و سوار نميتواند از آن بگذرد و فقط پياده قادر بعبور از آن راه مىباشد و پياده هم گاهى دوچار اشكال مىشود . اما در اين فصل حتى پياده هم قادر بعبور از آن راه نيست . گفتم پس من چگونه بپسرم ( شيخ عمر ) اطلاع بدهم كه در اينجا هستم . كدخدا گفت در اين فصل غير راه دريا راه براى رسيدن به ( باب الابواب ) وجود ندارد ولى راه دريا هم در اين فصل آسان نيست . چون از اينجا تا دريا به خط مستقيم آبادى نيست و آذوقه وجود ندارد اما يك زبده سوار يا يك مسافر پياده ، ميتواند با بردن آذوقه ، پياده اين راه را طى كند مشروط به اينكه از دست گرگهاى گرسنه جان بدر ببرد و وقتى به دريا رسيد كارش آسان مىشود و مىتواند كشتى كرايه نمايد و از راه آب خود را به ( باب الابواب ) برساند .
من متوجه شدم كه براى ايجاد ارتباط بين خود و پسرم ( شيخ عمر ) چاره ندارم جز اينكه قاصدى را از راه دريا به ( باب الابواب ) بفرستم زيرا من نميتوانستم با قشون خود از يك بپابان بدون آبادى و آذوقه عبور كنم تا به دريا برسيم و تازه بعد از رسيدن به دريا ، تهيه وسائل مسافرت يك قشون بزرك از راه آب مشكل بود . در بين پيكهاى من مردى بود باسم ( فاتين - غور ) اهل كشور ( غور ) كه در ماوراء النهر وارد خدمت من شد و او هرگز از پياده روى احساس خستگى نميكرد و مىتوانست روزوشب ، بىانقطاع راه برود تا به مقصد برسد . ( غور كشورى بود كه امروز شهر كابل پايتخت افغانستان در آن منطقه است - مترجم )
( فاتين غور ) در بيابانهاى مسطح و بدون پرتگاه ، در حال راه رفتن ميخوابيد و بىآنكه بيدار شود به راه ادامه ميداد ولى در نقاطى كه پرتگاه داشت ، هرگز نمىخوابيد . من او را با دو نفر مامور كردم كه به طرف دريا برود و بعد از رسيدن به آب سوار كشتى شود و راه ( باب الابواب ) را پيش بگيرد و نامهاى از من به پسرم . ( شيخ عمر ) برساند و جواب نامه را بگيرد و مراجعت كند . من به ( فاتين - غور ) گفتم او ، و همراهانش با اسب حركت كنند كه زودتر به دريا برسند و در هر نقطه كه اسبها از حركت بازماندند آنها را رها نمايند و پياده طى طريق كنند . من از اين جهت دو نفر را را با ( فاتين - غور ) فرستادم كه بتوانند در قبال گرگهاى گرسنه از خود دفاع نمايند و در كشور بيگانه سه نفر اگر باهم باشند بيشتر اطمينان حاصل مىنمايند .
من در نامه خود به پسرم گفتم كه اطلاعات دقيق راجع به وضع ( توقتميش ) و وضع خود به من بدهد و بگويد كه من و او ، در كجا و در چه تاريخ بايد بهم برسيم . به او گفتم كه من دوچار برف شدهام و وضعم طورى است كه قبل از ذوب شدن برف نميتوانم به راه بيفتم ولى همينكه گاو نفس بكشد برف آب خواهد شد و من به راه خواهم افتاد ولى بايد بدانم كجا به او ملحق خواهم گرديد .
( در شرق قدماء تصور ميكردند كه زمين روى شاخ گاو قرار گرفته است و هنگامى كه گاو نفس بكشد هوا گرم و برف ذوب مىشود - مارسل بريون )
بعد از اينكه پيك رفت من احتياط را از دست ندادم و عدهاى از سربازان خود را مأمور كردم كه پيوسته در چهار طرف قريه ( كلنه ) مشغول اكتشاف باشند تا اينكه ( توقتميش ) مرا غافلگير نكند و اردوگاه خود را در آن قريه به شكل يك اردوگاه جنگى درآوردم . تا اگر مورد حمله قرار بگيرم بتوانم ؟ ؟ را عقب برانم . من چون بارها خصم را غافلگير كردهام ميدانم كه بىاحتياطى كردن و از فكر دشمن غافل بودن چقدر براى يك سردار جنگى گران تمام مىشود من عادت كردهام كه
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 130
مساهمون: مارسل بريون
ص١٣٠