باستقبال مرك مىشتابد و با عزرائيل مصاف ميدهد و اگر بتواند عزرائيل را شكست بدهد زنده خواهد ماند و در غير آن صورت كشته خواهد شد . منتها ، همانگونه كه يك مسافر ، قبل از حركت ، بايد توشه فراهم كند و با خود آذوقه و عليق ببرد كه خود و اسبش در راه گرسنه نماند يك مرد جنگجو هم كه بميدان جنك ميرود بايد خود را قوى كند و تمام وسائل ممكن را با خود ببرد ، تا اينكه هنگام مصاف دادن با مرك ناتوان و دست خالى نباشد .
من از جوانى تا امروز كه هفتاد سال از عمرم ميگذرد هرگز از ورود بميدان جنك و مبارزه كردن با مرگ نترسيدهام و اگر در بعضى از جنكها وارد ميدان كارزار نشدم براى اين بود كه قشون من بدون فرمانده نماند . من ادعا نميكنم كه نميترسم و از بعضى چيزها بيمناك هستم اما از مرگ در ميدان جنك بيم نداشتهام و آنكس كه مرا آفريده ميداند كه در دل من ، وحشت از مرك وجود ندارد .
از نيمه شب تا بامداد بدون واقعهاى قابل ذكر به راه ادامه داديم و هوا گرچه سرد بود اما اذيت نمىكرد وقتى روز دميد بيك دشت مرتفع رسيديم و در آنجا زمين را مستور از برف ديديم . ولى چون آفتاب دميد و هوا ابر نداشت باز از برودت معذب نشديم . هرچند ساعت يك مرتبه من دستور ميدادم كه اسب مرا عوض كنند و از پشت اسب خسته به پشت اسب ديگر منتقل ميگرديدم ، در عين حال طورى راه مىپيموديم كه اسبها از نفس نيفتند . سربازان من ميدانستند كه ديگر فرصت استراحت ندارند ، مگر بعد از رسيدن بميدان جنك و پيكار با خصم .
هنگام ظهر طلايه اول خبر داد كه باز يك گله گاو وحشى از دور نمايان گرديد . اين اين مرتبه طلايه ميدانست آنچه مىبيند گله گاو است نه سياهى قشون دشمن معلوم شد كه گلهاى كه نمايان گرديده بسوى ما مىآيد و علتش اين بود كه در آن روز ، بمناسبت وضع راه خط سير ما عوض شده بود و ما از طرف شمال بجنوب ميرفتيم و تا وقتى به ( شنگارى ) رسيديم خط سير ما تغيير نكرد . گلههاى گاو وحشى بطورى كه ذكر شد وقتى هوا قدرى گرم مىشود بسوى شمال ميروند تا خود را به مناطق سردسير برسانند . موقع عصر ما به گله گاو برخورديم و گاوها كه ما را در راه خود ديدند ترسيدند ورم كردند و برگشتند و گريختند .
تا وقتى كه هوا روشن بود ما گله گاو را ميديديم و مشاهده ميكرديم كه گاوها گاهى توقف ميكنند و برميگردند و نظرى بما ميآندازند و چون ما را در قفاى ؟ ؟ مىبينند باز مى گريزند . ما تا صبح براهپيمائى ادامه داديم و بعد از اينكه روز دميد از دور گاوهاى وحشى را ديديم و حدس زديم شايد همان گله است كه ديروز مشاهده شد . بعد من مطلع شدم آنچه سبب گرديد كه ( توقتميش ) بفهمد كه يك قشون به ( شنگارى ) نزديك مىشود مراجعت و فرار گاوهاى وحشى بود ( توقتميش ) و سربازانش اهل كشور قبچاق بودند و از عادت گاوهاى وحشى اطلاع داشتند و ميدانستند بعد از اينكه گاو نفس كشيد ( يعنى قدرى هوا گرم شد - مارسل بريون ) گاوان وحشى بسوى شمال مهاجرت مىنمايند و حركت يك گله از گاوهاى وحشى بسوى جنوب واقعهاى بود غيرعادى لذا توقتيمش دريافت كه يك قشون يا گروهى از مردم به شنگارى نزديك مىشود و در نتيجه طلايه فرستاد و طلايهء او طلايه ما را كشف كرد و من نتوانستم توقتيمش را غافلگير كنم .
اين را نوشتم تا تو كه شرح حال مرا ميخوانى بدانى كه يك مرد جنگجو هر قدر هم
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 137
مساهمون: مارسل بريون
ص١٣٧