نامه پسرم نوشته شده بود اينكه ( توقتميش ) در منطقه شنكارى ( واقع در شمال كوه قاف يا كوه قفقازيه - مارسل - بريون ) است و شصت يا هفتاد هزار سرباز دارد و بمناسبت زمستان نميتواند به راه بيفتد ولى باحتمال زياد بعد از ذوب برفها به راه خواهد افتاد و از راه آب يا از راه گردنه ( طبر ) خود را به باب الابواب خواهد رسانيد .
بعد از وصول نامه پسرم ريشسفيدان قصبه ( كلنه ) را احضار كردم تا اينكه بدانم منطقه ( شنگارى ) در كجاى كشور قبچاق است . معلوم شد كه آن منطقه در مغرب قبچاق نزديك درياى سياه است اما ( توقتميش ) براى اينكه خود را به ( باب الابواب ) برساند چاره ندارد جز اينكه از قصبه ( كلنه ) عبور كند . خواه از راه گردنه ( طبر ) بگذرد خواه از راه درياى آبسگون خود را به ( باب الابواب ) برسانده آنجا كه من بودم تا منطقه شنگارى كه توقتميش در آنجا اتراق كرده بود هشتاد فرسنك فاصله داشت و من بعد از ذوب برفها مىتوانستم آن مسافت را در چهار روز يا پنج روز طى كنم .
من موضوع نامه پسرم را با هيچكس در بين نگذاشتم و حتى بافسران ارشد خود نگفتم كه ( توقتميش ) و قشون او در منطقه ( شنگارى ) است چون بيم داشتم كه به گوش سكنه محلى برسد و از كجا معلوم كه در بين سكنه قصبه ( كلنه ) عدهاى از جاسوسان ( توقتميش ) نباشند و به او اطلاع بدهند كه من از حضور وى در منطقه ( شنگارى ) مستحضر شدهام و در كشور خصم بايد از درختها و كوهها و جانوران نيز بر حذر بود تا چه رسد بانسانها ، من مرتبهاى ديگر ( فاتين - غور ) را با يك نامه بسوى ( باب الابواب ) فرستادم و در آن نامه به پسرم ( شيخ عمر ) گفتم طورى از راه آب ، به راه بيفت كه وقتى گاو نفس ميكشد بساحل رسيده باشى ولى آذوقه و عليق اسبها را بايد حمل كنى زيرا از ساحل تا قصبه ( كلنه ) بخصوص در فصل زمستان هيچچيز براى مصرف خواربار و عليق يافت نمىشود . اگر نمىتوانى براى حمل سربازها و دواب ، به قدر كافى كشتى فراهم نمائى از راه گردنه ( طبر ) خود را به ( كلنه ) برسان . در آن نامه من به پسرم گفتم كه قصد دارم به منطقه ( شنگارى ) بروم و ( توقتميش ) را غافلگير كنم و اميدوارم كه او بتواند خود را به ( كلنه ) برساند و در صورت اقتضا به من كمك كند .
از روزى كه نامه ( شيخ عمر ) به من رسيد تا مدت يك هفته موفق شدم چهل فرسنك در سمت مغرب اكتشاف كنم و آن اكتشافات بين سكنه قصبه ( كلنه ) سوءظن توليد نكرد . چون گفتم از روزى كه در آن قصبه اتراق كردم سرداران من بىانقطاع در دشتهاى پر از برف اطراف مشغول گشت بودند و سكنه قصبه تصور مىكردند كه حركت سواران من بسوى مغرب جزو گشتهاى عادى آنجا مىباشد .
من از قصبه كلنه تا چهل فرسنك بسوى مغرب ، از تمام اوضاع دشتها و كوهها آگاه شدم و فقط موضوع رودها مجهول بود و سرداران من بمناسبت فصل زمستان و يخبندان نمىتوانستند معين كنند رودهاى پر آب كه در سر راه مىباشد در كجاست و من نمىخواستم سكنه قصبه ( كلنه ) را شريك در اكتشافات كنم و از آنها كسب اطلاع نمايم .
همين كه گاو نفس كشيد و برف شروع بذوب شدن كرد و هنگام شب در آسمان صدا از مرغابىها برخاست من فرمان حركت قشون را صادر كردم و راه مغرب را پيش گرفتم . از آن پس بيم نداشتم كه سكنه قصبه ( كلنه ) حركت مرا به اطلاع ( توقتميش ) برسانند چون ميدانستم كسى سريعتر از قشون من حركت نميكند و اگر كسى از عقب خود را بما ميرسانيد و از ما ميگذشت كشته مىشد . ما در بامداد
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 133
مساهمون: مارسل بريون
ص١٣٣