كردم كه ارتفاع قامت خرس بيش از آن مرد مىباشد . من تصور نميكردم كه خرس ، آنقدر بلند قامت شود و جثهاى بزرگ داشته باشد زيرا غير از خرسهاى ايران ، خرس ديگر را نديده بودم اما روستائيان به من گفتند كه بزرگتر از آن هم خرس وجود دارد .
ناگهان روستائيان با چماق بخرس حملهور شدند و يكى از آنها چماقى بدست من داد و گفت اى امير ، تو نيز براى قتل خرس اقدام كن ولى من چماق را از آن مرد نگرفتم چون يك مرد شمشير زن و تيرانداز ، چون من ، نبايد چماق بزند و چماق سلاح روستائيان است نه سلحشوران . روستائيان ضربات شديد چماق را بر خرس وارد آوردند و آن جانور مىغريد و دهان مىگشود و زبان خود را بيرون مىآورد و ميخواست با دستها از خود دفاع كند ليكن در مقابل چندين چماق كه بىانقطاع به او وارد مىآمد چه ميتوانست كرد . روستائيان آنقدر خرس را زدند كه روى برف افتاد و تكان نخورد و من بخرس نزديك گرديدم و مشاهده كردم كه چشمهايش باز است اما جان ندارد . هيچ جاى خرس زخم نشده بود تا اينكه از ارزش پوست آن جانور بكاهد و يكى از روستائيان كه در پوست كندن از خرس استاد بود سوراخى در آن پوست بوجود آورد و دهان را بر آن سوراخ نهاد و تا آنجا كه زور داشت دميد بطورى كه جثه خرس متورم شد و بدان ترتيب مىتوانست سهلتر ، پوست خرس را بكند .
بعد از اينكه پوست از خرس جدا شد روستائيان آن جانور را قطعه قطعه كردند و گوشت خرس را بردند و به من پيشنهاد نمودند كه قسمتى از آن گوشت را ببرم و دستور بدهم كه برايم كباب كنند و مىگفتند كه كباب گوشت خرس لطيف و لذيذ است ولى من گفتم كه ما مسلمان هستيم و مسلمين گوشت خرس را نميخورند . براى اينكه خرس سم ندارد و داراى پنجه است و خوردن جانورى كه داراى سم نيست در دين ما مجاز نمىباشد .
يكى از چيزها كه خيلى باعث حيرت من شده بود اينكه چرا ( توقتميش ) خود را نشان نميدهد من نميتوانستم قبول كنم كه ( توقتميش ) از حضور من در كشور خود اطلاع ندارد . چگونه ممكن است يك قشون يكصد هزار نفرى مثل قشون من وارد كشورى شود و پادشاه آن كشور نداند كه قشون بيگانه قدم بمملكتش نهاده است . طورى من از اين موضوع حيران بودم كه يقين حاصل كردم ( توقتميش ) از اينجهت خود را نشان نميدهد كه قصد دارد مرا غافلگير نمايد و براى اينكه غافلگير نشوم لحظهاى از مراقبت فروگزارى نميكردم . با اينكه فصل زمستان بود و در جادهها و صحراها آمدو رفت نمىشد من نميتوانستم بپذيرم كه پادشاه كشور قبچاق از ورود قشون من به كشور خود بىاطلاع است . يك قشون وقتى كه وارد كشورى مىشود آثارى از خود باقى ميگذارد كه به نظر همه ميرسد بعد من فكر كردم كه اگر ( توقتميش ) آنقدر غافل باشد كه نتواند از ورود يك قشون بيگانه كشور خود اطلاع حاصل كند زود ميتوان او را از پا درآورد .
( فاتين غور ) پيك من زودتر از آنچه انتظار داشتم مراجعت كرد و از پسرم ( شيخ عمر ) نامهاى آورد حاكى از اينكه وى با نيمى از قشون خود در ( باب الابواب ) است و نيم ديگر سربازانش در پيكارهائى كه با ( توقتميش ) كرده از بين رفتهاند . شيخ عمر در نامه خود نوشته بود كه قصد داشت از راه دريا به ماوراء النهر مراجعت نمايد ولى چون نيمى از قشون خود را از دست داد مىترسيد كه مورد خشم من قرار بگيرد و به همين جهت از من كمك خواست و اگر من بكمك او نميآمدم در قبچاق ميماند تا اينكه بدست خصم كشته شود و ننگ شكست را به ماوراء النهر نيآورد . موضوع ديگر كه در
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 132
مساهمون: مارسل بريون
ص١٣٢