روز هفدهم ببرج دلو ، از ( كلنه ) به راه افتاديم و بسوى مغرب به حركت درآمديم . دو دسته اكتشاف در فواصل نزديك و دور پيشاپيش و طرفين ما حركت ميكردند و از عقب هم غافل نبوديم . حركت ما راه - پيمائى جنگى به قصد غافلگير كردن خصم بود و من ميدانستم شرط اصلى موفقيت اين است كه ( توقتميش ) غافلگير شود . من اطلاع داشتم كه ( توقتميش ) قبل از فصل بهار بفكر حركت به ( باب الابواب ) نخواهد افتاد و مىخواستم كه او را در اردوگاه زمستانىاش از پا دربياورم . در سر راه ما نهرهاى آب ، جارى شده بود ولى از عبور ما ممانعت نميكرد .
آن روز تا غروب و شب هيجدهم دلو تا صبح مشغول راهپيمائى بوديم . وقتى آفتاب دميد اسب - ها را عوض كرديم و اسب خسته را يدك كشيديم و به راه ادامه داديم . باز هم مثل روز پيش نهرهاى جارى در سر راه ما نمايان شد بىآنكه مزاحمتى براى عبور قشون توليد نمايد نزديك ظهر دسته اكتشاف ( يا طلايه ) مقدم به طلايه دوم و طلايه دوم به من خبر داد كه در جلوى ما سياهى يك قشون ديده مىشود . همينكه به من خبر دادند كه جلوى ما سياهى يك قشون به چشم مىرسد فرمان توقف قشون خود را صادر كردم .
من نميتوانستم با آن وضع كه راه ميپيموديم با قشون خصم مصاف بدهم .
چون در موقع راهپيمائى آرايش جنگى وجود ندارد و بايد يك قشون را به صورت جنگى آراست تا بتواند با سپاه دشمن جنك كند . طبق روش هيمشگى خود يك قلب و دو جناح و يك نيروى ذخيره بوجود آوردم و با سرعت خفتان در بركردم و مغفر بر سر نهادم و شمشير و تبر - زين را براى پيكار آماده نمودم . با اينكه حضور قشون ( توقتميش ) در آن صحرا يك واقعه غير منتظره بود من خود را نباختم بدليل اينكه از به دو ورود بكشور قبچاق خود را براى آن واقعه آماده كرده بودم و خواهم گفت كه اگر آن واقعه پيش نمىآمد ، غير عادى بود .
طلايه مقدم از وظيفه خود آگاه بود و ميدانست بعد از اينكه خبر حضور قشون را به من داد ميبايد راجع بچندوچون آن سپاه تحقيق كند و شماره سربازان را باطلاعم برساند و بگويد كه سازوبرگ جنگى سربازان چگونه است . دومين اطلاعى كه از طلايه مقدم به من رسيد اين بود كه سياهى قشون در صحرا نزديك مىشود . چون من هنوز نميدانستم شماره سربازان خصم چقدر است همچنان توقف كردم و افسرانم آماده بودند كه اوامر مرا بموقع اجراء بگذارند .
اطلاع سوم كه از طلايه مقدم بوسيله طلايه دوم به من رسيد اين بود كه در قشون خصم هيچ رنك غير از سياهى به چشم نميرسد .
من انديشيدم كه لابد سربازان ( توقتميش ) از اين جهت سياهپوش هستند كه در كشور قبچاق پشم گوسفندان و بزها سياه است . تا يكساعت بعدازظهر قشون من متوقف بود و انتظار گزارش طلايه مقدم را مىكشيد . در آن موقع طلايه مقدم خبر داد آنچه تصور مىشد سياهى قشون خصم مىباشد يك گله عظيم از جانوران سياه رنك است و آن گله از مغرب به طرف شمال حركت مىكند و شكل جانورها شبيه به گاو مىباشد .
من آرايش جنگى را برهم زدم و فرمان حركت قشون را صادر كردم تا خود را به آن گله برسانم . چون ما سريع حركت ميكرديم و جانوران آهسته راه ميرفتند به آنها رسيديم و چشم من به يك گله بزرگ از جانوران سياه رنك افتاد كه تنه آنها مانند گاو بود اما صورتشان بطور مبهم شبيه به انسان مينمود و دو شاخ كوچك و خميده مثل شاخ قوچ داشتند و با چشمهاى سرخ رنگ ما را از نظر ميگذرانيدند . من تا آن موقع آنگونه جانور نديده بودم و از مشاهده
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 134
مساهمون: مارسل بريون
ص١٣٤