تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 131

مساهمون:

ص١٣١
پيوسته مشغول كار باشم و نميتوانم اوقات خود را به بطالت بگذرانم . چون در قريه ( كلنه ) برف‌گير شدم و كارى نداشتم بفكر شكار افتادم و ريش‌سفيدان قريه به من پيشنهاد كردند كه به شكار خرس بروم و آن‌وقت براى اولين بار چيزهائى راجع به خرس شنيدم و ديدم كه تازگى داشت . من نميدانستم كه در فصل زمستان كه برف زمين را پوشانيده خرس در صحرا وجود ندارد زيرا خرس در فصل زمستان ميخوابد و از كنام خود بيرون نميآيد . هيچ‌كس هم نميتواند كنام خرس را در زمستان پيدا كند مگر روباه و حتى سك‌هاى شكارى هم قادر به يافتن كنام خرس نيستند . روزى كه من براهنمائى عده‌اى از سكنه قريه ( كلنه ) و به اتفاق چند تن از افسران خود براى شكار خرس به راه افتادم ديدم كه سكنه آبادى چماق بدست گرفته‌اند و هيچيك از آنها شمشير و نيزه ندارد . بعد از اينكه مدتى راه پيموديم به جائى رسيديم كه روى برف ردپاى يك جانور نمايان شد و راهنمايان قريه به من گفتند كه اين رد پاى روباه است . گفتم آيا در اين برف و برودت روباه از سوراخ خود بيرون مىآيد ؟ روستائيان گفتند روباه پوست كلفت است و پوست آن مانع از اين مىباشد كه احساس برودت كند و ديگر اينكه گرسنگى او را واميدارد كه از سوراخ خارج شود و همين‌كه از سوراخ خارج گرديد راه كنام خرس را پيش مىگيرد چون اطلاع دارد كه در كنام خرس ممكن است موش صحرائى و راسو و خز وجود داشته باشد . پرسيدم موش صحرائى و راسو و خز در كنام خرس چه مىكند ؟ روستائيان گفتند كه كنام خرس يك انبار آذوقه است چون خرس قبل از اينكه بخوابد هرچه آذوقه به دستش بيايد به كنام خود ميبرد و در آن ذخيره مىنمايد . كنام خرس ، قبل از نزول برف پر است از بلوط و انار ترش جنگلى و عسل جنگلى و غيره . بعد از اين‌كه برف صحرا را پوشانيد و خرس خواب رفت موش صحرائى و راسو و خز به كنام خرس ميروند و همجانجا اتراق مىكنند زيرا هم گرم است و هم داراى آذوقه فراوان . در نتيجه آثار ورود جانوران مزبور به كنام خرس ، بر اثر نزول برف‌هاى ديگر از بين ميرود جانووان مزبور در كنام خرس سكونت مىكنند و خواب خرس آن‌قدر سنگين است كه بيدار نمىشود . روباه كه ميداند جانوران مزبور در كنام خرس هستند باميد خوردن آنها راه خانه خرس را پيش ميگيرد و ما هم رد روباه را روى برف تعقيب ميكنيم تا به خانه خرس برسيم . ما از روى رد چهار دست و پاى روباه به راه ادامه داديم و از دشت وارد دامنه كوه شديم و به جائى رسيديم كه رد مزبور در شكاف كوه ناپديد ميشد و روستائيان گفتند همين‌جا است . آنوقت دو سك را كه با خود آورده بودند از مدخل سنك خانه خرس وارد كنام مزبور نمودند و عوعوى شديد سك‌ها خرس را بيدار كرد و ما ديديم كه چند جانور كوچك و يك روباه گريختند و پوزه روباه خون‌آلود بود و معلوم ميشد كه جانورى را درون كنام خرس ، بقتل رسانيده و شايد خورده است . يك خرس بزرگ برنك خرمائى از درون غار خارج گرديد و من تير را بر كمان گذاشتم . اما روستائيان قريه ( كلنه ) بانك زدند اى امير ، تيراندازى نكن زيرا پوست خرس ضايع من شود . آن‌وقت دريافتم كه چرا روستائيان شمشير و نيزه ندارند چون فكر ميكنند كه اگر خرس را با شمشير و نيزه مجروح نمايند ارزش پوست خرس از بين ميرود ، اما اگر با چماق خرس را از پا درآورند پوست آن جانور پاره نخواهد شد و ارزش خود را از دست نخواهد داد . من تير را در تركش نهادم و كمان را حمايل كردم خرس كه با چهار دست‌وپا از غار خارج شده بود روى دو پا ايستاد و قامتش آنقدر بلند بود كه وقتى يكى از روستائيان به او نزديك شد من مشاهده