بر تن نداشتند . اين نوع افسانهها را عوام الناس مىپذيرند ولى مردم عاقل باور نمىكنند چون يك يا چند مرده ، ممكن نيست كه مدت چندين هفته در برف روى دو پا بايستند و بر زمين نيفتد .
در آن شب هيچيك از نگهبانان اردرگاه من از سرما سياه نشدند براى اينكه نگهبانان را بسرعت عوض مىكردم و آنهائى را كه اطراف اردوگاه بودند برميگردانيدم تا در داخل اصطبل ها گرم شوند .
ولى اسبها از گرسنگى در رنج بودند و من گفتم كه آخرين نواله را بعد از طلوع صبح به آنها بخورانند كه بتوانيم راهپيمائى كنيم . سربازان من هم از برودت شديد ، نمىتوانستند استراحت نمايند و من فكر كردم كه هرگاه يك روزوشب ديگر به همان منوال بر ما بگذرد سربازان من و اسبها تلف خواهند شد و قشون از بين ميرود .
يكى از چيزهائى كه در آن شب مرا خيلى ناراحت ميكرد اين بود كه حس مينمودم براى اداره كردن قشون هنوز نالايق هستم ، اگر من مردى لايق بودم ميبايد بفهمم كه در فصل زمستان يك قشون را از يك كشور سردسير عبور نميدهند و براى عبور دادن قشون از سردسير تجربه نداشتم . من تصور ميكردم كه بيابانهاى درياى ( آبسگون ) و سرزمين قبچاق مانند صحراهاى ماوراء النهر يا خراسان و رى است و نميدانستم كه در هنگام زمستان برودت آنقدر شديد مىشود كه وقتى دست را بيك شيئى آهنى ميزنند دست از فرط سرما بآهن مىچسبد .
اگر من مردى باتجربه بودم درصدد برنميآمدم كه در فصل زمستان بكشور قبچاق قشون بكشم و صبر ميكردم تا هوا گرم شود حتى اگر پسر من هم در معرض خطر قرار ميگرفت من نمىبايد براى نجات او يك قشون ديگر را دوچار خطر نمايم زيرا دومين قشون من نيز از بين ميرفت بىآنكه بتوانم پسرم را نجات بدهم .
در آن شب طولانى كه گوئى هرگز منتهى به بامداد نمىشد ، من چند بار از خيمه خود خارج شدم و به قسمتهاى اردوگاه و اصطبلها سرزدم ولى حوصله نداشتم با كسى حرف بزنم و ميدانستم ديگران هم مثل من بىحوصله و ناراحت هستند . پس از اينكه برف متوقف شد و ابر متفرق گرديد چشم من به ستاره ( جدى ) افتاد ( با برج جدى اشتباه نشود - مارسل بريون ) اگر سرماى شديد نبود دستور حركت را صادر ميكردم زيرا ميتوانستم از روى آن ستاره ، راه پيمائى كنيم ولى چون هوا بسيار سرد بود با خود گفتم بگذار سربازانم تا بامداد استراحت نمايند آنگاه هوا روشن شد و من تصور كردم كه سپيده صبح دميده و از روى ستاره ( جدى ) مشرق را در نظر گرفتم ولى ديدم كه مشرق تاريك مىباشد و سپيده صبح از شمال دميده است ، چند تن از افسرانم كه بر اثر برودت و دغدغه نميتوانستند بخوابند به من ملحق شدند و گفتند اى امير هوا روشن شد و بامداد آغاز گرديد آيا دستور حركت را صادر نميكنى ؟ گفتم در اين سرزمين سپيده صبح از شمال طلوع مىكند نه از مشرق . بعد ستاره ( جدى ) را به آنها نشان دادم و گفتم از روى اين ستاره مشرق را در نظر بگيريد .
آنها مشرق را در نظر گرفتند و چون من آن را تاريك يافتند ولى در شمال فضا لحظه به لحظه روشنتر مىشد . به من گفتند شايد ما اشتباه مىكنيم و ستارهاى كه مىبينيم ستاره ( جدى ) نيست ولى من صورت فلكى را كه ستاره جدى در آن است بافسران خود نشان
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 127
مساهمون: مارسل بريون
ص١٢٧