور ، طلايه قشون ( توقتميش ) هستند و آنهائى كه از عقب مىآيند دستورهاى جديد مىآورند و كسانى كه برميگردند ، ميروند تا گزارش بدهند .
من تصور ميكردم كه توقتميش را غافلگير خواهم كرد ولى نتوانستم او را غافلگير كنم مگر بمناسبت نداشتن فرصت جهت فراهم كردن سازوبرك . من مىفهميدم كه هرگاه توقتيمش قبل از وقت سازوبرك جنگى فراهم نكرده باشد نميتواند در فرصتى كوتاه سازو برگ فراهم نمايد و قشون او بدون سازوبرك كافى با قشون من برخورد خواهد كرد . وقتى يك نيزه از آفتاب بالا آمد فرمان دادم كه افسران و سربازان را بيدار كنند و سفيد مهره بصدا درآمد . قبل از اينكه قشون حركت كند من برنامه آرايش قلب سپاه و جناحين و نيروى ذخيره را معين كردم تا اينكه اگر به نيروى خصم برخورد نموديم بتوانم فورى مبادرت بجنك كنيم سپس به راه افتاديم آن روز هوا آفتابى و گرم بود و من متوجه شدم كه قدرى استراحت سواران و اسبها را به حال آورده است .