تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 125

مساهمون:

ص١٢٥
مذاكره كردم و همه ميگفتند كه بعضى از شعله‌هاى آتشى كه از زمين برميخيزد آنقدر شديد است كه نميتوان از فاصله يكصد ذرع به آن نزديكتر گرديد چون اگر انسان كمتر از يكصد ذرع به آن نزديك شود ميسوزد ، شخصى سئوال كرد كه آيا در اين سفر ما ( بسرزمين آتش ) نيز خواهيم رفت ؟ گفتم ما در درجه اول مطيع مصالح قشون‌كشى هستيم و اگر مصالح قشون‌كشى اقتضا كرد به آنجا خواهيم رفت و آتش‌هاى آنجا را خواهيم ديد . يكى از افسران گفت من عقيده دارم كه ( امير شيخ عمر ) نه ( در باب الابواب ) است نه در سرزمين آتش براى اينكه هر دو منطقه كنار درياى ( آبسگون ) است و اگر امير شيخ عمر در يكى از اين دومنطقه مىبود از راه خشكى براى جلب كمك قاصد نميفرستاد بلكه قاصد او از راه دريا مىآمد . زيرا بين ( باب الابواب ) و ( سرزمين آتش ) واقع در مغرب درياى ( آبسگون ) از راه دريا فاصله قليلى وجود دارد و ( امير شيخ عمر ) مىتوانست با كشتى در مدتى كم قاصد خود خود را از راه دريا ( بماوراء النهر ) برساند و اين موضوع مىرساند لابد پسرم ( شيخ عمر ) در محلى است كه نتوانسته از راه دريا قاصد بفرستد و پيك خود را از راه خشكى فرستاده است ولى ما نميدانيم كه او در كجاست و بايد زودتر از اين محل به راه بيفتيم و خود را به جاهائى برسانيم كه بتوان از سكنه محلى راجع به پسرم تحقيق نمود . ( عبد الله ) گفت اى امير ، وسعت كشور قبچاق از يك دريا تا درياى ديگر دويست فرسنك است و ما همين‌كه به مناطق آباد سرزمين قبچاق رسيديم مىتوانيم نشان امير ( شيخ عمر ) را بگيريم . زيرا هشتاد هزار سوار در كشورى كه بيش از دويست فرسنك وسعت ندارد يك مرتبه ناپديد نمىشود . گفتم اى ( عبد الله ) تو فقط وسعت كشور قبچاق را در نظر ميگيرى و جلگه‌ها را در مدنظر مجسم ميكنى و از جنوب آن كشور كه كوه است ياد نمينمائى . در آن كوه ، يا در آن كوهها به شماره ستارگان آسمان ، قبايل وجود دارد و اگر يك قشون وارد آن منطقه شود ممكن است طورى از بين برود كه كسى نتواند نشانى از آن بدهد . عاقبت نتيجه مشاوره اين شد كه صبح روز بعد به راه بيفتيم و خود را به نقاط معمور دشت قبچاق برسانيم و تحقيق كنيم . بعد از اين‌كه شب فرود آمد برف آغاز گرديد و هوا گرم شد . خوشوقت شدم چون ميدانستم كه راه را خواهد پوشانيد و اسب‌هاى ما هنگام راه‌پيمائى ، به زمين نخواهند خورد . در بامداد وقتى خواستيم به راه بيفتيم ، خيمه‌هاى ما زير برف مدفون شده بود و برف همچنان ميباريد . من دستور دادم كه قشون كوچ كند و طبق معمول طلايه‌اى را بجلو فرستادم و يك عقب‌دار هم انتخاب نمودم كه مواظب عقب ما باشد ، به طلايه جلو و همچنين عقبدار سپردم كه مواظب جناحين هم باشند كه مبادا از جناحين غافل‌گير شويم . از ( سيورسات ) هم اطلاع نداشتم و نميدانستم كجاست و نيز نميدانستم كه در جلو ، اولين انبار آذوقه و عليق و سوخت در كجا واقع شده ولى چون برف ميباريد و هوا گرم بود و اسبها نميلغزيدند با سرعت راه مىپيموديم . هر موقع كه آفتاب از زير ابر خارج مىشد و صحرا را روشن ميكرد چشم‌هاى من و سربازان دوچار خيرگى ميگرديد و ما ميل داشتيم كه آفتاب از زير ابر خارج نشود تا اين‌كه بتوانيم راه خود را ببينيم . ما نمىدانستيم چگونه عارضه چشمان خود را معالجه نمائيم تا اين‌كه يك