تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 128

مساهمون:

ص١٢٨
دادم و گفتم ما اشتباه نمىكنيم بلكه بامداد اشتباه مىكند و بجاى اينكه از مشرق طلوع كند از شمال طلوع كرده است . ما مبهوت ، امتداد شمال را از نظر ميگذرانديم و انتظار داشتيم كه هوا به كلى روشن شود و آنگاه آفتاب طلوع كند . وحشتى عظيم بر ما مستولى شده بود و من كه تصور ميكردم از هيچ‌چيز نميترسم طورى بيم داشتم كه نميتوانستم از ابراز ترس خودارى كنم . افسرانم مىگفتند اى امير چه خواهد شد ؟ من به آنها گفتم ديگر اختيار امور از دست ما خارج شده و هرچه خدا بخواهد همان خواهد شد ، ما همه ميدانستيم كه اگر آفتاب از امتدادى غير از امتداد مشرق طلوع نمايد روز قيامت است و بايد خود براى حساب حاضر كرد ولى بر خلاف انتظار ما آفتاب طلوع نكرد و قيامت آشكار نشد و سپيده صبح ناپديد گرديد و مجددا ظلمت بر آفاق مستولى شد و من دانستم آنچه كه تصور ميكردم طلوع خورشيد از شمال است صبح كاذب بوده و بعدها به من گفتند كه در سرزمين قبچاق و كشورهاى ديگر كه در شمال قبچاق قرار گرفته بعضى از شب‌هاى زمستان صبح كاذب از شمال طلوع مىكند ( توضيح ) - شفق قطبى در بعضى از شب‌هاى زمستان حتى در شمال قفقازيه ديده مىشود و ( تيمور لنگ ) شفق قطبى را صبح كاذب تصور كرده است - مارسل بريون ) بعد از اينكه صبح كاذب ناپديد شد ، من بخيمه خود مراجعت كردم ولى نميتوانستم از سرما و اضطراب خاطر استراحت نمايم . گاهى فكر ميكردم به بيشه‌اى كه شب قبل در آن اتراق كرده بوديم مراجعت نمايم كه لااقل از حيث سوخت آسوده خاطر باشيم . ولى ميدانستم گرسنگى ، اسب‌ها و سربازانم را از پا درمىآورد و اگر بسوى جلو برويم اميدوارى هست كه بتوانيم آذوقه براى سربازان و عليق جهت اسبها فراهم نمائيم . ولى سير قهقهرائى كردن بدون فايده است و منتهى بمرگ همه مىشود . وقتى صبح صادق دميد و صحرا از نور آفتاب منور شد من چشم به مغرب دوختم ، صحرا مسطح بود و تا چشم كار ميكرد ميتوانستم مقابل خود را ببينم و مشاهده كردم كه از دور در دامنه افق يك بيشه به چشم ميرسيد ، عده‌اى از افسران خود را احضار كردم و به آنها گفتم آن بيشه را ببينند آنها تصديق كردند كه بيشه مزبور سراب نيست و واقعيت دارد . من بدون تأمل فرمان حركت را صادر نمودم و گفتم آخرين نواله را باسب‌ها بدهند و چون آب نيست قدرى آنها را در برف رها نمايند كه براى رفع عطش پوزه خود را به برف بمالند و قبل از اينكه قشون آماده حركت شود طلايه را به راه انداختم سربازان من كه متوجه شدند بيشه‌اى در پيش است و ما شب گذشته نتوانستيم آن را ببينيم از نظر معنوى قوت گرفتند و با وجود سرماى مهلك خود را آماده حركت كردند و ما به راه افتاديم . در صحراى وسيع و مسطح بيشه‌هائى كه از دور به نظر ميرسد نزديك مينمايد و انسان تصور مىكند زود به آنجا خواهد رسيد ليكن من در آن قسمت تجربه داشتم و ميدانستم بيشه‌اى كه ما از دور مىبينيم چهار و شايد پنج فرسنك با ما فاصله دارد و ما بايد مدتى راه بپيمائيم تا خود را به آنجا برسانيم . طلايه كه پيشاپيش قشون حركت ميكرد اطلاع داد بيشه‌اى كه در بامداد به نظر من ميرسيد يك جنگل بزرگ است از درخت‌هاى سردسيرى و كنار آن يك آبادى بزرگ ديده مىشود ، نيم ساعت بعد از اين خبر يك خبر ، ديگر از طلايه رسيد و آن اين‌كه با دسته سيورسات ما برخورد كرده است . بدين ترتيب كه دسته سيورسات ما كه در آن آبادى بزرگ اتراق كرده بود چند سوار را