فصل سيزدهم و چهاردهم پيكار در سرزمين قبچاق
بعد از ورود به آن ( كلاته ) تمام راههائى را كه از ( كلاته ) بسوى نقاط ديگر ميرفت مسدود نمودم كه كسى نتواند خبر آمدن مرا به ( توقتميش ) برساند . با اينكه مدتى از فصل زمستان باقى بود هوا بالنسبه گرم مينمود معهذا من از بيم تغيير هوا در شب ، دستور دادم كه اصطبلهاى موقتى بوجود بياورند و اسبها را در اصطبل جا بدهند تا اينكه سرما نخورند . با اينكه مقرر بود بىانقطاع راهپيمائى كنيم من در آن شب به سربازان خود تا نيمه شب وقت براى استراحت دادم و به آنها گفتم كه بخوابند تا اينكه نيمه شب براى رحيل آماده باشند و خود نيز خوابيدم و خواب ديدم .
روياى من اين بود كه مشاهده نمودم در يك جلگه مستور از برف كنار يك بيشه سياه رنك قرار گرفتهام و آسمان از ابرهاى سياه طورى تيره است كه برف بر زمين نيز سياه مىنمايد .
و در آن دشت ناگهان قشون ( توقتميش ) رسيد و من مبادرت بحمله نمودم ولى شگفت آن كه تمام سربازان ( توقتميش ) مانند گاوهاى وحشى بودند و مثل گاو نعره ميزدند . من فرمان حمله را صادر كردم و ما بدون محابا خود را بقشون خصم زديم . ناگهان من متوجه شدم كه دست راست ندارم و از آن واقعه بسيار حيرت كردم و لحظه بلحظه نظر به شانه راست خود ميانداختم و ميديدم كه دست راستم ناپديد شده است . طورى از آن واقعه وحشت كردم كه از هول از خواب بيدار شدم و بعد از بيدارى خوابى را كه ديده بودم در نظر مجسم كردم .
من متوجه شدم كه دشت مستور از برف از آن جهت بنظرم سياه رنك جلوه ميكرد كه نظير آن را قبل از اينكه به قصبه ( كلنه ) برسم ديده بودم ، مشاهده گاوها هم خيلى عجيب نبود زيرا آن گاوها را هم بطورى كه گفتم ديده بودم و بعضى از مناظر كه انسان در حال بيدارى مىبيند در عالم رويا به همان شكل يا بشكلى ديگر ، بر او آشكار مىشود . اما ناپديد شدن دست راست مرا متوحش كرد و پيشبينى كردم كه واقعهاى ناگوار براى من اتفاق خواهد افتاد . معهذا وقتى در نيمه شب صداى سفيد مهره بگوشم رسيد و برخاستم تا اينكه آماده حركت شوم متوحش نبودم .
اگر شخصى ديگر بود شايد بعد از ديدن آن خواب فسخ عزيمت ميكرد يا اينكه مردد ميشد . اما من به خود ترديد راه ندادم زيرا ميدانستم و ميدانم مردى كه بميدان جنك ميرود